١٣٨٠
کار
امير ديدن
پناهندگانى
بود که دچار
ناراحتىهاى
روانی
بودند.
روانشناسى
خوانده بود و
درمورد تأثيرات
زندان روى
خودش و
دوستانش فکر
مىکرد. فکر
میکرد
زندانیان در
زندان هدفى
داشتند که
باعث مىشد آن
شرايط را تحمل
کنند و پس از
آزادى، آن
هدف را از دست
دادهاند.
گويى هدفى که
داشتند با طول مدت زندانی بودنشان
تعريف مىشد،
نه با طول
زندگىشان.
ديگر کوتاه
نيامدن و «مبارز» آزاد شدن،
که آن را هم
از آنها ربوده
بودند، معنى
نداشت. حالا، گاهى در اين
محيط جديد،
همچون روحى
سرگردان،
در نوسان
بودند. انسان
بدون هدف
همچون قايقى است بیسرنشین
در دريا؛
مقصد و هدفى
ندارد تا براى
رسيدن به آن
تلاش کند.
همين باعث مىشود
خيلى از
زندانيان
سابق با «خاطرات
زندان»
زندگى کنند.
هنوز
نتوانستهاند
خوشىها و ناخوشیهاى
دوران
زندان را همچون یک
مجموعه
يا اجزاءِ يک تابلو
ببينند. دوران زندان همچون مانعی نامرئى،
نيرو يا دشمنى
که از درون
فرد او را در چنگ
خود مىگیرد،
دست و پایش را مىبندد و او را
زندانى مىکند؛ زندانى
گذشته... و اگر
فعاليتى هم
دارد،
محدود
است به همان
دوران.
چرا
انسانهایی
که سالهایی
از عمرشان را
در زندان
گذراندند،
حالا کاری ندارند به اینکه زندانها پیوسته و
هنوز هم پر و
خالی میشوند؟ گویی آن
دوران، شغلشان
«سیاست» بود و حالا آن را از
دست دادهاند
و شغل
دیگری دارند.
بعضیها حتی
اخبار را هم
دنبال نمیکنند.
چهچیز
باعث شد که
اکثر
زندانیان
سابق، با آزاد شدن
و بیرون
آمدن از زندان،
سیاست و کار
سیاسی را هم
در همان زندان، جا گذاشتند؟
چرا بیشتر
آنها
نتوانستند
دردها و زخمهای زندان را
درمان کنند؟ و
گاهی میشنوی
که زندانی
سابق، بیست
سال بعد از
آزادیاش از
زندان،
هنوز هم شبها
کابوس میبیند.
امير در
دفتر کارش
نشسته بود و
چند پرونده در
دست داشت. يادداشتهاى آنها را
نگاه مىکرد، ولى بيشتر
حواسش پيش
مشکلات
زندانيان
سابق بود،
که رئيسش آمد پروندهاى
به او داد و از
او خواست آن را بخواند.
پرونده
را خواند. یادداشتهاى
مشاور قبلى که
هاشم را ديده
بود،
درمورد او، پراکنده
بودند؛ گويى
هاشم هيچوقت
همهی
چيزهايى را که
از سر
گذرانده بود و همهی شکنجههايش را نتوانسته
بود بهطور کامل،
به زبان
بياورد.
روز
بعد، قبل از دیدن آن مرد، رئيس
امیر به او گفت: «مىدونستم
درمورد تأثيرات
سرکوب و شکنجه
تحقيق مىکنى. فکر کردم
اين يکى نمونهی خوبى
برات باشه.»
امير: «آره جون خودت! ديدى کس
ديگهاى نمىتونه
زبانش رو
باز کنه و
کمکش کنه،
انداختيش
گردن من.»
رئيس: «چهکار
کنيم؟ موارد
سختى رو که
راحت حرف نمىزنن، به تو مىديم.
قيافهات رو که مىبينن
زبانشون باز
مىشه. دکترش
گفته نمىتونه بهش کمک
کنه. دادنش
به ما.»
امير رفت سراغ هاشم
و مقابل او
نشست. معمولاَ چنين
جلساتی سهنفره است؛
چراکه مراجعهکننده
فارسىزبان
نيست و به
مترجم نياز
دارند. تنها
وقتى که فارسیزبانان
را مىبيند، دو نفرند.
بعد از
معرفى خودش، روبروى او
نشست و نگاهش
کرد.
هاشم
جثهاى
ورزيده داشت،
معلوم بود
کارش دفترى
نيست. دستانى
کارکرده و
بدنى بهظاهر قوى
داشت، با
صورتی که گویی
سالهاست
خنده را ندیده
و اخمهایی
که بین دو
ابرویش،
شکافی عمیق
ایجاد کرده بودند.
چند
دقيقهاى به
سکوت گذشت.
هاشم
درحالیکه
با انگشتان
دستش بازی میکرد،
باحالتی عصبی
گفت: «علتى که منو
پيش شما
فرستادن اينه
که نمىتونم
بخوابم. با
اينکه
روزها، کار
فيزيکى مىکنم،
اونهم
ده دوازده
ساعت کار و شبها بهشدت
خستهام،
نهايتش دو
ساعت خوابم مىبره.
بىخوابى
اعصابم رو
خورد کرده؛
عصبىام.
گاهى هم اصلاً دوست ندارم
بخوابم. وقتى
هم که مىخوابم،
خوابم نمىبره.»
امير: «چرا دوست
ندارى
بخوابى؟»
هاشم: «بهخاطر
کابوسهاى
تکرارى که
دارم، ترجيح
مىدم نخوابم.»
امير: «چه کابوسى؟»
هاشم: «فقط يک
کابوس نيست.
چند تا کابوسن
که مدام میآن سراغم.»
امير: «مىتونى
يکيش رو برام
بگى؟»
هاشم مکثى کرد. بعد لبانش
باز شدند که
سخن بگويد،
ولى نتوانست
حرفى
بزند.
ناامیدی
از صورتش میبارید.
امير: «اگه اذيت
مىشى نگو،
ولى اگه من ندونم از چه
کابوسى رنج مىبرى، چهطور
مىتونم کمکت
کنم؟»
هاشم: «مىگم، ولى...»
دوباره
ساکت شد.
امير: «گفتى روزى ده
دوازده ساعت
کار مىکنى.
اگه روز کار
نکنى چى؟ يا
کارت سبکتر
باشه،
بهتر خوابت
نمىبره؟
خستگى مانع از
خوابيدنت نمىشه؟»
هاشم
باصدایی که
گویی از ته
چاه درمیآمد، گفت: «در اون صورت، شب اصلاً
نمىتونم
بخوابم؛
حتى يک ساعت
هم خوابم نمىبره.
بعد، اگه روز کار
نکنم، چیکار کنم؟ فکر
کردن ديوونهم
مىکنه.»
امير به
ياد يکى از
دوستانش
افتاد که با
او زندان بود
و شکنجه شد.
حالا در يکى
از کشورهاى اروپايى
زندگى مىکرد.
روزها، کار
سخت و
توانفرسا
انجام مىداد تا شبها
بتواند
بخوابد. پزشکش به او
گفته بود
نبايد کار کند. ولى او
گوش
نمىکرد. مىگفت:
«اگه
کار نکنم و تنم خسته
نشه، شب نمىتونم
بخوابم.»
آن دوست و
دوستان دیگرش
که با او
زندان بودند، هنوز از
کابوس
دستگیری و
اعدام و
انتظار شکنجه
رنج میبردند.
امير
غرق در افکارش
بود، درحالیکه هاشم مقابلش
نشسته
بود و در سکوت، کابوسهایش را مرور
میکرد.
هاشم
آرام و افسرده، با چشمانی پُردرد،
ادامه داد: «همسر و بچهم
رو
فرستادم
ايران. نه من
تحمل اونها رو داشتم،
نه اونها
تحمل منو. پيش
پدر و مادر
همسرم زندگى
مىکنن.
براشون پول مىفرستم
تا
زندگى خوبى
اونجا داشته
باشن.»
امير: «تنهايى اذيتت
نمىکنه؟»
هاشم: «چرا، ولى
وقتى مىآن، چند روز اول، مىتونم
تحملشون کنم. اما بعد،
ترجيح مىدم
تنها باشم.»
امير: «وقتى هستن، کابوس بيشتر دارى؟»
هاشم: «نمىدونم.
هميشه کابوس
دارم.»
امير: «کابوسهات
چى هستن؟»
هاشم
باصدایی که
گویی در خواب
حرف میزند، یا صدای
خودش نیست،
درحالیکه
چشمانش حالتی شیشهای و
بیحس پیدا
کرده بودند،
گفت: «خيلى
وقتها، از پنجره
پرت مىشم
بيرون، وسط زمين و هوا
دست و پا مىزنم. یا توی یک
جای تنگ، گير
کردهم و دارم
خفه مىشم. یا وسط زمین
و آسمون موندهم و به
زمین نمیرسم؛ یعنی نمیخوام
برسم. تقلا می
کنم که
نرسم. ترس از
مرگ که انگار
با رسيدن به
زمين،
میآد سراغم، اونقدر
توى خواب قویه که خودم
هم باورم نمىشه.
گاهى توی
روز
فکر مىکنم من
که اينقدر
از مرگ نمىترسم. پس چرا
کابوسش اينقدر برام
ترسناکه؟»
امير: «ایران که
بودی دستگیر
شدی واز پنجره
پرتت کردن
بيرون؟»
هاشم: «آره. ولى
بعضى کابوسها از اينهم
بدترن...»
امير: «اونها ديگه
چه کابوسهایى هستن
که از اينهم
بدترن؟»
هاشم
باصدایی که
گویی بازهم از
ته چاه درمیآمد و دیگر هیچ
انرژیای نداشت، ادامه
داد: «آدمهايى
رو ريختهان رویِهم و من و عدهاى
ديگه
داريم دست
و پای یکىيکىِ اونها رو میگیریم،
بلندشون میکنیم
و میندازیمشون
تو
کاميون. تا یکی رو بلند میکنم، صداى ضعيف
نالهش بلند
مىشه. دستهاى اون يکى
رو که مىگيرم
تا بلندش کنم، حس
میکنم انگشتاش
گرمه و دستهامو سفت مىگيره.
درحاليکه
دارم
پرتش میکنم
توی کاميون، بهسختى دستهام رو از توی دستاش
مىکشم بیرون. مىخواهم
دستهای اون يکى رو بگيرم بلندش کنم که
انگشتهای دستش
تکون مىخوره. به مرد ديگهاى که
پاهای
اونو گرفته، مىگم
بيا جامونو عوض
کنيم. من مىرم
که پاهاشو بلند کنم، میبینم
اون مَرده هم نمىتونه دستهای اونو از
دستهای
یکی دیگه که
افتاده
کنارش، جدا کنه. مىرم کمکش. درحالیکه دستهام مىلرزن
و زبونم
خشک شده،
بهش کمک
مىکنم که دو نفر رو که
دستهای همديگه رو طوری
محکم گرفتهن که
انگار به هم
قفل شدهن،
از هم جدا
کنيم. داریم
زور میزنیم
که اون دو
نفر با دستهای آزادشون، سر منو مىگيرن و
مىکشن طرف خودشون... از شدت تنگى
نفس، از خواب بيدار
مىشم؛ خيس
عرق و يخزده
بيدار مىشم و میبینم
که دارم مىلرزم...»
امير
احساس مىکند
رنگش مىپرد. این صحنه برایش آشناست؛ هرچند هیچگاه آن را
نديده است.
ياد دوستانی مىافتد که آنها را از دست
داده است. هاشم همچنان
دارد
حرف مىزند، ولى امير صدایش را نمىشنود.
به خودش
مىآيد.
متوجه مىشود
که هاشم ساکت، زل
زده به زمين.
امیر عذرخواهى
مىکند و از
اتاق مىرود
بيرون. از
کنار رئيسش مىگذرد
و خودش را به دستشویی مىرساند.
آبی به
سر و صورت خود
میزند و چند
جرعهای آب مىنوشد.
يک دستش را گرفته به
ديوار و با
دست ديگرش،
پيشانیاش
را مىمالد.
صحنههاى شب
آخر از جلوى
چشمش مىگذرند؛ آنقدر
نزديک و واقعىاند
که انگار همين
ديروز بوده.
مدتها
بود که صحنههای
آن شب تا این
حد زنده و واقعی
به
نظرش نیامده
بودند. با
صداى رئيسش که
مدتى نظارهگر
او بوده، به
خودش مىآيد.
رئيس
باصدایی
نگران میپرسد: «بفرستمش
بره؟»
امير با
دردی ناشناس
در تمام وجودش
و باصدایی گنگ
میگوید: «نه.»
رئيس: «ولى تو انگار حالت
خوب نیست. بهتره ديگه
ادامه ندى.
حداقل براى
امروز تمومش
کن.»
امير درحالیکه سعی میکند چشمش به
چشم رئیس نیفتد، پیشانیاش
را میمالد و میگوید: «نه، مىتونم
ادامه بدم.»
رئيس: «فکر مىکنم
اشتباه کردم
اونو
دادم به تو. ولى
راستش، فکر
کردم فقط این تویی که مىتونى بهش کمک کنى.»
امير: «مهم نيست.
سعى خودمو
مىکنم.»
رئيس: «آره، سعى
خودتو بکن،
ولى سلامتى
خودت مهمتره.»
امير
سرش را تکان
مىدهد و او
را ترک مىکند.
به اتاق برمىگردد
و هاشم را میبیند،
همانطور نشسته روی
صندلی و خیره
شده به زمين.
امير: «فعاليت
ضدرژيم
داشتى؟»
هاشم: «فعاليت نه،
ولى چيزهايى رو که ديده
بودم به ديگرون گفتم.»
امير: «چى ديده بودى؟»
هاشم
این بار، باصدایی کمی
زندهتر،
نه بهافسردگی
لحظات پیش،
ادامه داد: «زندانبان
زندان عادىها
بودم. مشکلى
هم نداشتم.
نه اينکه
کارمو دوست
داشتم، نه...
ولى بالاخره
کار ديگهى
پيدا نکرده
بودم. فقير
بوديم،
نتونستم درس بخونم. براى همين، کار
زندانبانى رو قبول کردم.
سال ٦٧، چند
سال بود که اونجا
کار مىکردم.
تا اينکه يک
روز اومدن
گفتن به چند
نفر احتیاج
دارن
که برن اوين، نعش ضدانقلاب
و جاسوسهاى
صدام رو جمع
کنن. اولش نمىخواستم
برم. گفتن
پول خوبى مىدن، ولى نبايد
به کسى بگيم
که چی ديديم
و چه کرديم.
گفتن ضدانقلابیونی
رو که از
عراق به ایران
حمله کردهن
و دستگير شدهن، بردهن اوين
و اعدامشون کردهن.
حالا چند نفر
رو مىخوان
که برن کمک،
براى جمع کردن
نعشها و
بار کردن توی کامیون و
خلاصه، خاک
کردن... يک
حاجآقايى
اومده
بود، میگفت: "ثواب
داره، برين به برادرها
کمک کنين، جاتونو
تو بهشت
تضمين مىکنين." و از اين
حرفها... میگفت: "ما ضدانقلاب رو شکست داديم
و حالا همه
بايد کمک کنن." منهم
باور کردم.
پول خوبى هم
براى همون
چند ساعت کار مىدادن.
رفتم. غروب
بود. تعداد
زيادى بوديم. اونها رو نمىشناختم.
يکى دستها
و يکى پاهاى
کشتهشدهها
رو مىگرفت
و مىانداختيمشون توى
کاميون. چند
بار، حالت
تهوع بهم
دست داد و يک بار هم
نتونستم
جلوی خودم رو
بگیرم؛ رفتم
بيرون، بالا
آوردم. تا اونوقت، اونقدر مُرده يکجا نديده
بودم. بعضىها
حتى هنوز جون داشتن... از
حرکت انگشت يا
دستشون
پيدا بود زندهن. تن بعضىهاشون هنوز
گرم بود.
صداى نالهی ضعيف بعضىها
شنیده
میشد.... غروب
بود که داشتيم
اونها رو مىريختيم
توى کاميون... غروب
وحشتناکى بود...»
ساکت شد.
امير
نگاهش مىکرد.
براى اولين
بار بود
که
در کارش، بهشدت
احساس ناراحتى
مىکرد،
ولى
کوشید ناراحتیاش
را نشان
ندهد. خوشحال
بود که هاشم درمورد او، هيچچيز نمىداند؛ نمىداند که
امير هم زندان
بوده. خوشحال
بود که او نمىداند
آن اجسادى که
جمع کرده،
چه بسا دوستان
امير بودهاند.
با اينکه
احساس مىکرد
حالت تهوع بهش دست
داده، وضعيت او که ساکت، زمين را
نگاه مىکرد، برايش جالب
بود. هيچگاه به اين قضیه فکر
نکرده بود که
زندانبانان و
شکنجهگران
نيز ممکن است
احساس داشته
باشند و امکان دارد روزى، از کارى که
کردهاند،
دچار دلهره و
پشيمانى شوند.
باصدایی
که سعی میکرد
نلرزد، پرسید:
«چى باعث شد
که دستگيرت
کنن و شکنجهت
بدن،
يا از پنجره
پرتت کنن
بيرون؟»
هاشم: «چيزهايى رو که ديده
بودم، به
ديگران گفتم... درمورد
همون نعشهايى
که سال ٦٧،
جمع کرده بودم...»
امير
درحالیکه
سعی میکرد
حالت عصبیاش
را کنترل کند، پرسید: «خُب، چى باعث
شد که درمورد اون صحنههايى
که ديده بودى
و کاری
که کرده بودی، به
ديگران بگى که
به گوش اونها برسه؟»
هاشم: «بعد از اون چند شب نعش
جمع کردن، کار
زندانبانيم رو انجام مىدادم.
ولى همون چند بار
نعش جمع کردن
زندگيمو
تا حدودى بههم ريخت. شبها،
خوابشو مىديدم.
بهخصوص
بعد از اونکه
خبر رسيد
پسرخالهام
که زندان بود، اعدام شده.
حکم داشت و
حکمش تموم
شده بود. خالهام
مىگفت بهزودى
آزاد مىشه.
يک شب که رفتم خونه،
مادرم رو دیدم
داره گريه میکنه. پرسيدم: "چى شده؟" گفت: "جواد رو
اعدام کردهن." گفتم: "چرا؟" گفت: "بدون
دليل... خيلى
از زندانيان رو اعدام کردهن." پرسيدم: "کى؟ کجا؟" گفت
که
اوين بوده و از چند ماه
گذشته، هيچيک از
زندانيان
ملاقات نداشتهن و تازه
امروز خاله
رفته
بوده ملاقات که
ساک
وسایل جواد رو دادهن
دستش. حدود يک
ماهى از اون شبهايى
که ما رو برده بودن براى
جمع کردن نعشها، مىگذشت...»
امير به
این فکر میکرد
که آيا اين
فرد، تحت تأثير سرکوبى
که شده، يا
شاهد سرکوب
ديگران بوده، به اين
روز افتاده است؟ درحاليکه
به حرفهاى هاشم گوش مىداد، فکر مىکرد
که چهطور
مىتواند به
او کمک کند؟
آيا همان
پيشنهادهایى را که
به شکنجهشدگان
مىکرد تا بتوانند
از دردهایشان کم کنند،
مىتوانست به
او هم بکند؟
به آنها مىگفت که اگر
مىخواهند از
ناراحتى روحى خلاص
شوند، بهتر است
براى بهبود
شرايط زندگى
مبارزه کنند؛ شرايطى که
خود آنها هم
در آن ذينفعاند.
فعاليت سياسى
و تلاش براى
تغيير شرايطى
که آنها را
دچار ناراحتى
کرده،
بهترين راهِحل بُرونرفت از آن
ناراحتىهاست.
هرچند او
اجازه نداشت چنين راهِحلى در مقابل
مراجعهکنندگانش
بگذارد،
ولى به رئيسش
گفته بود
که
اينکار
را مىکند و دلیل آنکه
مراجعهکنندگان
به او بعد از مدتى
حالشان
بهتر مىشود و میروند
سراغ کار و
زندگیشان و
دیگر به آنجا
نمیآیند،
همین از سرگيرى
فعاليت سياسى
است. حالا فکر
مىکرد آیا باید به اين مرد هم که بخشى از آن نظام سرکوب
بوده،
بگويد: «برو
مبارزه کن!»؟
اين آدم بهواسطهی
بودنش در آن
دستگاه سرکوب، زندگیاش
را گذرانده و
توسط همان
دستگاه خُرد
شده است. حالا، آیا مىتواند
به او بگويد: «برو با همون
دستگاهى که
خودت هم پيچ و
مهرهش بودى، مبارزه کن!»؟
ممکن
است چنين چيزى
اصلاً در
مخيلهی او هم نگنجد.