دنیای
زندان
سال ٦٠، تازه
چند روز بود
که بامداد و
بهرام وارد
بند شده بودند
که يک شب، يکى از
زندانيان را
براى اعدام
صدا کردند. او نرفت.
گفت مىداند
که براى اعدام
است و حاضر
نشد برود. در
جريان درگيريهاى
مردم در
کردستان، مسؤل زندان
فدايىها بود
که چند تا
پاسدار را آنجا نگه
داشته بودند.
بعد از انشعاب، اکثريتى شده بود
و آمده بود
تهران، زندگى
مىکرد. يک
روز، رفته بوده جلوى
دانشگاه
تهران، کتاب
بخرد. يکى از
پاسدارهايى
که در کردستان،
مدتی
زندانیاش بوده، مچش را میگیرد.
دستگيرش میکنند، میآورندش اوين و
به او حکم
اعدام میدهند.
کريمى،
نمايندهی
اکثريتىهاى
بند، با
پاسدارها
صحبت کرد و
بعد به زندانى
گفت: «قول دادن
مسألهی اعدام
نيست. فقط مىخوان
باهات صحبت
کنن.»
زندانى
رفت و آن شب برنگشت. فردا
صبح، اعلام
کردند اعدام
شده است.
بامداد چند
ماه بعد از
دستگیری، یکی
از همکلاسیهایش
را در مسجد
سلیمان، به
نام شاهرضا،
دید و با او
روبوسی کرد. او
را به جُرم پخش
اعلامیه
گرفته بودند. همیشه
از این نگران
بود که فعالیتهای
دیگرش، مثل
فروش نشریه و
شعارنویسی
روی دیوار، هم
لو برود. با توابها
رابطهی خوبی
داشت و تظاهر
میکرد که
کاری به چیزی
ندارد. چون سنش
کم بود، او را
به اتاق صغریها
فرستادند. بیشتر
توابهای بند صغری
بودند. وقتی مجاهدین
تصمیم گرفتند
تاکتیک «توابيّت» را
پیش بگیرند،
این عمل روی
شاهرضا
تاثیر زیادی
گذاشت. طولی نکشید
که با رشد توابيّت، او هم در
خود فرو رفت و
دیگر نمیگفت:
«رژيم
بهزودی سرنگون
خواهد شد!» بامداد
و بهرام که با
روند تواب شدن
آشنا بودند،
دیگر در حضور
او بحث نمیکردند.
اعلام توابيّت در آن
بند، اینطور
بود که هر کس
تواب میشد،
میرفت پشت
بلندگو، علیه
جریانش اعلام انزجار
میکرد. بعد،
مسئولیت به او
میدادند و میفرستادندش
میان توابها.
اعتراف از پشت
بلندگو نقش غُسل تعمید
را داشت.
يک روز
بامداد و
بهرام ديدند
شاهرضا پشت
بلندگوست و
دارد اعتراف میکند.
بعد از مدتى، بازجوى
بامداد و
بهرام شد. يکى
از دوستانش را
که بخشى از
فعاليتهايش لو
نرفته بود و
سه سال حکم
گرفته بود، لو
داد و باعث
اعدام او شد.
مسؤل بند توابى
بود
بهنام
خراسانى که
پنج سال از
شاهرضا بزرگتر بود.
گاهى نیمهشبها،
زندانيانى که میرفتند
دستشويى، شاهرضا و
خراسانى را
ديده بودند که
در دستشويى، رابطهی
جنسى دارند. برای
بامداد
و بهرام این
سؤال مطرح
بود
که آيا
خراسانى به
شاهرضا
تجاوز مىکند
و شاهرضا جرأت ندارد
جلویش بايستد، يا خودش
خواهان رابطهی
جنسى با اوست؟
اين
اولين بارى
نبود که
بامداد و
بهرام شاهد رابطهی
جنسى بين
زندانيان
بودند. يکى از
زندانيان که پانزده سال بيشتر
نداشت و بهخاطر
داشتن فقط دو
تا
نشريه دستگير
شده بود، مدتى
مورد تجاوز مسؤل بند که
تواب بود، قرار
داشت. مسؤل بند به
او گفته بود
اگر نگذارد،
برايش گران تمام
خواهد شد. او هم
ترسيده بود و
اعتراض نمىکرد.
بعد از
مدتى که همه
از رابطهی
خراسانى و شاهرضا باخبر
شدند، حاج داوود آمد داخل
بند، رفت روى
منبر که: «از بچههاى
خودتونن. بيژن
جزنى هم همينطور بود.
ما توى
کردستان، توی مَقرهای
بهجاموندهی پیشمرگهها،
گونى گونى قرص
ضدحاملگى
پيدا مىکنيم.»
شاهرضا را
از بند بردند.
خراسانى هم
گوشه نشين شد.
شاهرضا بعد
از چند ماه، از
زندان آزاد شد
و در سپاه
پاسداران کار
گرفت.
در آن
دوران، معروفترين
تواب زندان
مجاهدى
بود
بهنام
بهزاد نظامى. هفده سالش
بود و ١٢٩
کيلو وزن
داشت. مسؤل بند شد
و خودش شيوههاى
تنبيه را روى
زندانيان
مبارز اعمال
مىکرد.
زندانى را در
حمام، به ستون
مىبست
و بعد
با شلاق میافتاد
به
جانش. بعد از آنکه تن
زندانى
از حرارت مىسوخت،
آب سرد را رویش باز مىکرد.
هرچند وقت يک
بار،
زندانيان را میفرستاد
توى هواخورى
و بند را مىگشت. اگر چيز
خلافى، مثل
نوشته يا
کاردستى، پيدا مىکرد
که بهنظرش «بودار» بود، او را
شکنجه مىداد. چند
نفر تواب هم
با او همکارى
مىکردند. گوش
زندانى را با
ميخ، به ديوار
مىکوبيدند. دستبند
هم داشتند و برای
خودشان، قوانين خاصی در
شکنجه داشتند.
بعد از يک ماه
شکنجهی
زندانيان
و
اعتراضات
زيادى که شد،
بهاصطلاح
لو رفت. او را
ظاهراً برای
محاکمه،
بردند اوين. ديگر از
او خبرى شنيده
نشد.
زندانيان
مىگفتند: «چهکسى
بهتر از او که
در بازجويى
از زندانيان
ازش استفاده
کنن؟»
معمولاً توابها حق
کتک زدن
زندانيان را
نداشتند و اگر
اتفاق مىافتاد
که توابى روى
زندانى دست
بلند
کند، آن
زندانى هم
تواب را مىزد.
جوان
ديگرى بود بهنام
اسماعيل
که چون
عاشق
سرود بود، اسمش را گذاشته
بودند «مؤذن». بهخاطر دلبستگی
به سرود، به
جريانات
سياسى گرايش
پيدا کرده بود. بعد، در
زندان هم «سرودساز» حزبالله شد.
سرودهاى
جريانات را
برمىداشت، و در
همان
وزن،
کلمات «خمينى» و «حزبالله» و «امام» را جامیداد. يک بار، اوايل، مادرش
هنگام
ملاقات، به او
گفته بود: «اين کثافتها نمىذارن
ما بيايم شما
رو
ببينيم.» مؤذن بعد
از ملاقات، به حاج
داوود
گفت که مادرش
به او چه گفته
است. حاج داوود هم به
مادر او گفت: «ببين
بچههاتون
اينجا چهقدر خوب
شدهن که
گزارش
مادرشون رو هم مىدن!»
تواب
ديگری بود
که
مىگفت: «اتاق
تودهاى
اکثريتىها رو باید بشوريم
و آب بکشیم، چون ما
نماز مىخونيم.»
حاجى آمد
گفت: «شما از من
هم مسلمونتر شدهين؟ من
بچهم رو فرش
مىشاشه؛ بعدش من
همونجا نماز
مىخونم. حالا
شما مىخواين
سلول خالى رو بشورين، چون توش
نمازنخون
بوده؟!»
یک
بار، براى
مرخصى رفت بيرون؛ مىخواست
برادرش را که
هنوز فعال بود،
بدهد
دست رژيم.
خانوادهاش
نمىدانستند
تواب شده. از طريق
مادرش، قرار
دیداری براى
برادرش
فرستاد که
بيايد او را
ببيند. برادرش
که به او
اعتماد داشت، سر قرار
آمد و
پاسدارها که
منتظرش بودند، دستگيرش کردند.
در زندان
روانى شد و
ادعاى امام
زمانى مىکرد.
يکى از
توابها، مجتبى
ميرحيدرى، معروف
به «سيد» بود که
قيافهاى مثل
لاجوردى، خشن
داشت. با
اينکه بیست
و یک
سال بيشتر
نداشت، ولى
چون هميشه اخمهايش تو
هم بود، لحظهی اول که
زندانيان او
را مىديدند، ازش مىترسيدند.
خرداد سال ٦١، سه روز
بعد از اتمام
حکمش، آزاد شد. خیلی ناراحت
بود از اینکه سه
روز ملىکشى کرده.
چند ماه بعد
از آزادیاش، بهدلیل رابطهی
خوبى که با
حاج داوود داشت،
آمد
به ديدن حاجى.
حاج داوود او را آورد
توی بند
تا
براى
زندانيان
سخنرانى کند.
او هم از
بيرون تعريف
کرد، اينکه «همهچيز خوب و
روبهراهه و رژيم
محکم سر جاش وایستاده و گروهکها هيچ
غلطى نمىتونن
بکنن! مسألهی
اقتصادى هم
که مىگين
کمر رژيم رو خواهد
شکست، کشکه... مغازهها
تا سقف کره
چيدهن
رو هم...»
اوايل، بعد از
يک جابهجايى
درون زندان،
بامداد و
بهرام تازه
وارد یکی از بندها شده
بودند که از
بلندگو، اسم «حميدرضا
پهلوى» خوانده
شد که به دفتر
بند مراجعه
کند.
آنها
باتعجب جريان
را از
زندانيان
پرسيدند و شنيدند
که بله، برادر
شاه هم در آن
بند است.
بهرام: «خره! هيچ فکر
مىکردى يک
روز با
شاهزاده همخونه بشى؟»
بامداد: «نه جونم! ما با شاهزاده
همخونه نشديم.
اينطور که
پيداست،
شاهزاده از
بدشانسىش، با ماها همخونه شده!»
بهرام: «حالا به
چه جُرمى
دستگيرش کردن؟ بهجُرم
شاهزادگى؟»
بامداد: «اگه مىدونست
کارش به اينجا مىکشه، بچهی مش
ممدلى بقال
خودمون مىشد!»
ديدن
حميدرضا
پهلوى که حدود
پنجاه و
پنج
ساله بود، برايشان
جالب بود.
آنها که تا
حالا «شاهزاده» نديده
بودند، رفتند
نگاهش کردند
ببينند چهقدر
شبيه شاه است.
به شکم گنده و
بالاتنهی
چاق و پاهاى
لاغرش زُل زدند و
به همديگر
گفتند: «انگار فقط اسم شاهزاده
رو
به ارث برده!»
در آن بند، تعدادى
سارق مسلح و
ارتشى هم
بودند که شبها، با
قابلمه، رِنگ مىگرفتند
و آهنگ مىزدند
و همصدا مىخواندند: «اعلیحضرت
بايد برقصه!» و
شاهزاده هم برایشان
مىرقصيد.
اوايل
دستگيریشان، همه
جوان بودند و
پُرانرژى؛
این انرژی مىبايست
يکجورى
رها شود. يکى
از بازىهايى
که مىکردند، «چَک بازى» بود؛ به این
ترتیب که شروع مىکردند
به زدن سیلی
توى
گوش همديگر. محکم مىزدند.
گاهى زیادی
محکم میزدند.
سال ٦٦
،
تحريم غذا و
اعتصاب غذا
انرژى زيادى
از زندانيان
گرفته بود و
مسائل درونى
بند فشار
زيادى به آنها
وارد میساخت.
تودهاىها
و مجاهدين
اکثريت بند را
تشکيل مىدادند.
آنها، در آن
زمان، سر هر مسألهاى، مىخواستند
اعتراض کنند.
چند روز در
اتاق بحث مىکردند
که مثلاً: «وقتى
جارو مىزنيم، بايد اونو پس بديم
يا نه؟ چون جارو
رو خودمون
خريدهيم
و حقمونه که نگهش داريم!» يا: «روزنامهاى
رو
که مىخونيم، بعدش
نبايد به رژيم
پس بديم. چون
با پول خودمون
خريديم و حقمونه نگهش داريم.»
حرکتهاى
اعتراضى مثل
تحريم غذا مىکردند.
بامداد و
دوستانش اين
حرکات را قبول
نداشتند، ولى از
بقيه حمايت مىکردند
و غذا نمىگرفتند.
همينطور در
اعتصاب غذاها
شرکت میکردند؛ با
اينکه حرکت
را قبول
نداشتند، ولى در
حمايت از آنها، غذا نمىگرفتند.
بعد از
مدتى، بامداد و
دوستانش
متوجه شدند که
رهبری اين
قضيه افتاده
دست
مجاهدين و
تودهاىها.
بعضى از
زندانيان به
اين نظر
رسيدند که غذا
بگيرند، ولى کسى
حاضر نبود پا
پيش بگذارد و
غذا بگيرد.
تا اينکه روزى،
مجاهدين و
تودهاىها، بدون
مشورت با بقيهی
زندانيان بند، دست به
اعتصاب غذا
زدند. دیگران
نيز طبق معمول، حمايت
کردند.
مجاهدين و
تودهاىها
هم اينطور
برخورد مىکردند
که: «يا در
اعتصاب غذا
هستى، يا
اعتصابشکنى!»
آن روز، بهرام
به مسؤل غذاى بند
گفت که در
اعتصاب غذا
نيست و غذايش
را مثل هميشه
مىخواهد
جلوی در سلول
بگیرد.
خيلى از
زندانيان که
از اعتصاب
غذا
حمايت کرده
بودند ولى
با نظر
بهرام موافق
بودند، منتظر
بودند ببينند
چه مىشود.
وقتى
پاسدار در بند
را باز کرد و
گفت: «غذا!»،
مجاهدين داد و
بيداد راه
انداختند که
غذا نمىگيرند
و در اعتصاباند.
بهرام
گفت که غذايش
را مىخواهد.
پاسدار
پرسيد: «کدوم
سلولى؟»
بهرام
گفت: «سلول چهار.»
پاسدار رفت
دم در
سلول بهرام، بشقاب
او را گرفت و
برايش غذا
ريخت.
اواخر
سال ٦٦ ، بامداد
و بهرام همراه
دوستانشان، درمورد شرط
آزادى و اينکه در
عرض چند سال
گذشته، این
شرط تغيير
کرده، بحث
کردند و به
اين نتيجه
رسيدند که آن
را قبول کنند
و آزاد شوند.
اوايل، شرط
آزادى مصاحبهی
تلويزيونى
بود و بعد
مصاحبهی
ويدئويى شد.
بعد مصاحبه
جلوى
زندانيان در
حسينيه شد.
مدتى بود که
شرط آزادى امضای «توبهنامه» شده بود
که
آنها تصميم
گرفته بودند
آن را قبول
کنند. ولى هيچکس حاضر
نبود پا پيش
بگذارد و
اولين نفر
باشد.
بهار ٦٧ ، يکى از
زندانيان به
آنها گفته
بود: «شما که تا
حالا شرايط رو
نپذيرفتين، کمى بيشتر صبر
کنين. رژيم
داره شرايط
صلح رو مىپذيره
و بهزودى همهمون بىهيچ
شرطى آزاد
خواهيم شد.»
بامداد و
بهرام و بقيهی کسانى
که حاضر بودند
شرايط را
بپذيرند و
آزاد شوند، اين
استدلال را
نپذيرفتند و
گفتند که
شرايط را مىپذيرند.
ولى بازهم هيچکس حاضر
نبود «نفر اول» باشد.
يک روز، نگهبان
در بند را باز
کرد و گفت: «هرکس
حاضره با امضای توبهنامه
آزاد بشه، براى رفتن
به داديارى، آماده بشه.»
بهرام
تصميم گرفت آنکار را
بکند. نگهبان
او را از بند
برد.
حدّاد،
داديار زندان، از
بهرام پرسيد:
«حاضرى
توبهنامه رو امضا کنى؟»
بهرام: «بله، امضا مىکنم.»
حدّاد و
بقيهی همکارانش
افتادند به جان
بهرام و او را
زدند. در حين کتک
زدن، از او مىپرسیدند: «کى بهت خط داده؟»
بهرام که
از برخورد حدّاد سر
درنمىآورد، کتکخورده، با سر و
صورت ورمکرده، راهى
بند شد. همهی
زندانيان
منتظرش بودند
تا جریان سؤال و جواب او و
داديار را
بشنوند. همسرنوشت
بودن آنها با
بهرام باعث
شده بود که رفتن
او به داديارى
برايشان مهم
باشد. منتظر
بودند بهرام
بيايد و بگويد
که کى آزاد
خواهد شد.
در
بند باز شد و
او وارد بند
شد. زندانيان
که سر و صورت
او را ديدند،
نتوانستند
جلوى خندهشان
را بگيرند.
آنها که منتظر
نبودند
بهرام را
شکنجهشده
ببينند، آنقدر جا
خوردند که بىاختيار
خنديدند…