عشق

غروب يک روز بلند تابستانى سال ٦٣، وقتى امير در يکى از سلولهاى گوهر‌دشت، به‌تنهايى قدم مى‌زد، صداى در سلول پایين را شنيد. انگار در باز و بسته شد. فکر کرد دختر خوشگلی را به سلول پایين آورده‌اند. بعد از چند دقيقه، از هواخورى صدايى شنيد؛ انگار پاسدارى به کسى گفت: «زود باش امير سعى کرد از لاى پنجره، توى هواخورى را نگاه کند. گوشهاى از پرده‌هاى کرکره‌ی‌ فلزى یک ذرّه کج شده بود و او مى‌توانست با کج کردن سرش، بخشى از هواخورى را ببيند. دخترى را ديد که داشت لباس روى بند آويزان مى‌کرد. بعد، تشت خالى را از روى زمين برداشت و همراه پاسدار ناپديد شد. دختر پیراهن آبى‌رنگى بهرنگ آبى آسمانى به تن داشت و در متن آبى پر‌رنگ آسمان که درحال تيره شدن بود، جلوه‌ی زيبايى داشت. بعد از چند لحظه، دوباره احساس کرد در سلول پایين باز و بسته شد.

به خودش گفت: «آبى برگشت تو سلول

منتظر بود شب شود تا با «آبى»، به‌وسيله‌ی مُرس حرف بزند.

آنشب، بعد از آنکه نگهبانان آخرين بازديدشان را از بند انجام دادند و رفتند بخوابند، امير گوشش را به ديوار چسباند و مُرس زد.

امير: «سلام، همسايه

آبى: «سلام. تو کجايى؟»

امير: «من سلول بالايى تو هستم. کِى اومدى؟»

آبى: «امروز از اوين اومدم. ده نفرو باهم آوردن، ولى انداختنمون تو سلولهاى دور از هم. کسى نزديک من نيست.»

امير: «تو صبح رفتى هواخورى لباس پهن کردى؟ پیرهن آبى تنت بود؟»

آبى: «آره. از اوين که مى‌اومدم، لباسهامو تازه شسته بودم؛ خيس بودن. رفتم هواخورى، اونها رو پهن کردم، خشک بشن.»

امير و آبى هر شب، تا نزديکی‌هاى صبح، باهم مُرس مى‌زدند. از همهچيز مى‌گفتند و درمورد همهچيز بحث مى‌کردند. کتابهايى را که خوانده بودند براى هم تعريف مى‌کردند. فيلمهايى را که ديده بودند براى هم مى‌گفتند. درمورد خانواده و دوستانشان برای هم میگفتند. چند بار، آبى از امير خواست وقتى مى‌رود هواخورى، کارى کند که او را بشناسد. يا از امير مى‌پرسيد: «چه لباسى تنت بود؟» ولى امير مى‌ترسيد مبادا آبى از تيپ او خوشش نيايد، براى همين به او نمى‌گفت که کداميک از آن پسرهاى جوان بود که آبى گاهى از سلولش، آنها را در هواخورى مى‌ديد. امير آبى را مى‌شناخت و هر روزی که او می‌رفت هواخورى، شبش امير برایش مُرس مى‌زد که: «لباست قشنگ بود.» يا به او مى‌گفت که خوشگل است. سرعت مُرس زدن آبى تغيير مى‌کرد و گاهى اشتباه مى‌زد. امير احساس مى‌کرد آبى هم مثل خودش از نظر رابطه‌ی عاطفى نسبت به جنس مخالف، کاملاً بى‌تجربه است. او علاقه‌ی زيادى به آبى پيدا کرده بود و اگر يک شب نمى‌توانستند باهم مُرس رد و بدل کنند، افسرده مى‌شد. تنهايى سلول را راحت‌ تحمل مى‌کرد، ولى بى‌خبرى از آبى را نمى‌توانست تحمل کند.

يک بار آبى از او پرسيد چه قيافه‌اى دارد؟

امير: «قدم بلنده؛ فکر کنم حدود دو متر. چشمهاى درشت با مُژه‌هاى بلند و پُرپشت دارم. ديگه چى برات بگم؟ آهان، چهار‌شونه هم هستم. نه چاق، نه لاغر؛ يعنى به‌اندازه‌ی لازم.»

آبى: «چند وقته آينه نديدى؟ نکنه آلن دلونى؟»

هرچه آبى اصرار کرد، امير حاضر نشد چيزى درمورد خودش بگويد. تا اينکه يک روز، بعد از برگشتن از هواخورى، وقتى در سلولش بسته شد، متوجه شد که آبى ضربه‌اى به ديوار زد. امير احساس کرد چيزى در دلش لرزيد. يعنى آبى او را ديده است و حالا او را مى‌شناسد؟

آنشب، آبى مُرس را شروع کرد و مشخصات لباس امير را داد و گفت که او را ديده است. امير احساس کرد که ضربان قلبش تندتر شده است. گويى ملاقات مخفى داشته‌اند و او بى‌خبر بوده است. دوست داشت نظر آبى را درمورد خودش بداند، ولى جرأت نمى‌کرد بپرسد. تا اينکه آبى به او گفت: «کاش توی يک سلول بوديم

امير با دستانى لرزان، برايش زد که دوستش دارد و آبى نيز گفت که او هم امير را دوست دارد.

آبى تازه هفده ساله شده بود. سه سال بود که در زندانهاى مختلف زندگى مى‌کرد. امير بيست سال داشت. هيچيک در زندگى‌شان، عشق و سکس و جنس مخالف را تجربه نکرده بود. حالا، پشت اين ديوارهاى ضخيم، براى هم از عشق مى‌گفتند.

روزهاى اول، فقط از سياست حرف زدند. ولى دو سه هفته بعد، براى هم، از زندگى شخصى، خانواده و فامیل‌شان گفتند. از رنگ و مُدل لباسی که بر تن داشتند، از پوشش و غذای موردعلاقه‌شان می‌گفتند. از وقایع یا جاهای جالبی که دیده بودند، از خوابهایشان و از آرزوهایشان برای همدیگر می‌گفتند. بعد از چند ماه، نشانی خانه‌هايشان را هم به‌هم دادند که اگر روزى، آزاد شدند، بروند سراغ يکديگر.

يک سال آبى در آن سلول بود. رابطه‌شان باعث شده بود که هيچيک فشار تنهایی را احساس نکند. در آن سلولهاى انفرادى، احساساتی را در زندگى‌شان تجربه کردند که تا آنموقع از آن محروم بودند و معلوم نبود بعد از آن نيز زنده خواهند ماند تا آنها را تجربه کنند یا نه: احساس دوست داشتن و نگرانی؛ وقتی یکی‌شان از ملاقات یا بازجویی دیر برمی‌گشت؛ دلواپسی و انتظار و دلخوری زاییده‌ی رابطه‌ی نزدیک دو نفر... آن‌چه را که تا آن زمان تجربه نکرده بودند، حالا در آن سلولها تجربه می‌کردند.

يک سال از آمدن آبى به سلول پایين مى‌گذشت که يک روز ظهر، امير احساس کرد صدایى از سلول پایين مى‌آيد. گوش تيز کرد. متوجه شد که در سلول با تأخير بسته شد. براى اينکه بفهمد آبى در سلول است يا نه، ضربه‌اى به ديوار زد. ولى پاسخى نشنيد. فکر کرد او را براى حمام نبايد برده باشند. آن روز، روز حمام آبى نبود. براى هواخورى هم در سلول او را باز نکرده‌ بودند؛ چراکه روز هواخورى آبى آن روز نبود. امیر از لاى پنجره‌ی سلول، هواخورى را نگاه کرد. کسى در هواخورى نبود. روز ملاقات آبى نيز آن روز نبود. فکر کرد شاید  رفته است بهداری. بانگرانى، منتظر نشست، ولى آن روز، ديگر صداى باز و بسته شدن در سلول پایين را نشنيد.

شب که آنهمه منتظرش بود، فرارسید. ظرفِ شام او دست‌نخورده، گوشه‌ی سلول مانده بود. برعکس هر شب که بهمحض گرفتن شام، آن را می‌خورد تا گوشه‌ای از معده‌ی گرسنه‌اش را آرام کند، نتوانسته بود حتی یک لقمه بخورد. شب آمد ولی از ترس اینکه آبی نباشد تا پاسخ بدهد، می‌ترسید مُرس بزند. بالاخره با این دلهره که شايد او را برای همیشه برده باشند، مُرس زد. پاسخى نشنيد. آبى را برده بودند. به کجا؟ بازجويى؟ حالا در چه وضعى بود؟ امير چه‌طور مى‌توانست از او خبرى بگيرد؟

تا چند شب امير نمى‌توانست بخوابد و تا صبح، شعر «خانم حنا» را مُرس مى‌زد. بعضى از زندانيانى که نزديک او بودند و از رابطه‌ی او و آبى خبر داشتند، سعى کردند باهاش حرف بزنند و او را آرام کنند. ولى امير حوصله‌ی حرف زدن با آنها را نداشت؛ آبى را مى‌خواست. مدتى افسرده بود، تا این‌که توانست با ایجاد رابطه‌اى منظم با زندانيان ديگر، از آن حالت دربيايد