گوهر‌دشت

٣٠:٧ بامداد

اصغر وارد يکى از سلولها شد. چهار زندانى کنارِهم نشسته‌ بودند. کنارشان نشست. سه نفر از آنها ميان‌سال و يکى‌شان جوان بود. آن که تقريباً پنجاه ساله بود، صداى قشنگى داشت. بارها براى زندانيان خوانده بود؛ به‌خصوص شعر آفتاب‌کاران جنگل را. بعضى از زندانيان فکر مى‌کردند خواننده‌ی واقعى آن آهنگ خود او بوده است. هربار که اين آهنگ را مى‌خواند، صداى عميق و زيبايش لحظاتى زندانيان را در خیال آزادى‌ غرق می‌کرد. ستارگان را آنچنان نزديک مى‌ديدند که دوست داشتند دست ببرند آنها را بچينند. جوانترين‌ آنها گفت که نمى‌تواند اسلام را بپذيرد. دوتاى ديگر با آن‌که خودشان نمی‌خواستند شرایط زنده ماندن را بپذیرند، ولی سعى داشتند او را قانع کنند که اشتباه مى‌کند؛ چراکه بهدلیل اعتیاد، دستگیر و در زندان کمونیست شده بود.

اصغر آنها را ترک کرد و وارد سالن شد. سعى کرد به دنيا و دخترش فکر نکند، ولى آنها مدام به ذهنش مى‌آمدند. از کنار زندانيان که اينجا و آنجا، دورِهم نشسته يا ايستاده بودند و حرف مى‌زدند، گذشت. به تعدادى از زندانيان رسيد که سعيد را دوره کرده بودند. يکى از آنها به او مى‌گفت که نبايد بگذارد اعدام شود.

سعید پاسخ داد: «من تا حالا گفته‌م مسلمان نيستم. نمى‌تونم حالا بگم مسلمانم برای این‌که زنده بمونم. من از نظراتم دفاع مى‌کنم. جنبش کمونيستى به اين خونها احتياج داره. خون ما براى آينده‌ی ايران مثمر ثمره.»

یکی از زندانیان درحالیکه سعی می‌کرد حالت عصبی‌اش را پنهان کند، گفت: «اشتباه مى‌کنى. خود ما بيشتر از خونمون مى‌تونيم تغيير ايجاد کنيم. اگرنه اينها ما رو نمى‌کشتن.»

سعيد دستی به سرش کشید، بعد دستش را گذاشت پشت گردنش و گفت: «بعد از سالها دفاع کردن از مارکسيسم، نمى‌تونم بگم که کمونيست نيستم. اونقدر از مذهب متنفرم که نمى‌تونم به مسلمان بودن تظاهر بکنم.»

سعيد بیست و هفت سال داشت. قدبلند و خوش‌تيپ بود. سال ٦٢ ، دستگير شد. در زندان، مدام سعى ‌کرده بود آگاهى سياسى‌اش را بالا ببرد. قدرت زيادى در سازماندهى داشت.

گويى صداى لرزان دوستش را نمى‌شنيد که مى‌گفت: «مى‌تونى در یک دوره‌ى ديگه، از قدرت سازماندهى‌ت، براى متشکل کردن مردم استفاده کنى. نبايد بذارى اينهمه توانايى رو که در تو وجود داره، خاک کنن.»

سعيد فعال بود. عادت داشت دراز بکشد و فکر کند؛ انگار با چشمهاى باز خوابيده بود؛ مژه هم نمى‌زد. هميشه رايکالترين رفتار را داشت.

اصغر او را نگاه کرد و به ياد بحثهايى افتاد که در آن سالها باهم داشتند.

سعيد متوجه نگاه اصغر شد که گوشه‌اى ايستاده بود و او و اطرافيانش را نگاه مى‌کرد. احساس کرد هر دو يک سرنوشت خواهند داشت.

رو به اصغرگفت: «هميشه فکر مى‌کردم رژيم رو مى‌شناسم، ولى حالا متوجه مى‌شوم که رژيم رو با تمام بى‌رحميش هيچوقت درک نکرده بودم. شاهد اعدامهاى زيادى بوديم، ولى به حکم رژيم اعتماد کرديم. تمام اين سالها فکر کرديم که روزى آزاد خواهيم شد، چراکه به ما حکم اعدام نداده بودن

اصغر درحالیکه لبخند تلخی بر لب داشت، گفت: «راست مى‌گى، ولى خوشحالم که همه‌ی اين سالها رو با اميد آزادى زندگى کرديم.»

درحالىکه در راهرو بند قدم مى‌زد، سالهاى زندان، اول ماه مه‌ها و مراسمی که داشتند را مرور مى‌کرد. ياد زندانيانى افتاد که سال ٦٥ ، براى اعدام مى‌بردندشان؛ کمونيست و بهائى بودند. بعد از مدتى، زندانيان تصميم گرفتند نگذارند اعدامى‌ها را ببرند. وقتى زندانى را صدا مى‌کردند، زندانيان شروع مى‌کردند به دست زدن. نگهبان که مى‌آمد دم در بند اعدامى را ببرد، آنها اعدامى را دوره مى‌کردند. هرکس مى‌خواست براى آخرين بار، او را ببوسد. به اين شکل، احساس همدردى‌شان را نسبت ‌به اعدامى نشان مى‌دادند. نگهبان مى‌آمد بهزور زندانى محکوم به اعدام را از دست آنها بيرون مى‌کشيد و با خود مى‌برد. زندانيان اعتراضشان را به اعدامها، با دست زدن، بعد از بردن اعدامى، نشان مى‌دادند. وقتى زندانى‌ را براى اعدام مى‌بردند، شب برايش مراسم مى‌گذاشتند و به‌یادش سرود مى‌خواندند. با چنان صداى بلندى سرود مى‌خواندند که نه تنها نگهبانان صدای‌شان را مى‌شنيدند، بلکه زندانيان بندهاى ديگر هم مى‌شنيدند.

اصغر به دادگاه فکر می‌کرد. شنيده بود بعضى از زندانيان را قبل از اعدام، شکنجه کرده‌اند. فکر کرد مزه‌ی آن را هم که چشيده است. فقط اعدام برايش تجربه‌ی تازه‌اى بود.

ناگهان کف و روى پاهاى شلاقخورده‌اش تير کشيدند. ايستاد و دستى به آنها کشيد. بى‌تابى پاهايش آرام شد. ديگر تير نمى‌کشيدند. به قدم زدن ادامه داد.

نمى‌دانست در دادگاه چه پيش خواهد آمد. دادگاه را مجسم کرد و در تخيلاتش، از کمونيسم دفاع کرد و به قاضى گفت که آدمکش و جنايتکار است. قاضى از شنيدن حرفهاى او عصبانى شد و آمد سراغش تا بزندش. در تخيلاتش، اصغر هم او را زد. با قاضى گلاويز شده بود که با کتک او را به آمفى‌تئاتر بردند تا اعدامش کنند. اصغر از تخيلاتش دست برداشت و فکر کرد: «بذار اونها تو رو بکشن، نه خودت

اطرافش را نگاه کرد و متوجه دو زندانى شد که‌ از کنار جمع توده‌ای‌ها گذشتند.

يکى از آنها گفت: «تعدادى از توده‌ای‌ها رو اعدام کرده‌ن. فردا، حواستون به پاسخهاتون باشه.»

يکى از توده‌ای‌ها گفت: «امکان نداره. شرايط بين‌المللى طورى نيست که رژيم بتونه ما رو اعدام کنه.»