گوهردشت
٧
بامداد
جمعهای
گوناگونی در
راهرو به چشم
میخوردند.
تعدادی کنارِ هم ایستاده
بودند و با
چهرههایی
عصبی، صورتهایی تکیده و
رنگپریده،
با بُهت یا
چشمانی پُرخشم
به اطراف نگاه
میکردند.
گاهی یکی از
آنها چیزی میگفت
و باز سکوتی
که با صدای
جمعهای دیگر
شکسته میشد، آنها را
دربرمیگرفت.
انگار خوب نمیديدند. نگاه میکردند، ولی آنچه
را که میخواستند، نمیديدند.
گاهی به هم یا
به زندانیان
دیگر، بهتزده
زُل میزدند؛ گویی دچار
ایست مغزی شده
بودند یا زمان
کوتاه بود و
آنها به وقت
بیشتری
برای هضم این خبر که قرار
است اعدام
شوند، نیاز
داشتند.
مثل هر
روز، در آن
ساعت، در
بند باز شد و
زندانبان
فلاسک چاى را
گذاشت
توی بند.
زندانيان
چايى را تقسيم
کردند و روز
را با نوشیدن
يک
ليوان چاى پُر از کافور
شروع کردند.
در گوشهای
از راهروی
دراز بند، دو
زندانی کنار همدیگر
نشسته بودند و
در آن شلوغی، گویی از
تنهایی غصه میخوردند.
یکی سرش را
بین دستانش
گرفته بود و
آنیکی دستبهسینه
نشسته بود و
سکوتشان
را باهم تقسیم
میکردند.
برای اولینبار، اخم
صورتشان
را پوشانده
بود.
امير و
بامداد، برای
چندمین بار، به حمام
رفتند تا به
بند پائين
مُرس بزنند، ولى کسى
پاسخ نداد. گمان
میکردند بهتر
است چند دقيقه
قبل از ساعت هشت، دوباره
مُرس بزنند،
شايد جواب
بدهند. در
راهروى بند که
جوَ آن
با روزهای
دیگر فرق
داشت، قدم زدند. به
جمعى پيوستند
و به حرفها
گوش
دادند.
«ساعت
چنده؟»
«چه
فرقى مىکنه؟»
«مىخوام
بدونم چند
ساعت ديگه
زندهيم.»
«اينهمه سال
گرسنگىرو تحمل کرديم،
عربدهکشىها
و روضهخونىهاشونو از بلندگو
تحمل کرديم،
سلول انفرادى
و شکنجه رو
تحمل کرديم بهخاطر يک اميد
و اون اينکه يک روز مىريم
بيرون... بالاخره، يک
روز آزاد مىشيم.»
«آزادى
مسألهی فردى نيست.
آزادى تنها بهمعناى تنفس
هواى بيرون از
ميلهها نيست.
آزادى از
گرسنگى و فقر،
آزادى از نيازهاى
طبيعى انسان،
از جمله آزادىهاییه که کمتر بهرسميت
شناخته مىشن.
ما براى بهدست آوردن
اين آزادىها
بود که دستگير
شديم. حالا هم
مىريم زير
خاک که از گرسنگى
و نيازهامون
آزاد بشيم.»
«آره، اينهم يک جور آزاديه
که تنها با وجود جمهوری
اسلامی
افتخارش رو
پیدا می کنیم!»
«آدم
وقتى هدفى
براى زندگيش
داره، هر
شرايطى رو
مىتونه تحمل
کنه.»
«مرگ
هم جُزوِ اون شرايطه يا پايان همهی شرايط؟»
«تا
منظور از مرگ
چی باشه.»
«آزادى،
آزادى... من
در اين
چندساله،
آزادى از
زندان رو
بهشکل
فيلمهاى
کلاسيک مُجسم مىکردم.
هميشه منتظر
اين بودم که
مثل سال ٥7،
مردم بريزن بیرون و در
زندانها رو
باز کنن.»
«لابد
خودتو هم روی دستهای مردم
مجسم مىکردى!»
«پس
چى؟ توى سلول
انفرادى،
بيکار نمىنشستم؛ تمرين
سخنرانى هم
مىکردم. میلیونها
نفر از مردمو مُجسم مىکردم
که دارن
میآن طرف
زندان. فکرشو بکن...
اقيانوس آدمها رو
ببينى که در
حرکتن و در هر
گوشهاى،
مردم از ما
زندانيان مىخوان
که براشون
از احساساتمون درمورد
آزاد شدن از زندان بگيم.»
«لابد
دوسوم جمعيت رو هم زن مىديدى!»
«نه... همهشون
زن بودن.»
«لابد
همسر آيندهت
رو هم همون روز آزاديت
انتخاب مىکردى!»
«آخ... اگه بدونى.... خوبى تخيل
اينه که ديگه
نهى از منکر،
بگير و ببند،
خجالت و اينچيزها نمىشناسه.»
«پس
اين چندساله، زندان
نبودى، توی تخيلاتت غرق
بودى!»
«غرق
که نشدم.
هميشه نجاتغريق
دم دست بود. مىبينى
که آخرعاقبت
همهمون يکی شد.»
«دنيا
رو چى ديدى... شايد دارمون زدن، ولى
نمرديم!»
«خُب، دوباره
دارت مىزنن.
دلتو خوش
نکن که زنده
ميمونى. همون
بهتر که دفعهی اول
بميرى. دو بار
مردن سختتر
از يک بار
مردنه.»
«مىدونين؟ براى من
خيلى زور داره
که اون توابهايى که به
زندانيان
سيزده چهارده
ساله تجاوز مىکردن
و از سايهی خودشونم مىترسيدن،
حالا آزادن و
ما قراره
اعدام بشيم.»
«يادم
نمىره...
يک شب، يکى
از اونها اونقدر
ترسيده بود که
از پاسداره
خواهش مىکرد
بذاره بره
بيرون بند
بخوابه. مىگفت
ممکنه
دیگرون شب بکشنش. اونقدر
همه رو
اذيت کرده بود
که خودش هم از عاقبت کارش
مىترسيد.»
«آره.
فکر مىکرد يک
شب زندانیها کلکشو
مىکنن.»
«حيفش
شد يک
دفعهی ديگه
ختنهش
نکرديم!»
«آره،
من از این حرصم
مىگيره که
اون جانىها
آزادن و ما مىريم
اعدام بشيم.»
«يعنى
اون
توابها
بدتر از سران
رژيم
هستن که تنها
ناراحتیت زنده بودن اونهاست؟
پس سران رژيم
چى؟ همهی اونها هم
زندهن و ما
داريم اعدام
مىشيم.»
«خره! اونها اگه
زنده نبودن، ما اعدام
نمىشديم که...»
«مىدونى
چيه؟ مردم
سران رژيم رو مىشناسن و
ازشون متنفرن.
اگه تا حالا
زورشون
رسيده بود، کلک همهشونو کنده بودن. اون
توابها از
اونها بدترن، چون کسى نمىشناسهشون. دنبال
اينن که رژيم
سرنگون بشه تا فردا، خودشون بشن
رئيس زندان و صاحب
پُستهای
دیگه... مثل لاجوردى
و بقيهی
ملاها...»
«شايد
این ساعتها هم آخرين ساعتهای
زندگى ما باشه.
ما زنده يا
مرده، روزى
خواهد آمد که
اين آخوندها رو به درختهاى
جلوى مسجدها دار بزنن. من اون روز رو مىبينم؛
حتى اگه زنده
نباشم.»
«تو
هم چهقدر
رمانتيکى! مُدام خواب
اعدام اونا رو مىبينى،
حتى وقتى که
خودتو دارن
اعدام مىکنن.»
امير
همچنان که
زندانيان را
نگاه مىکرد و
به حرفهايشان گوش مىداد،
آن چند سالى را که در
زندان
گذرانده بود، مرور مىکرد.
نصف ذهنش پيش
زندانيان بود
که تعريف مىکردند
و مىخنديدند
و نصف دیگر
ذهنش
مشغول فکر
کردن به انسانهايى که در
آن چند ساله
ديده بود. چند
ماه با مرتضى
که نزديک يک
سال از دستگيریاش مىگذشت، در يک سلول
بود. مرتضى
خانوادهاش
را در جنگ
ايران و عراق
از دست داده
بود، ولى
با اينکه
ازدواج کرده
بود و بچه
هم
داشت، ملاقات
نداشت.
يک بار
امير بعد از
ملاقات با مادرش، از مرتضى
پرسيد: «چرا
همسرت به
ملاقاتت نمىآد؟»
مرتضى: «نمىدونم.»
امير: «براش نامه
ننوشتى که
بياد؟»
مرتضى: «يک بار براش
نامه نوشتم و
روز ملاقات رو بهش گفتم، ولى نخواست
بياد. من هم
ديگه براش
نامه ننوشتم.»
امير: «چهطور
ممکنه؟ رابطهتون
بد بود؟»
مرتضى: «چى بگم...
زنها رو که مىشناسى
ديگه...»
امير: «نه، من زنها رو بهطور خاص نمىشناسم.
شاید
هم
باهم خوب
نبوديد يا
مشکلى داشتيد؟ بههرحال، اگه دوست
ندارى، نگو. جواب نامهت
رو داد؟»
مرتضى: «آره... ولش
کن...»
امير: «ولش نمىکنم.
توی نامهش
چى نوشته بود؟»
مرتضى
مکثی
طولانى کرد.
بعد گفت: «مىزدمش...»
عرق
سردى بر تن امير نشست.
ياد پدرش و
کتکهايى
که به مادرش
مىزد افتاد.
خودش را جمع
کرد؛ گويى
پدرش آنجاست
و مىخواهد او
را بزند. به
مرتضى نگاه مىکرد، ولى تصوير
پدرش را مىديد
که کمربندش را
باز مىکند و آماده
مىشود که بیفتد به جان
او.
بىاختيار
پرسيد: «همهی مردها
اينقدر
وحشین؟»
مرتضى
چيزى نگفت.
سرش را انداخت
پایين. مدتى به
سکوت گذشت تا
امير توانست
در گوشهی
سلول،
مرتضى را
ببيند، نه
پدرش را.
توانست
بر خشمش غلبه
کند و باز با
لحن دوستانهاى
پرسيد: «چرا؟
چرا مىزديش؟»
مرتضى: «نمىدونم.
احمق بودم.
اينجا
وقتى شکنجه
شدم، تازه
فهميدم خودم
هم چه جونوری هستم!»
امير: «خُب،
اينها رو
براش نوشتى؟»
مرتضى: «نه.»
امير: «چرا نه؟»
مرتضى: «غرورم اجازه
نداد.»
امير: «چه غرورى
دارى که اجازه
مىده همسرت تو رو جونور ببينه، ولى
نفهمه که
ديگه اون جونور
نيستى! همين
الان بشين
براش يک نامه
بنويس؛ ازش
عذرخواهى کن؛ ببين اگر نیومد ملاقاتت...»
مرتضى: «اگه
نیاد ملاقاتم چى؟»
امير: «تو نامه رو
بنويس،
خواهيم ديد... البته نامه
رو بده من نگاه کنم که
درست نوشته
باشى.»
نوشتن
آن نامه يک
روز تمام طول
کشيد. مرتضى
سر نوشتن بعضى
لغتها چانه
مىزد و مىگفت:
«بابا، اگه
بنويسم
عزيزم، آنوقت
هميشه بايد
بنويسم:
عزيزم... ديگه
نمىتونم از عزيزم
کوتاه بيام.
بعد مىگه
تو براى خر
کردن من بهم
گفتى عزيزم.
حالا که میآم
ملاقاتت،
ديگه
عزيزت نيستم.»
آنقدر
با او چانه زد
و سر هر خط و
لغت، باهاش جر و بحث
کرد تا آن
نامه را آنطورکه
امیر مىپسنديد، نوشت و به
زندانبان داد تا بعد از بررسی، پست شود.
يک هفته
بعد از فرستادن آن
نامه،
مرتضى را براى
ملاقات صدا زدند.
وقتى مىرفت، هيجانزده
بود و درمورد
اينکه چه
بپوشد، با
امير مشورت
کرد.
امير
گفت: «مهم
نيست کدوم
بلوزت رو
مىپوشى، مهم
اينه که ازش
تشکر کنى که اومده و بهش بگى که چهقدر دلت
براش تنگ شده
و اينکه
خيلى دوستش
دارى.»
وقتى از
ملاقات برگشت، امير را
بوسيد و کلى
ازش تشکر
کرد. بعد از آن، درمورد
رابطهاش با
همسرش و
مسائلى که در
بيرون داشتند، با امير حرف
مىزد و نظر
او را مىپرسيد.
امير هم از
اينکه مىديد
رابطهی او با
همسرش بهتر
شده،
خوشحال بود.
از
زندانيان
شنيد که مرتضى
هم اعدام شده
است.