گوهردشت
بند
ساکت شده بود
و دیگر خبری
از آن تعریفها
و خندههای
بلند نبود.
همهی نگاهها
به در بند
بود، ولی در
باز نمیشد.
بعضیها مدام
ساعتشان را
نگاه میکردند
و هرلحظه که
از ساعت هشت میگذشت، امیدی در دلشان جوانه
میزد که شاید
همهی آن خبرها دروغ
باشد.
پنج
دقیقه از ساعت
هشت که
گذشت،
تعدادی با
لبخندی تلخ، به اینسو
و آنسو مینگریستند.
گویی دنبال
توضیح بودند
یا از دیگر زندانیان
دلیل آنکه
ساعت هشت
گذشته و برای بازجویی صدایشان نزدهاند را میخواستند.
اصغر در
نيمهی طول راهرو، کشيک ايستاده
بود. از اینکه دیرتر میآمدند سراغ
آنها،
خوشحال بود.
هم میتوانستند
خبر را به بند
پایین
بدهند، هم
اینکه
هرچه دیرتر به
دادگاه مرگ میرفتند، بهتر میبود.
اصغر درحالیکه که یک
چشمش به در
بود، به
ساعتش نگاه
کرد: ده دقیقه از
ساعت هشت میگذشت. امیدوار بود
هرچه دیرتر بیایند سراغشان. دوباره
چهرهی دخترش
جلوی چشمانش
شکل گرفته بود
که متوجه باز
شدن در بند شد.
با علامت او، فرزاد وارد
حمام شد وگفت: «در بند باز
شده. نگهبان
گفته با
چشمبند از بند
بریم بيرون.»
بامداد
بااضطراب گفت:
«سرشو
گرم کنين
تا به بند پایين خبر بديم.
تا حالا کسى
نيومده.»
فرزاد مضطرب از حمام رفت بیرون.
درحالیکه
چشمش به اصغر
بود، جلوی در
حمام کشیک
ایستاد.
امير
دوباره رمز را
زد. صداى مُرس
از پایين
آمد: «همهی ما رو براى
بازجويى صدا
کردن. بايد
برم. وقت خوبى
براى حرف زدن
نيست. شب ساعت هشت تماس مىگيرم.»
امير با
مُرس پاسخ
داد: «شما رو براى دادگاه
دارن مىبرن.
اگه به سؤال
آیا مسلمانى
و نماز مىخونى
و شرايط
آزادى، پاسخ
منفى بدين، اعدام
خواهيد شد.
اين بازجويى
مثل بازجويىهاى
قبلى نيست.
زندانيان
زيادى رو
اعدام کردن.»
صداى
مُرس از پایين
آمد: «خبر رو گرفتم. اومدن
دنبالمون. پايان تماس.»
امير
نيز پايان
تماس را اعلام
کرد، نفس
عميقى کشيد و
باخوشحالى، بامداد را
نگاه کرد.
گويى با نگاهشان از
يکديگر مىپرسيدند:
«زندگى
چند نفر رو
از مرگ نجات
داديم؟»
امير و
بامداد از
حمام بيرون
رفتند و به
فرزاد
پيوستند.
فرزاد با
علامت دستش، به اصغر که
با آنها فاصله
داشت فهماند
که خبر را
دادهاند. هر
سه به سلول
رفتند،
چشمبند
برداشتند و در
صف زندانيان
قرار گرفتند.
ناصريان
جلوى در بند
ايستاده بود. از آنها
خواست
چشمبندها را
پایين
بکشند.
زندانيان بهصف از بند
بيرون رفتند.
دست هر زندانى
بر شانهی
زندانى جلویی قرار
داشت. انگشتان
زندانيان بر
شانههاى
يکديگر مُرس
مىزدند و به همديگر
خبر مىدادند:
«زندانيان
بند پایين رو هم صدا کردن.
خبر رو به اونها
داديم.»