خودت
را پس بگیر
١٣٦٨
بامداد
تازه از زندان
آزاد شده بود
که روزى،
در تنهايى
اتاقش، در
آينه نگريست؛ همان آينهاى
که سالها
قبل، مدتی پیش از دستگيریاش، در آن
خود را
نگريسته بود.
چشمانى را که
سالها
قبل در آن
آينه ديده بود، نديد. آنها
را گم کرده
بود. گويى از
زندان، آنها
را با خود
نياورده بود.
آنها را کجا
جاگذاشته
بود؟ کدام
لحظه که يادش
هم نمىآمد؟
خشم، اندوه،
حسرت، کينه،
نفرت، وسوسه و
هزاران احساس
ديگر در
چشمانش موج مىزدند.
مشتهاى گرهکردهاش را
در آينه ديد و
آنها را باز
کرد. صداى
خودش را شنيد: «چه به روزم
آوردهن؟»
دوباره، در
آینه، به آن
چشمان وحشى
نگريست و
باصداى بلند
گفت: «خودتو پس بگیر!»
جلوی
آینه زانو زد
و جزئیات
صورتش را بعد
از سالها در
آینه نگاه کرد
وآنها
را
با انگشتانش لمس
کرد. لباسهایش
را درآورد و
بعد از سالها، برای اولین
بار، تمام
بدنش را مقابل
آینه دید و
باصدای بلند
گفت: «من خودم
رو پس
خواهم گرفت؛ حتى اگه
مجبور باشم
دوباره متولد بشم.»
به
صورتش نگاه
کرد؛ به
پيشانى صافش
که هيچ خطى بر آن ننشسته بود. به فاصلهی
ميان دو
ابرويش که
گرهى نداشت، دست کشيد؛
فاصلهای که با مال برادر
کوچکترش فرق داشت. گره
بين دو ابروی
برادرش از سالها اخم نشان
داشت. گوشههاى
چشمانش و
اطراف لبش را
نگاه کرد و اثر گذر
زمان را نديد.
احساس کرد
صورتش را با
گچ قالب گرفتهاند
و بعد از سالها، آن قالب
را برداشتهاند؛ قالبى
که نگذاشته
زمان اثر پايش
را بر آن چهره باقی بگذارد.
تنها چشمانش
متعلق به
خودش، به آن
صورت چند سال
پيش،
نبودند؛
چشمانى که
گويا چيزهايى
ديده بودند که
نمىبايست
ببينند؛
چشمانى که نمىشد
آنها را در
اقيانوس نيز
شست و از
خاطرات پاکشان کرد.
سه
سال بعد، بامداد
بهکمک
بهمن، از
ايران فرار
کرد.
آنها براى اولين
بار بعد از
زندان، همديگر را در
لندن ديدند.
بهمن: «خيلى
خوشحالم که مىبينمت.
به شماها خیلی
سخت گذشت.»
بامداد: «هرچى بود
گذشت.»
بهمن: «واقعاً
گذشت؟ براى من
انگار هيچى
نگذشته.»
بامداد: «زندگى چهطور مىگذره؟»
بهمن: «چی بگم؟
زندان ادامه
داره. با این
تفاوت که اینجا دیوارها رو نمیشه واضح
دید. باید خوب
نگاه کنی تا
ببینیشون.
دیوار بلند
تبعید گاهی
منو یاد اون دیوار بلند
بند چهار میندازه
که از َپسِش
فقط میشد نوک
کوه رو دید.
اینجا هم
از پس دیوار
بلند تبعید، میشه نوک
آزادی رو
دید. تو چی؟ تو
که تازه اومدی، زندگی رو چهطور
میبینی؟»
بامداد: «بهتر از
زندانه. بهخصوص اينجا
که ديگه امکان
دستگيرى هم وجود
نداره.»
هر دو مىخندند.
بهمن: «اين چند ساله
تو ايران
ازدواج
نکردى؟»
بامداد: «کى میآد زن
آدم آس و پاسى
مثل ما بشه؟
کار درست و
حسابى که
نتوستم پيدا
کنم. مدام از
اينکار
به اونکار
موقت... بدون
پول، توى
اون جهنم،
حق زندگى هم
ندارى، چه
برسه به
ازدواج.»
بهمن: «من ازدواج
کردم. دو
تا بچه هم
دارم.»
بامداد: «چه عالى!»
بهمن از
بچههايش گفت؛ از اينکه
چند سالشان
است و چه
خصوصياتى
دارند و
بامداد متوجه
شد که همهی دنياى بهمن
بچههايش
هستند.
بامداد: «بگو ببينم، با دخترعموت
ازدواج کردى؟ همونى که
دوستش داشتى؟»
بهمن: «نه، با
اون ازدواج
نکردم.»
بامداد: «چرا؟ حاضر
نشد از
مجاهدين دست
بکشه؟»
بهمن: «مشکل اين
نبود. من وقتى
آزاد شدم،
اون چند ماه
بود که آزاد
شده بود. وقتى
رفتم خونهشون، باورم
نمىشد. توی خونه،
بايکوت بود.
هيچکس
باهاش حرف نمىزد.»
بامداد: «چرا؟»
بهمن: «خونوادهی عموم
گفتن که توی زندان تواب
شده بود و اونها هم بهمرور، ديگه
نمیرفتن ملاقاتش، چون خونوادهی
زندانيان به اونها مىگفتن: "به
دخترتون بگين
بچههاى ما رو اذيت نکنه." خلاصه،
احساس
ناراحتى مىکردن.
اوايل، خونوادهش
وقت
ملاقات،
به اون مىگفتن
که کارى به
زندانيان ديگه نداشته باشه و عليه اونها کارى
نکند. اون
هم عصبانى مىشد
و بهشون مىگفت
شما هم ضدانقلاب
شدین.
خلاصه، سرتو درد نيارم... بعد از مدتى، خونوادهش
ديگه
نمیرفتن
ملاقاتش.
براش پول و
لباس مىفرستادن، ولى به
ديدنش نمىرفتن.
فقط سالى،
يک بار
عيدها که
ملاقات حضورى
داشت،
مادرش مىرفت
ديدنش.»
بامداد: «ملاقات
حضورى داشت؟»
بهمن: «آره. يادت
رفته توابها
ملاقات حضورى
داشتن؟
خلاصه، بعد
از چهار سال
که آزاد مىشه
و مىره خونهشون،
از صبح تا شب، روى سجاده
نشسته بوده و
نماز مىخونده.
خونوادهی عموم هم
اصلاً
مذهبى نبودن.»
بامداد: «سنش کم بود
که دستگير شد؟»
بهمن: «پونزده سالش
بود که دستگير
شد و نوزده
سالگى هم آزاد
شد.»
بامداد: «بيچاره!
ببین، یادت
رفته بچههای
توی این سن،
اگه مجاهد بودن، بهخاطر
مذهبی بودن
رژیم،
استدلال
مبارزه علیه اونو از
دست میدادن و
اگه گیر
بازجویی میافتادن
که بلد بود
باهاشون بحث
کنه، طرفدار رژیم
میشدن. مسألهی
ضدامپریالیست
بودن رژیم هم
نقطهضعف
بخشی از چپها
بود. کلاً
اینها اونقدر از
نظر سیاسی جوون بودن و بهطور
طبیعی جهانبینیشون به رژیم
نزدیک بود
که در بحث با
رژیم، قانع
میشدن. خُب، بگو ببینم،
تو باهاش حرف
نزدى؟»
بهمن: «چرا. رفتم نشستم کنارش
و بهش
گفتم: "يادته
ما همديگرو
دوست داشتيم؟ اگه
دستگير نمىشديم، باهم ازدواج
مىکرديم. بيا
باهم حرف
بزنيم." بهش گفتم هنوز
دوستش دارم.»
بامداد: «چى گفت؟»
بهمن: «گفت: "اين
حرفها کفاره داره. ما
گناهکار
بوديم. هم
روابطمون
پر از گناه
بود و هم
فعاليت سياسىمون. ما عليه
حکومت خدا مىجنگيديم.
تو هنوز شيطان
زير پوستته و..." خلاصه از
اين حرفها...»
بامداد: «عجب! باورم
نمىشه بيرون
از زندان هم
اين حرفها رو زده.
معلومه که
واقعاً به
رژیم ایمان
آورده بوده.
فقط بهخاطر
آزاد شدن،
تواب نشده
بوده.»
بهمن: «مثل آدمهاى
مسخشده، بهتزده
بود. بهش
گفتم: "عزيز
من! تو رو
شستوشوى
مغزى دادهان." گفت: "آره، افکار گناهآلوده
رو از مغزم
شستهان و من
از اين بابت، ممنونشونم.
من بهميل
خودم، توی زندان،
به نماز و
خداى واقعى
پناه بردم و
منافقين رو
گذاشتم کنار. حالا هم بهخاطر
ايمان درونيمه که نماز مىخونم. حالا که توی زندان نيستم
که بگن براى
آزادى نماز مىخونه." بهش
گفتم: "ولى
اگه دستگير
نمىشدى،
حالا نماز نمىخوندى." گفت: "شايد
درست بگى،
ولى خوشحالم
که دستگير شدم
و این
دستگیری باعث شد
مسلمان واقعى بشم. ممکن بود
تا ابد، توی جهل و
کفر و تاريکى بمونم. براى تو
هم دير نشده."»
بامداد: «عجب!»
بهمن: «آره.»
بامداد: «خيلى اذيت
شدى، نه؟»
بهمن: «بالاخره
ناراحتکننده
بود. سواى
علاقهاى که
بهش
داشتم، ديدن
يک انسان به اون شکل، واقعاً
آزاردهنده
است. نمىدونى
قبل از زندان، چهقدر
شاد بود!
حالا انگار با
يک سُرنگ، خونشو از
بدنش کشيده
باشن... اصلاً آدم ديگهاى شده بود.
افسردگى از
وجودش مىباريد. دلم خيلى
براش سوخت.»
بامداد: «درست مىگى.
ولى چرا همهی اين سالهاى زندان، خونوادهت
چيزى بهت
نگفتن؟ خونوادهت
خبر نداشتن که
تواب شده؟»
بهمن: «نه، نمىدونستن.
خونوادهی عموم به
هيچکس
نگفته بودن که
دخترشون تواب
شده. وقتى هم از
زندان اومده
بود بيرون،
به هيچکس
نگفتن که آزاد
شده. من وقتى
آزاد شدم، خونوادهم به
همه گفتن که
من آزاد شدهم و همهی فاميل، از جمله خونوادهی عموم اومدن
ديدنم. وقتی سراغ
اونو
گرفتم، اول گفتن که
هنوز توی
زندانه. وقتى
من گفتم: "خُب، برين دنبال کارش
رو بگيرين. شما مىتونين کمک کنین که آزاد
بشه، چون اون
کارهاى
نبوده."، عموم
باناراحتى منو کشید کنار
و گفت: "آزاد
شده،
عمو!" بعد برام
تعريف کرد که
به هيچکس
نگفتن، ولى
او توی
زندان، تواب
شده بوده و
خلاصه اينکه
حالا هم از
صبح تا شب،
خودشو توی يک اتاق حبس
کرده و نشسته
سر
سجاده. وقتى
گفتم: "مىخوام
ببينمش."،
خنديد؛ هم
خوشحال شد،
هم گريهش
گرفت. گفت: "خودت مىدونى. ولى بىخودى
وقتت رو حروم
نکن. ما اونو همون
روز دستگيريش
از دست داديم
و فکر نمىکنيم
هرگز بتونيم دوباه
دخترمونو به دست
بياريم."»
بامداد: «حالا چى؟ ازش
خبر دارى؟»
بهمن: «يک ماه بعد
از اينکه
ديدمش، از
ايران اومدم
بيرون.
چند ماه بعد
از اون، خونوادهم
گفتن با يک
پاسدار
ازدواج کرده.»
بامداد: «شوخى مىکنى؟»
بهمن: «نه عزيزجان.»
بامداد: «حالا هنوز هم
با اون
یارو پاسداره
زندگى مىکنه؟»
بهمن: «آره. بچه هم
داره.»
بامداد: «رابطهش با خونوادهش چى؟
بهتر شده؟»
بهمن: «نه. سالى يکى
دو بار همديگرو مىبينن. از
نظر فرهنگى، خيلى با خونوادهی عموم فرق
کرده. پاسداره رو هم که اصلاً ازش بدشون
مىآد، ولى
مجبورن تحمل کنن و چيزى
نگن.»
بامداد: «حالا چرا با
يک پاسدار
ازدواج کرد؟
آدم قحط بود؟»
بهمن: «من فکر مىکنم
چون توی
اون خونه کسى رو نداشته و
منزوى بوده، به اولين
کسى که ازش
خواستگارى
کرده، جواب
بله رو داده.»
بامداد: «مىدونى چهطورى با
اون آشنا شده؟»
بهمن: «آره. بعد از
يک سال توی خونه
روى سجاده
دولا و راست
شدن، يک
روز مىره
کميتهی محل و
بهشون
مىگه
که دوست داره
براشون کار
کنه. يک مدتى
مىرفته اونجا. نمىدونم
چه کارى بهش
داده بودن. بههرحال،
مدت کوتاهى
بعد از اون،
با اين
پاسداره که توی همون
کميته کار مىکرده، ازدواج مىکنه.
بعد هم مشغول
خونهدارى
و بچهدارى مىشه.»
بامداد: «عجب!...
بيچاره...»
بهمن: «نمىدونم میشه بهش گفت بيچاره
يا نه. مادرم
مىگفت،
بهنظر که خوشه... اونو
توى عروسى
فاميل ديده
بوده.»
بامداد: «نمىدونم
خوشى چيه،
ولى اگه
لبخند بهمعناى
خوشیه،
بايد بگم که
دروغه.
چراکه توی اون فرهنگ که
وقتى هم که
ناراحتى،
بايد بخندى و
خودتو شاد
نشون بدى،
خوشى يکجور ماسکه که آدمها
در اوج
ناراحتى هم میزنن
رو
صورتشون.
اميدوارم خونوادهش اونو به طرف اين سرنوشت هُل نداده
باشن.»
بهمن: «به طرف چه
سرنوشتى؟
منظورت تواب
شدنه؟»
بامداد: «نه. منظورم
ازدواج با يک
پاسدار و
زندگى کردن با
ايدهها و
سمبلهاى
رژيمه. ببين، يک دختر پونزده ساله
وقتى دستگير
مىشه، بچهست و خيلى
طبيعیه که اونو شستوشوى مغزى
بدن. اميدوارم
بعد از زندان، خونوادهش
با رفتارشون، اونو به سمت اين
زندگى که به اون تمايل
داشته، سوق
نداده باشن.»
بهمن: «من وقتى اونو ديدم،
احساس کردم
خودش دوست
نداره از
اتاقش بیاد
بيرون
و دوست نداره با اونها، يعنى پدر و
مادر و خواهر
و برادرهاش
حرف بزنه.
البته اونها
هم تمايلى نشون نمىدادن، ولى احساس
کردم خودش هم
دوست نداره اونها رو ببينه.»
بامداد: «ببین، همینکه میگی
تنهایی رو
دوست داشته، بهطور
واقعی، همین خودش نوعی
افسردگیه. او به درمان
احتیاج داشته.
در واقع،
بایکوتهای
زندان بیرون
از زندان هم
ادامه پیدا
کرده. خیلی
طبیعیه که
دچار افسردگی بشه. چه بسا
از همون توی زندان،
دچار افسردگی
شده بوده و
بیرون هم خونوادهش
نفهمیدن. فکر
کردن دوست
داره تنها
باشه و صبح تا
شب،
بشینه رو سجاده.
متوجه نشدن که
این دولا و
راست شدنهای
منظم تنها راه
فرار اون
بوده.»
بهمن: «راستش،
برخورد خونوادهش
هم طوری بود
که انگار مایهی
شرمندگیشونه. مثل این
بود که
نمایندهی رژیم رو توی خونهشون نگهداشتن
و
مجبورن هرطور هست، تحملش
کنن.»
بامداد: «آره، مىفهمم.
ولى مسأله
اينه که اکثر
خونوادهها
از روحيات و
صدماتى که
زندانى خورده، خبر ندارن و
فکر مىکنن همون بچهاى که
چند سال پيش
دستگير شده، حالا بايد برگرده خونه. انتظار دارن
همون آدم قبلی باشه.
ولى اين
غيرممکنه.
براى کسى که توی زندان
مبارز هم بوده، غيرممکنه
همون آدم قبلى
باقی
مونده باشه،
چه برسه
به کسى که شکستنش... خُردش کردن... اکثر خونوادهها
متوجه
تغييرات
عزيزشون
نيستن، يا اگه هم متوجه بشن، نمىدونن که چهطور بايد با
اون رفتار
کنن. براى
همين،
زندانى بيشتر توی خودش
و توهماتش فرو
مىره و چه
بسا انتقام اونچه رو که بر اون رفته، بهشکل لجبازى
از خونوادهش
مىگيره
يا با پافشارى
بر رفتار
امروزش،
مىخواد ثابت کنه که اگه
تغيير کرده و
مثلاً نماز
مىخونه، بهخاطر
فشار رژيم
نبوده، بلکه
خودش به این نتیجه
رسيده... مىدونى؟ خيلى
از زندانيان
سابق از
تنهايى رنج مىبرن
و اين درحالىه که
نزديکان اونها هم دوست
دارن با اونها رابطه
داشته باشن، ولى انگار
امکانپذير
نيست.»
بهمن: «مىفهمم چى
مىگى. من
وقتى از زندان
آزاد شدم،
خيلى از
دوستام اومدن سراغم،
ولى من ديگه اون آدم
قبلى نبودم.
هيچ حرفى باهاشون
نداشتم و با
اينکه
آدمهاى
خيلى خوبى بودن
و بعضى از اونها تمام سالهايى که
زندان بودم، خونوادهم
رو تنها
نذاشته بودن و
خيلى هم از اونها
ممنون بودم و هنوز هم
ممنونم، ولى
نتونستم
رابطهم رو باهاشون
ادامه بدم.»