جوّسازى
روزى
که اصغر همراه
چند نفر به
بندى
منتقل شد که امير
در آن بود،
زندانيان آنها را دوره
کردند. از هر
درى مىگفتند
و سراغ دوستانشان را از همديگر مىگرفتند.
امير و اصغر همديگر را
نمىشناختند، ولى از بقيهی
زندانيان
درمورد
يکديگر شنيده
بودند. امير بنابر
چيزهايى که
درمورد اصغر
شنيده بود، از
شخصيّت او
خوشش مىآمد و
سعى کرد با او
وارد رابطه
شود. ولى همان
ابتدا،
متوجه شد که
اصغر دوست
ندارد با او
دوست شود. امير
درحالىکه
دلخور شده بود، سعى کرد
دليل آن را
بفهمد، ولى
هيچ دليلى به
ذهنش نرسيد.
احساس مىکرد
اصغر از
او ذهنيتی منفى دارد و
اين برايش
عجيب بود. با
ديدن اين حالت
اصغر، امير
ديگر نرفت سراغ
او و سعى نکرد
باهاش دوست
شود. آنها در
يک اتاق بودند
و هر دو در جمع مىنشستند
و درمورد
مسائلى که پيش
مىآمد،
نظر مىدادند.
امير متوجه شد
که هربار که
او نظر مىدهد، اصغر
حرفهایش را بهدقت گوش مىدهد.
يک ماه
گذشت. روزى
اصغر آمد سراغ
او و باهم حرف
زدند. امير
نخواست از او
بپرسد چرا تا
آنوقت صبر
کرده و از
ابتدا با او
وارد رابطه
نشده است؟
فکر کرد ممکن
است طرح چنین سؤالى
زود باشد. بعد
از چند بار
بحث سر مسائل
مختلف، روزى
اصغر از او
پرسيد: «اکبر
رو مىشناسى؟»
امير: «آره. يک سال
باهاش تو يک اتاق
بودم.»
اصغر: «باهم
دوست بودین؟»
امير: «نه. باهم
سلام و عليک
داشتيم، ولى
رابطهاى که
تبادل نظر
کنيم، نه.»
اصغر: «بهنظرت، چطور آدمیه؟»
امير: «آدم بدى
نيست. چطور
مگه؟»
اصغر: «اگه آدم بدى
نيست، پس چرا
باهاش رابطهی دوستی
نداشتى؟»
امير: «يعنى تو با
همهی آدمهاى خوب
رابطهی
دوستی دارى؟
وقت دارى با
همه بحث کنى؟»
اصغر: «نه. ولى فکر
نمىکنم علّت بىارتباطى
شما دوتا
کمبود وقت
بوده باشه.»
امير: «منظورت رو
نمىفهمم.»
اصغر: «ببين، حتماً تو
هم متوجه شدى که من وقتى اومدم توى
اين بند،
با تو
بااحتياط
رفتار کردم و
به همون راحتى
که با بعضىهاى
ديگه دوست شدم، به تو نزدیک نشدم.»
امير: «آره،
متوجه شدم و
راستش، برام
عجيب بود. ولى
فکر کردم، خُب، شاید دلت نمىخواد.»
اصغر: «ببين، همونطورکه
تو قبل از
ديدن من،
درمورد من،
ذهنيت داشتى،
من هم قبل از
ديدن تو،
از تو ذهنيت
داشتم. ولى در
عمل،
متوجه شدم که
ذهنيتم
اشتباه بوده.
در واقع،
ذهنيت غلطى به
من داده شده
بود. اين مسأله باعث شد
متوجهِ
اشتباهِ
خودم بشم و
فکر کنم اگه
با تو هماتاق
نشده بودم،
هيچوقت
شانس شناخت تو
رو پيدا
نمىکردم و
متوجهِ
ذهنيت
اشتباهم نمىشدم.»
امير: «اکبر به تو
ذهنيتى داد که
باعث شد با من
محتاط باشى؟»
اصغر: «آره. ولى در
اين مدت که
ذهنيتم در عمل
تغيير کرد و
باهم دوستيم، نمىتونم
بفهمم چرا
اکبر چنان
ذهنيتى از تو
داشت؟ چه مسألهاى بين
شما پيش اومده بود؟»
امير: «تو خودت چه
مدت با اکبر
بودى؟»
اصغر: «زياد نبودم.
مجموعاً
يک ماه هماتاقى
بوديم.»
امير: «اگه بيشتر با اون
مىموندى، متوجه مىشدى
که اون نه
تنها از
من،
بلکه از خيلىها
نفرت داره.
ولى علت نفرتش
به من اينه
که سعى کرد باهام دوست بشه، ولى
تيپ من نبود. چهطورى
بگم...
احساس من اين
بود که دوست
داره به
آدم آويزون بشه.
خصوصياتى
داشت که هم
مشکل بود که
بخوام
سرشون، با
اون برخورد
کنم و هم وقت
برخورد کردن با مشکلات اونو نداشتم.
از اون تيپهايیه که
دنبال رهبر مىگردن. من هم که
مىدونى همونقدر از
رهبرى بدم مىآد
که از دنبالهروى. منظورم رهبر
آدمها
شدنه؛
وگرنه اگه
آدم بتونه
حرکتی
اعتراضى رو
رهبرى کنه، فرق داره. براى
تغيير در
جامعه، بايد
مبارزات مردم
رو رهبرى
کرد. اين
وظيفهی
کمونيستهاست
که نذارن
مبارزات در
خدمت سرمايه مصرف
بشه. ولى
اينکه
آدم بخواد نقش
امام و شاه
رو بازى
کنه که آدمها
اونو
بپرستن، اين
يک نوع بيماریه. خلاصه، مشکلاتش
زياد بود و من
هم نه وقت داشتم و نه
حوصلهی اونو.»
اصغر: «منظورت چهجور مشکلاتیه؟»
امير: «ببين، از يک
طرف،
دنبال رهبر مىگشت،
از طرف ديگه، دوست
نداشت من با
کس ديگهاى
رابطه داشته
باشم. سعى مىکرد
هرکسى رو
که با من حرف
مىزد، در
ذهنم خراب کنه. من در مقابل
اين
برخوردهاش، عکسالعمل
نشون مىدادم؛ مىگفتم: "برو به خودش
بگو!" خيلى
از خودراضى
بود و خودشو بالاتر از
ديگرون مىديد.
با کسى که با
اون دوستى
نمىکرد،
دشمن مىشد و نسبت بهش
احساس
تنفر پيدا مىکرد.
برام سخت بود
که اين تنفرش
نسبت به ديگرون رو تحمل
کنم. بعد ديدم
که درکش هم از
رابطه داشتن اين
نيست که سر
مسائل واقعى
بحث کنيم،
بلکه اينه که
پشت سر اين و اون حرف
بزنيم. من هم
ديگه ادامه
ندادم. اون
هم ناراحت شد
و همون
موقع هم شروع
کرد پشت سرم
حرف زدن. من هم
توجهى نکردم.
مىدونى،
بعضىها ملاک
قضاوتشون
درمورد آدمها، برخورد اون آدمها به خودشونه، که
اين خيلى
اشتباهه.
يکى ممکنه
آدم خوبى باشه، ولى به
دلايلى،
برخورد خوبى
با من نداشته
باشه. این درست نيست که
من اونو بد
ببينم و بد
معرفى کنم،
چون با من اونطور که
دوست دارم،
رفتار نمىکنه. حالا
درمورد من،
به تو چى گفته؟»
اصغر: «مهم نيست...
راستش، اين
وسط، چيزى
که براى من
مهمه اينه
که هيچوقت
فکرش رو هم
نمىکردم که
چنين اشتباهى
بکنم. بدبينى نوعی بيمارى
روحیه.
احساس کردم اون دچار
اين بيماریه، ولى نتونستم
درست بفهممش، چون فقط
بدبينى نداشت؛ همونطورکه
گفتی، يکجورى دوست
داشت آدمها
رو خراب کنه. البته مىدونى، اين زندان نکبتى تأثيرات
مخرب زيادى
روى همه داره
مىذاره که ما هم زياد
بهش واقف
نيستيم؛
چون توش هستيم
و با تغييرات
مىريم جلو و اونها رو نمىتونيم
ببينيم. بحران
دوستيابى و
حفظ دوست در
اينجا که
انسان شديداً احساس کمبود
رابطهی
عاطفى داره، به اشکال
مختلف، خودشو نشون مىده.
اينهم يک
شکل اونه.
منظورم دوبههمزنى براى
حفظ آدمها
براى خوده؛ يا شايد هم
وقتى انسان
توانايىهاى
خودش رو نمىبينه و به اونها
واقف نيست،
سعى مىکنه
با خراب کردن
ديگرون، اونها رو به سطح خودش
بکشونه.»