١٣٨١

فرزاد به امير زنگ مى‌زند.

امير: «چيه؟ انگار سرِحال نيستى.»

فرزاد: «نه بابا... اونقدرها هم بد نيستم. دو هفته پيش، رفته بودم کنگره‌ی رفقا... دعوتم کرده بودن

امير: «جدّى؟ تعريف کن ببينم چه‌طور بود؟»

فرزاد: «چى بگم؟ هم چيزهاى خوب داشت، هم لحظات ناراحت‌کننده. بودن با اونهمه آدمى که مدافع آزادى و برابرى همه‌ی انسانها هستن، جالبه. ولى بههرحال، هرجا برى، تنگ‌نظرى هم مى‌بينى.»

امير: «خوبى‌هاش رو بذار براى خودت، از بدى‌هاش برام بگو.»

فرزاد: «ببين، يک روز، يکى از اونها بعد از سخنرانى تهيیجى‌ش، رو کرد به حاضرین و گفت: "اگه عضو نيستين، همین امروز، همين الان، عضو بشين... منتظر چى هستين؟ اگه مى‌خواين مبارزه کنين، اين گوى و اين هم ميدان! بياين وسط میدون مبارزه...» خلاصه، سخنرانيش که تموم شد، حاضرين بلند شدن براى تنفس برن بيرون. من هم داشتم مى‌رفتم طرف در، که وسط سالن، با یک جمعيت پونزده بیست نفرى روبرو شدم. منو دوره کرده بودن و باصداى بلند مى‌گفتن: "عضو شو! عضو شو!" جلوى اونها شهاب رو ديدم...»

امير: «کدوم شهاب؟»

فرزاد: «همونکه توی زندان، نتونست شکنجه رو تحمل کنه و همکارى فرهنگى مى‌کرد... توی تئاتر‌هاشون بازى مى‌کرد...»

امير: «اون عضوه؟»

فرزاد: «آره... بلافاصله که از ايران اومد بيرون، مشغول فعاليت سياسى شد. من مشکلى با عضو شدن و فعاليت سياسيش ندارم، ولى اينکه به من هم بگه که بيا عضو شو، خيلى برام گرون تموم شد. پسرش هم وایستاده بود کنارش و همراه تعدادى ديگه، با خنده، دستهاشونو تکون می‌دادن و شعار مى‌دادن که: "عضو شو! عضو شو!" اون صحنه به‌قدری حالمو خراب کرد که تنها کارى که تونستم بکنم، اين بود که بهزور، راهى از وسط اونها باز کنم و فرار کنم طرف دستشويى...»

امير: «حالا چرا اينقدر ناراحتت کرد؟»

فرزاد: «مى‌دونى؟ صحنه شبيه همون محاصره‌هاى توابها بود. يادته وقتى ما رو بهزور می‌بردن حسينيه، گاهى توابها محاصره‌مون مى‌کردن و شعار مى‌دادن: "مرگ بر محارب! مرگ بر ضد‌انقلاب!"؟»

امير: «خُب، حالا اينها چرا اينکارو کردن؟ تو که از همون اول که از ايران اومدی بيرون، دارى توى اون جنبش کار مى‌کنى!»

فرزاد: «کورن، اينو نمى‌بينن... تنها چيزى که براشون مهمه، عضو بودن يا عضو نبودنه. اينکه چی‌کار مى‌کنى، اصلاً براشون مهم نيست. اعضائى دارن که هيچ کارى نمى‌کنن... به‌اصطلاح، سياهى‌لشکرن. اونها رو صد بار به من ترجيح مى‌دن.»

امير: «پس حالتو حسابى گرفتن؟»

فرزاد: «آره. اونشب تا صبح نتونستم بخوابم. از يک طرف، به خودم فحش مى‌دادم که چرا اصلاً رفتم، از طرف ديگه، به خودم مى‌گفتم که خوبه که رفتم و سکتاريسم‌شونو ديدم.»

امير: «ديدن شهاب هم حتماً خيلى ناراحتت کرد؟»

فرزاد: «آره. خيلى.»

امير: «چرا؟ فکر مى‌کنى اگه توى زندان مقاومت کرده بود، بيشتر از حالا حقانيت داشت که سکتاريست باشه؟ يا از تو بخواد به جريانش بپيوندى؟ يعنى اون بهاندازه‌ی کسى که شکنجه رو تحمل کرده، حق نداره فالانژ باشه؟»

فرزاد: «نمى‌دونم، نمى‌دونم چرا ديدن اون بيشتر از بقيه ناراحتم کرد. شايد هنوز براى خودم جا نيفتاده که همه‌ی آدمها توانشون برابر نيست و طبيعيه که بعضى‌ها زير فشار کوتاه بيان. خلاصه، اينطورى بود ديگه... البته بحثهاى جالبى هم بود، ولى در مجموع، بهم سخت گذشت.»

امير: «ياد برنامه‌اى افتادم که سال پيش، يکى از دوستانم گفت دارن و من هم از روى کنجکاوى، رفتم و حسابى حالم گرفته شد.»

فرزاد: «چه برنامه‌اى؟»

امير: «جشن سالگرد تشکيلاتشون بود. اول، وقتى صميميت‌شونو ديدم، احساس کردم کاش منهم عضو بودم و روابط صميمانه‌ی اونها را داشتم! براى اولين بار، بيشتر از اونکه بحث و سخنرانى باشه، رقص بود و شادى... جمعهاى چندنفره و خنده‌هاشون منو هم به شوق آورد. کم‌کم مشروب عده‌اى رو سر‌مست کرد. بعد از سخنرانى کوتاه يکى از مسؤلين، تعدادى از بين جمعيت بلند شدن و شعار "زنده‌باد!" دادن. طرز شعار دادن اونها حسابى پکرم کرد.»

فرزاد: «مگه چه‌طورى بود؟ چه‌طورى شعار مى‌دادن؟»

امير: «کاش بودى و مى‌ديدى... توضيحش راحت نيست. هرکدوم از ديگرى سبقت مى‌گرفت که "زنده‌باد"ش بلندتر باشه. يک لحظه، گوشهامو گرفتم و نگاهشون کردم. به خودم گفتم: فرض کن اونها رو نمى‌شناسى... ياد اون سالها افتادم؛ قبل از اينکه شعارهاى "زنده‌باد!" به "مُرده‌باد!" تبديل بشن... اون صحنه‌ها رو زياد ديده بودم. بعد از خودم پرسيدم: "کسى که شعارها رو نشنوه و اونها رو نشناسه و تنها تصویر این رفتارشونو ببینه، چه‌طور مى‌تونه مطمئن باشه که اينها حزب‌اللهى نيستن؟" بعد از اينکه چنين فکرى به ذهنم رسيد، عصبى شدم. از خودم به‌خاطر مقايسه‌اى که توی ذهنم کرده بودم و از اون جمع، بدم اومد. احساس کردم سنتها يکی‌ان؛ حتى وقتى دو جريان مقابل همديگه وايستاد‌ن.»

فرزاد: «کار، زياد و راه، درازه... متأسفانه، هرکس دلش به "زندهباد!" "مُردهباد"ى خوشه... تازه، اينها بخشى از با‌سوادترين‌هاى اون جامعه‌ان که جونشونو براى بهتر کردن وضعيت انسانها، گذاشته‌ن کف دستشون

امير: «چه بايد کرد؟ چه‌طور مى‌شه سنتهاى مبارزاتى ـ انسانى ایجاد کرد؟»

فرزاد: «مى‌دونى؟ گاهى در انقلاب، آدمها اونقدر سريع تغيير مى‌کنن که در زمان اختناق، سالها باید بگذره تا يکصدم اون تغيير درشون ایجاد بشه. يادته انقلاب روى هريک از ما چه تأثيرات زيادى داشت؟ خودت يک بار مى‌گفتى شايد اگه انقلاب نمى‌شد، تو هم هيچوقت به توان خودت پى نمى‌بردى و خونه رو ترک نمى‌کردى. شايد همه‌ی ما دوباره به پروسه‌اى مثل سالهاى ٥٧ تا ٥٩ احتیاج داريم که مى‌شد تاحدودى راحت حرف زد و نوشت؛ شرايطى که بشه خودمونو با ایجاد ارتباط با جنبش‌هاى مردمى، صيقل بديم؛ ياد بگيريم؛ ياد بديم و رشد کنيم... اون دوره که مردم بلند شدن و انقلاب کردن، ما خام بوديم؛ از نظر سياسى جوون بوديم و آرمان‌خواه. براى همين، يک مشت آخوند انقلاب مردمو دزديدن. بعد هم اسمشو گذاشتن: انقلاب اسلامى

امير: «آره، با آرمان‌خواهى نمى‌شه مردم تسليم‌شده رو از خواب بيدار کرد و ما اون زمان، آرمان‌خواه بوديم و از ضرورت تحولات عمده در ايران، درک درستى نداشتيم. تعداد کمى از فعالين بودن که واقعيت رو اونطور که بود مى‌ديدن، ولى اونها هم تعدادشون اونقدر کم بود و بدون امکانات بودن که صداشون به جامعه نرسيد.»