گوهر‌دشت،

٣٠:٦ بامداد

بامداد نشسته بود نزدیکِ یکی از جمعهای چندنفره که خاطراتشان را تعریف می‌کردند. تکیه داده بود به دیوار و تکتک آنها را نگاه می‌کرد. ظاهراً به حرف‌های‌شان گوش می‌داد، ولی حواسش پیش آنها نبود. چهره و جثه‌ی آنها را با چند سال پیش، روزهای اول دستگیریشان، مقایسه می‌کرد. قد یکی از آنها در شش سالی که در زندان بود، از ١٤٠ به ١٧٠ سانت رسیده بود، ولی لاغرتر و ضعیفتر شده بود. گونه‌های فرو رفته‌اش، نشان از گرسنگی مداوم او داشت. تازه نوزده سالش تمام شده بود. زندانی کناری او را نگاه کرد که با حلقه‌ی ازدواجش بازی می‌کرد. بامداد فکر کرد، آیا او همیشه با این حلقه بازی می‌کرده و او متوجه نشده بوده؟ یا حال، بی‌آنکه حواسش باشد، اینکار را می‌کند؟ زندانی با انگشت شست و میانه‌اش، مدام حلقه را دور انگشتش می‌چرخاند؛ گویی با آن حرف می‌زد. شاید آن حلقه وسوسه‌ی زنده ماندن را در او می‌شوراند.

بامداد درحالیکه نگاه‌شان می‌کرد، احساس کرد ویژگی‌های تازه‌ای در آنها می‌بیند که گویی تا آنهنگام ندیده بود. چنباتمه زد و هریک از آنها را در دادگاه مجسم کرد.

با صداى يکى از زندانيان که کنارش می‌نشست، به خودش آمد.

اسب با صدای بم خود که برای همه دلنشین بود، گفت: «به چى فکر مى‌کنى؟»

بامداد نفس عمیقی کشید و پس از مکث کوتاهی، گفت: «به منطق و استدلالى که در چنين شرايطى، پاسخى براى زنده ماندن و ادامه‌ی مبارزه نداره. چرا بايد اعدام بشيم تا مبارزه رو رها نکرده باشيم؟ مگه اعدام پايان عملى مبارزه نخواهد بود؟ چرا نمى‌تونيم زنده بمونيم و مبارزه رو ادامه بديم؟ چه اشکالى داره که به اين جونورها دروغ بگيم و اسلام‌شان رو توی دادگاه بپذيريم و مدتى، دولا راست بشيم تا بتونيم زنده بمونيم و بریم بيرون و با اونها مبارزه کنيم؟»

اسب: «يکجورى مى‌گى که انگار مى‌خواى خودت رو قانع کنى که شرايط رو بپذيرى. انگار دو نيروى خیر و شر توی وجودت، باهم کشتى مى‌گيرن و خلاصه، توى تناقض گير کرد‌ى.»

بامداد با صورتی غمبار گفت: «سال ٦١، به دوستم نگفتم که مصاحبه توی حسينیه رو قبول کنه و زنده بمونه. مى‌بايست بهش مى‌گفتم که زندگيش ارزش بيشترى داره از شعله‌اى که مى‌خواست با مرگش روشن نگهداره. چهکسى اون شعله رو ديد؟»

اسب بامهربانی گفت: «آره، مى‌بايست بهش مى‌گفتى که شرايطشون رو بپذيره و زنده بمونه. ولى حالا ديگه مهم نيست. چون اون رفته، مهم اينه که تو نبايد دنبالش برى.»

بامداد درحالیکه سعی می‌کرد اضطرابش را بروز ندهد، گفت: «بعد به دوستانم چی مى‌تونم بگم؟ چه‌طور مى‌تونم کارم رو توجيه کنم؟ اونوقت، منو به چشم خائن به آرمانهاى مردم نگاه خواهند کرد. چه‌قدر از اين کلمه‌ی خيانت بدم مى‌آد؛ بوى مذهب مى‌ده

اسب: «عزيزم! مگه آرمانهاى مردم درستن؟ اصلاً آرمانهاى مردم چى‌ان؟ مگه همين مردم به خمينى و جمهورى اسلامى رأى آرى ندادن؟ پس خودشون به خودشون بيشترين خيانت رو کردن. حالا انتظار دارن هريک از ما تک و تنها و دستِ‌خالى روى حرفمون وايستيم. اين چه استدلالیه که بايد مبارز بميريم و اگه زنده بمونيم، ديگه ارزش پيشبُردِ مبارزه رو نخواهيم داشت؟ اگه تن به اعدام بدیم و از نظراتمون کوتاه نيايم، اسممون به‌عنوان قهرمان ثبت خواهد شد. با مرگمون سمبل مبارزه خواهيم بود و با پذيرش شرايط رژيم و زنده موندن، سمبل بُريدگى. پس اين چند ساله‌ی زندان که شرايط رو نپذيرفتيم و مبارزه کرديم چی مى‌شه؟»

بامداد باصدایی که انگار از تهِ چاه درمی‌آمد، گفت: «نمى‌دونم. احساس مى‌کنم سرم باد کرده. کاش مى‌دونستم با بهرام چه کرده‌ن. کاش خبر زنده بودنش رو می‌شنیدم. اگر بهرام رو هم کشته باشن، چی؟»

اسب: «ولی بهرام هم که قبول داشت انزجار بده. چرا فکر می‌کنی ممکنه اعدامش کرده باشن؟»

بامداد: «نمی‌دونم. شاید به سؤال مسلمانی پاسخ منفی داده باشه. همه‌ی اين سالها کوتاه نيومدم تا براى اونهايى که نياز به قهرمان دارن، قهرمان باقی بمونم. حالا با چه انگيزه‌اى بايد زنده بمونم؟»

اسب: «به ما چه که بعضى‌ها به قهرمان نیاز دارن؟ چرا خودشون کارى نکردن که دستگير بشن و حالا نقش قهرمان‌ رو بازى کنن؟ فيلم سینمایی نيست که ما قرار باشه نقش قهرمان رو بازى کنيم. ما که اعتقادى به قهرمانى نداريم، چه بايد بکنيم؟ اونهايى که به‌جاى مبارزه، عاشق سربه‌دارى هستن، چرا خودشون کارى نمى‌کنن که به آرزويشون برسن؟»

بامداد: «اين عوضى‌ها شرايطى درست کرد‌ن که انگار مرگ و زندگى فرق چندانى نخواهند داشت؛ انگار ديگه مال خودم نيستم و تصميم به مبارز بودن هم ديگه در دست من نيست. يا رژيم با اعدام، سرنوشتم رو رقم مى‌زنه، يا ذهنيت و شعور حاکم، مرگ مبارزه‌م رو اعلام خواهد کرد. کدوم مرگ رو انتخاب کنم؟»

اسب باصدای بم خود که همچون نوای آبشاری بود که از دور روان انسان را نوازش می‌دهد، گفت: «شايد درک خودمون از مبارزه محدوده. شايد ما هم مبارزه رو تنها افشاى رژيم مى‌دونيم؛ وگرنه هزاران قانون نانوشته است که بايد با اونها مبارزه کرد. هزاران نوع محکوم به مرگ کردن در جامعه است که بايد با اونها مبارزه کرد. توی هر خونه‌اى، انسانها رو بدون طناب، با سنّت‌ها دار مى‌زنن و کسى نيست که این چوبه‌های دار رو از بین ببره. خيلى‌ها که از آزادى دَم مى‌زنن، خودشون طعم آزادى رو نمى‌چشن؛ چراکه اسير بندها و اخلاقيات و قانونهاى نانوشته‌ان. با اين دنياى پر از زندان، با اينهمه افکارى که زندانى خرافاتن، چه‌طور بايد مبارزه کرد؟ با اون تعارفات که مى‌گن براى حرف ديگرون بايد احترام قائل بود، حتى اگه بى‌نهايت ضد‌انسانى باشه، چه‌طور بايد مبارزه کرد؟ با اينهمه تابو که بيشتر از تابوت، انسان به قبرستان مى‌فرسته، چه بايد کرد؟ با قهرمان‌سازى چه‌طور بايد مبارزه کرد؟ یک روز خمينى رو قهرمان کردن تا مردمو به بدبختى بکشونن. هروقت لازم باشه يک قهرمان مى‌سازن که منافع سرمايه رو پيش ببرن. با اونها چه بايد کرد؟ با اونهايى که حالا زندگى ما رو ورق مى‌زنن و از دور، خارجمون مى‌کنن، چه بايد کرد؟»

بامداد درحالیکه سعی می‌کرد بغضش را فرودهد، گفت: «مى‌دونى؟ هيچوقت زندان برام مثل امشب سخت نبوده. به‌خاطر سختى‌هايى که بيرون از زندان ديده بودم، شرايط زندان آنچنان فشارى که شايد به بعضى‌ها مى‌آورد، به من نمى‌آورد. وقتى غذا کم مى‌دادن، تازه يادم مى‌افتاد که بيرون از زندان، گرسنگى بخشى از زندگى‌م بود. توی زندان، دغدغه‌ی اخراج از کار و دنبال کار گشتن رو نداشتم. دغدغه‌ی بى‌کسى و بى‌جايى رو نداشتم. بهجُز اون اوايل، دغدغه‌ی بى‌خوابى رو هم نداشتم. مهمتر از همهچيز، اينکه دغدغه‌ی تنهايى رو هم نداشتم که بعد از فرار به تهران، بخشى از زندگيم بود. بهترين آدمهاى جامعه دورم بودن. توی زندان، دوستانى پيدا کردم که تا قبل از دستگيريم، نداشتم. کلاً زندان روى من فشارى رو که شايد روى بقيه داشت، نداشت. ولى امشب، احساس مى‌کنم دنيام زير و رو شده. حال خودمو نمى‌فهمم. تا حالا که فکر می‌کردم زنده می‌مونم، ارزشی برای زندگی قائل نبودم. حالا که احساس می‌کنم میخوان بکشنم، دلم می‌خواد هرطور شده، زنده بمونم.»

اسب دستش را گذاشت روی زانوی بامداد و گفت: «این ساعت‌ها هم مى‌گذره... ولى اگه سعى کنى، مى‌تونى راحت‌تر بگذرونى‌شون. سخت نگير... به احساساتت گوش بده. اين موج رو هم بايد رد کنيم. آدم فقط يک بار به دنيا مى‌آد و همون يک بار، بايد حداکثر استفاده‌ش رو بکنه.»

بامداد باتمسخر گفت: «چه استفاده‌اى؟ ما زندگى هم نکرديم، چه برسه به استفاده...»

اسب: «خُب، بيا به خودمون قول بديم وقتى رفتيم بيرون، لااقل زندگى کنيم.»

بامداد: «مى‌دونى؟ من سياست رو به‌طور واقعى توی زندان ياد گرفتم. معنى سوسياليسم و جايگاه انسان رو اينجا فهمیدم. هميشه فکر مى‌کردم يک روز، آزاد مى‌شم و مى‌رم توى يک کارخونه کار مى‌کنم، همه‌ی کارگرها رو بههم وصل مى‌کنم و يک کار حسابى و جمعىِ فرا‌کارخونه‌اى مى‌کنيم. ولى اينطورکه پيداست، معلوم نيست اگه آزاد هم بشيم، کارى از دستمون بر‌بياد.»

اسب: «ببين، مبارزه دست کسى نيست و به هيچکس هم مربوط نيست. ما وقتى مى‌ريم بيرون، مى‌تونيم مبارزه رو بههر شکلى که دوست داشته باشيم، پيش ببريم. مهم اينه که این گلوله رو هم جا‌خالى بديم. بعدش ديگه سخت نخواهد بود.»

بامداد: «آيا واقعاً روزى، انسان اونقدر تکامل خواهد یافت که برابرى رو زندگى کنه؟ که آزادى رو اعدام نکن؟»

اسب: «نمى‌دونم، ولى دنيا سنگين‌تر از اينه که ما دوتا اونو روى دوشمون بگذاريم و از جهنم ببریمش بهشت. ولش کن... بهش فکر نکن... بذار بريم بيرون، اونوقت تصميم مى‌گيريم که چی‌کار کنیم.»

بامداد: «قول مى‌دى زنده بمونى؟ نمى‌خوام تنها باشم.»

اسب: «قول مى‌دم... تنها نيستى.»