باور
با
صورتی کشيده و
استخوانى -
خشن ولى جذاب
به نظر میرسید. دوست
داشت موهاى پُرپشت و صافش
راکوتاه نکند
ولى از آنجا
که مورد
انتقاد دیگران
قرار مىگرفت
آن را کوتاه
نگه مىداشت، با اينحال
موی سر او
هميشه از موى
دوستانش بلندتر
بود!
"
باور" از پانزده سالگى
که دانشآموزی
بیشتر نبود،
قاطی روابط
دانشجويى و
سياسى شد و از
همان موقع کتابهاى «ممنوعه» مىخواند.
در خانوادهای پُرجمعيت
زندگی میکرد و درآمد پدر
کفاف نمىداد. بچهها همينکه به سن سیزده
چهارده سالگى
مىرسيدند، اجبارا
تابستانها
و گاهى طى سال، کار مىکردند تا بتوانند
از پس مخارج
تحصيل برآیند.
محبت و همکارى
بر خانهشان
حکومت مىکرد
و امور خانه
را پسرها پابهپاى
دخترها انجام
مىدادند. طى
سال،
سفارش کارهايى
مثل پاکتسازى
مىگرفتند و
گاهى شبهاى
دراز زمستان، بعد از
انجام تکاليف
مدرسه، کنار
هم مىنشستند
و در حال
شنيدن «داستان
شب» از
رادیو، پاکت درست مىکردند. جمعهها، دستهجمعى
به کوه يا دشت
مىرفتند و
هميشه مهمان
داشتند.
"
باور" شانزده
سال بیشتر
نداشت که یک
روز با اصغر
که همکلاسی
برادر
کوچکترش بود
،آشنا شد و هر
دو چنان ازهم
خوششان
آمد که رفاقت
عميقى بينشان برقرار
شد.
سه سال از
دوستىشان میگذشت
که ساواک اصغر
را
دستگير کرد.
باور هميشه به
خانوادهی او
سر مىزد و
کتابهايى را که
لازم داشت
تهيه مىکرد و
به مادرش مىداد
تا موقع ملاقات
به او بدهد....
وقتى
اصغر از زندان
آزاد شد، بيشتر
اوقات همراه
باور بود. آنها از
کنار هم بودن
و مشورت در
مورد مسائل
مختلف سياسى
لذت مىبردند.
مدت
کوتاهى بعد از
دستگيرى مجدد
اصغر، باور هم
دستگير شد. در زندان، هميشه
سعى مىکردند
کنار هم باشند اما گاهی از
هم دور مىافتادند
و مجبور بودند
اين دورى را
مثل دورىهاى
ديگر تحمل
کنند. اگر در
بندهاى مجاور
بودند، شبهايشان
را با بحث يا
تبادل خبر به
وسیله مُرس، پُر مىکردند.
در
روزهای اولیه
ورود به زندان، در سلول
مجاور سلول
باور، جوان
تنومندى بود که
هر روز
پاسدارها او
را میبردند
توی حیاط و میزدندش!
او هم اگر چیزی
دم دستش پیدا
میکرد با آن
میافتاد به
جان پاسدارها!
ساعتی بعد، تن
آش و لاشش را
به سلول کناری
باور پرت میکردند!
از دريچهی
سلول داد مىزد:
«پاسداررررررر!
زنبيلت و ورردار
و بياررررررر!...»
براى
تمسخر
پاسدارها، «ر» را مىکشيد.
پاسدارها مىريختند
توى سلولش و باز مىزدندش. باور اسمش را گذاشته
بود «پهلوان» و
برايش مُرس میزد.
ولى او
مُرس زدن بلد
نبود. آنقدر شکنجه
شده بود که
حال حرف زدن
هم نداشت. شبها، از شدت درد نمىتوانست
بخوابد.
بعد
از آخرین کشیک پاسدارها،
باور صدایش میزد: «چطوری، پهلوان؟»
«چاکر
شما، خاک پاتیم.»
«درد نمیذاره
بخوابی؟»
«باکی نیست،
داداش.»
«اگه
حالش را داری، از خودت
برام بگو.»
پهلوان
تعریف میکرد
که روزى
پاسدارها در
خيابان به او
مشکوک شده و
جلوى او را
گرفته بودند.
او هم دو تا از
پاسدارها را
حسابى کتک زده
و گفته بود: «دارم مىرم
سينما شهر
فرنگ... اگه بازم کتک مىخوايد
بيایيد اونجا.»
پاسدارها
برگشته بودند کميته و با يک
ماشين پر از پاسدار رفته بودند
سينما شهر
فرنگ!
پهلوان آنجا
بود. دستگيرش کرده
بودند و برده
بودندش زندان
اوين.
يکى از
پاسدارها
بازویش را گرفته
بود و گفته
بود: «من اين
بازو را آب مىکنم!
بعدش
پهلوان به باور
می گفت :
«
باید قول بدی
وقتی وضع
چاکرت بهتر شد، این
سیاست میاست رو حالیش
کنی. شماها
کجا بودین که
من تا حالا ندیده
بودمتون؟»
باور
در جواب به او
میگفت :«اولین
فرصتی که پیش
بیاد، در خدمتتم. اما این
که ما کجا بودیم... همهجا
بودیم و هیچجا
نبودیم. آخه میدونی؟
توی این مملکت
لامصب که آدم
را بهخاطر
دو کلمه حرف
حساب میبرن
بالای دار، چهطور
میشه آدم
راست راست راه
بره و در مورد
این جونورها
حرف بزنه؟ تا
اومدیم شاه را
انداختیم و
فرصت گیر آوردیم
که بگیم چی میخوایم
و چی نمیخوایم، گرفتن
انداختندمون
زندون. خودمون
هم بیتجربه
بودیم. بهجای اینکه
همدیگه رو پیدا
کنیم، هی همدیگه
رو
گم میکردیم.
خلاصه، حیف شد من و
تو بیرون همو
ندیدیم،
وگرنه... نوکرتم...»
حرف
باور به اینجا
که میرسید ،
پهلوان میگفت
:«اختیار
دارین... شما
آقای مایی.
حالا هم دیر
نشده. حال
چاکرت بهتر میشه
و آنوقت، تا صبح برام
از سیاست بگو.
البته بعد از
اینکه
نوکرتو در
مورد آن تَق
تَق زدنها
شیرفهم کردی... گفتی اسمش چیه؟»
«مُرس.»
پهلوان
از خودش و
زندگيش مىگفت.
سياست برايش
چيزى دست نيافتنى
ولى جالب بود.
بعد از دو
هفته که باور،
یار شبهای پُردرد او بود،
روزی نگهبان
هر دوِ آنها
را به اتاقی
دربسته منتقل
کرد. باور با
خوشحالی رفت
سراغش، ولى
دير شده بود.
روى سينهاش، استخوانى بیرون زده بود و وقتى
نفس مىکشيد، کف بالا مىآورد.
يکى از
زندانيان که پزشک بود،
با ديدن او،
گفت :"داره مىميره"!
زندانيان به در اتاق کوبیدند و به
پاسدارها
گفتند که
پهلوان بايد
به بهدارى منتقل شود.
بعد
از بردن
پهلوان به
بهداری، باور
ديگر هيچ خبرى
از او نشنيد.
ولی گاهی بین
صحبت با اصغر
به یاد او میافتاد
و میگفت: «جای
پهلوون خالی!»
باور
و اصغر برای
مدتی به زندان
اصفهان تبعید
شدند . یکی از
آن شبهای
دراز که اصغر
خوابش نمیبرد
و به دنیا، رُزا و مادرش
فکر میکرد،
رفتار یکی از
زندانیان
توجهش را
جلب کرد. حسن
رفت سراغ پارچ
آب. لیوان را
پر کرد و در
حال نوشیدن ، زندانیان را
یکی یکی نگاه
کرد! قبل از آنکه حسن متوجه
شود، اصغر
چشمانش را
بست. چند لحظه بعد، اصغر
با کنجکاوی
چشمانش را باز
کرد و متوجه
شد که حسن
کنار در اتاق ایستاده! اصغر
دوباره
چشمانش را
بست......
وقتی
مطمئن شد حسن
خوابیده، با
دلهره از جا
بلند شد و به
طرف در رفت . با یک
تکه مقوا سعی
کرد ، چنانکه چیزی روی زمین
آنطرف در بود آن را از زیر
در به
داخل اتاق
بکشد.چند لحظه
بعد کاغذ
تاشدهای را به طرف خودش کشید! آن را
برداشت و در دستشویی
خواند. گزارشی بود در مورد
زندانیان
اتاق! حسن در
آن تکه کاغذ
نوشته بود که
اصغر و باور تشکيلات
زدهاند و
با چند تا از
زندانيان
ديگر خيلى حرف
مىزنند و
نگهبانان را
مسخره مىکنند.
روز بعد
اصغر گزارش را
داد به باور و
گفت: «بايد به
زندانيان ديگه بگيم که
مواظب حرف زدنشون باشن.
نمىدونستيم
تواب بينمونه.»
باور
گفت: «بذار
اول باهاش حرف
بزنم، بعد
تصميم بگيريم
چهکنيم.»
اصغر
با نگرانی پرسید:
«راجعبه
چى
مىخواى
باهاش حرف
بزنى؟
احتمال داره
گزارشت رو
بده!»
«چه
گزارشى مىخواد
بده؟ دوست
دارم باهاش
حرف بزنم، میخوام
سر دربیارم
چرا اينکار
رو مىکنه! از تو اسم نمیبرم
. بهش میگم
خودم گزارشو پیدا
کردم.»
اصغر
دوستش را قبول
داشت و
چیزی در
مخالفت نگفت ولی
رفتار باور
برایش عجیب
بود. برخورد
باور با تجربهی
اصغر
از زندان
دوران شاه خیلی
در تناقض بود.
فکر کرد اگر
بعضی از آن
زندانیان
حالا اینجا
بودند، حسن
را بهخاطر
همکاری با رژیم
میزدند.
بعدازظهر، وقتى حسن
داشت در اتاق
قدم مىزد،
باور رفت
سراغش و پرسيد: «تو
جمهورى
اسلامى رو
قبول دارى؟»
حسن
که یکه خورده
بود، با
تعجب و ناراحتی
گفت: «نه.»
باور
تکهکاغذ را به
او نشان داد و گفت: «ديشب وقتی داشتی
این رو از زیر
در،
رد میکردی، بيدار بودم.»
حسن با
ناباورى
گزارشش را پس گرفت و
سرافکنده، آن را
گذاشت تو جيبش. از
نگاه کردن به
چشمهای
باور خوددارى
میکرد!
باور
دوستانه از او
پرسید: «چرا اينکارو مىکنى؟
چرا اين گزارش
رو
نوشتى؟»
حسن
با ناراحتی
گفت: «مىترسم.»
«اما
تو مىتونى
همکارى نکنى.
اگه
همکارى کنى،
اتفاقاً بيشتر
نگهت
مىدارن تا بهشون
گزارش بدى.»
حسن با صدایی
که گویی از ته
چاه درمیآمد،
پاسخ داد: «بهم
گفتند مىکشيمت.»
«تو
که کارى نکردهاى
که حکم اعدام
بهت
بدن. با
چهارتا
اعلاميه
دستگيرت کردن
که آنهم
گفتهاى
مال خودت
نبوده. از چى
مىترسى؟
اينها همهرو
تهديد مىکنن.
تازه با اينجور
همکارىها، آنها
وجدانت را مىکشند
و بعدها دچار
عذاب خواهى
شد.»
در
حال گوش دادن
به حرفهای
باور ، به زمین
خیره شده بود.
باور حدس میزد
که حسن باید
آرزوی تنهایی
داشته باشد و
اینکه میتوانست
یک دل سیر گریه
کند، نه به این خاطر که
در زندان بود،
بلکه برای چیزی که از
او ساخته
بودند! باور
احساس می کرد
که بخشی از توجه
حسن به حرفهای
او بود. حتما
داشت به این
فکر میکرد که
چهطور
باید اعلام
کند که دیگر
حاضر نیست
گزارش بنویسد؟
حسن
بالاخره،
مِنمِنکنان، نگرانیاش را مطرح
کرد. باور به
او پیشنهاد
داد بهتر است
گزارشنویسی
را یکباره
قطع نکند، بلکه طی
پروسهای، آن را کنار بگذارد
و تصمیم گرفت
در نوشتن گزارشهای بعدی کمکش
کند.
دو
روز بعد حسن
را برای بازجویی
صدا کردند. او
گزارشی را که باور آن را تصحیح کرده بود، با خود
برد.
آن روز، حسن
با ده سال حکم
برگشت. از همیشه
افسردهتر به
نظر میرسید.
فکر نمیکرد
بعد از آن همه
گزارشنویسی، این
همه حکم به او
بدهند! مورد
سوءاستفاده
قرار گرفته
بود!
چند
بار دیگر
گزارش
نوشت و باور
آنها را برایش
تصحیح کرد،
اما بالاخره
روزی رسید که
دیگر گزارش
ننوشت....!
روزی
بازجو او را
صدا کرد و پرسید
چرا دیگر
گزارش
نمینویسد؟
حسن پاسخ داد
دیگر خبری نیست.
بازجو تهدیدش کرد و بعد از
فحاشی، او را
به اتاق
برگرداند.
رابطهی حسن با
باور و اصغر
باعث تغییر
روحیاتش شد؛
تا آنجا
تغيير کرد که
وقتى
زندانيان سر
مسألهاى
اعتراض
داشتند، او هم
درحرکتهای
جمعی شرکت مىکرد.
بعد از هر
اعتراض،
زندانبانان
مىريختند
توى اتاق و زندانيان
را کتک مىزدند
و در تمام آن
صحنهها، حسن
هم در
کنار بقيهی
زندانيان مىايستاد.
در آن روزها دیگر
اثری از
افسردگی در قیافه
حسن دیده نمیشدو بیشتر
وقتها، صدای
خندهش بلند
بود...........
آن
شب اصغردر حالیکه
مشغول مٌرس
زدن با محمود
بود، پیبرد
که حسن هم،
چند روز قبل
از باور،
اعدام شده
است!
اصغر
به یاد آورد
که باور همیشه
میگفت: «آدمها مدام در
حال تغييرند.
شرايط و محيط
و دوست مىتوانند
در شکلگيرى
شخصيت انسانها، نقش
زيادى داشته
باشند.»
رابطهی باور با
زندانيانى که
اداى تواب
را درمىآوردند
بد نبود؛
آنها را تحقير
نمىکرد؛
با برخی از
آنها بازى هم
مىکرد و
بايکوت آنها
را قبول
نداشت. مىگفت: «با دوری
کردن از آنها،
بيشتر به
دامن رژيم سوقشان مىدهيم.»
سال
٦٥ بود. يک
روز باور بعد
از ملاقات،
رنگپريده
به بند برگشت
و در پاسخ سؤال
اصغر که «چى
شده؟»، گفت: «همسرم
دستگير شده.»
خانوادهاش
خبر را به او
داده وگفته
بودند طی يک
هفتهاى که
همسر باور
دستگير شده، به او اجازهی
ملاقات ندادهاند!
آن
روز، بعد
از شنیدن خبر
دستگیری
همسرش، ساکت
شد؛ حرف نمیزد
و در جمعهایی
که صدای تعریف
و خندهی
زندانیان بعد
از هر ملاقات
بلند میشد،
شرکت نکرد. آن
روز غذا نخورد
و تا چند روز بعد هم
اشتها نداشت.
اصغر
او را هرگز تا
این حد ناراحت
ندیده بود. ساکت، کنارش
مینشست. گاهی
باور بیآنکه اخم به
ابرو بیاورد، آهی از ته دل
میکشید و
جمله یا خاطرهای
کوتاه میگفت
و باز در سکوت
فرو میرفت.
اصغر نگران و
ناراحتش بود و
از اینکه
غذا نمیخورد، بیشتر نگران
میشد. ولی مىدانست
که نباید
اصرار کند که
غذا بخورد یا
بخوابد. تا
نزدیک صبح،
کنارش مینشست
و اگر باور به
او اصرار میکرد
که: «برو
بخواب.»،
قبول نمیکرد.
باور
هر روز نگرانتر
از روز قبل،
منتظر ملاقات
بود تا شاید
خبرى از همسرش
بشنود.
روزهای
ملاقات
يکى بعد از
ديگرى مىآمدند
و مىرفتند و
هر بار از
خانواده مىشنید
که همسرش
ملاقات ندارد!
به
درخواست باور
برای ملاقات
داخلى با
همسرش، تا
ماهها
پاسخ ندادند.
مىدانست که
همسرش زير
بازجويى است و
نگران بود. مدام
با خودش مىگفت: «آيا رابط تشکیلات
را هم گرفتهاند
يا نه؟» همانکسی که
گاهى از طريق
نقاشی های رُزا، دختر
اصغر، برايشان خبرهايى
مىفرستاد.
براى باور مهم
بود که رابط
دستگير نشده
باشد. نه فقط
بهخاطر
تنها امکان
ارتباطش با
او، بلکه به این خاطر
که با گیر
افتادن او - ممکن
بود ابعاد
دستگيرى گستردهتر از
اينها بوده
باشد. در آن
مدت،
نقاشىهاى رُزا هم حاوی پیامی نبودند!
دو ماه از
دستگيرى
همسرش گذشته
بودکه يک روز، يکى
از زندانيان پس
از بازگشت از
بهدارى، آمد
دم در اتاق
باور و به او
گفت چند دقيقهاى
باهاش کار
دارد. باور از
اتاق رفت
بيرون و بعد
از چند لحظه
برگشت. از قفسهی
اتاق کتابى
برداشت و نشست
کنار اصغر و
کتاب را باز
کرد. از جيبش
چيزى درآورد و
آن را گذاشت لاى
کتاب: گلدوزى زيبایی
جلوی چشم باور
و اصغر بود. به
دقت به گلدوزى
نگاه کردند
بعد باور آن
را بوسيد و
خندان
گفت: «رابط
دستگير نشده.»
اصغر
با کنجکاوی
پرسید: «از
کجا مىدونى؟»
باور خندید: «اينجا
نوشته، توى
اين گلدوزى
نوشته، خودت
بخون.»
اصغر بازهم
نگاه کرد....در
تصوير، يک
رشته کوه دیده
میشدکه
جويبارى در
پاى آن جارى بود. يک
نفر که ظاهرا
مرد بود، داشت
از کوه بالا میرفت
و زنی که پاهایش
را در آب
گذاشته بود،
انگار براى مرد دست
تکان مىداد!
اصغر
به چشمان باور
که از آن شادى
مىباريد
نگاه کرد...
قبل از آنکه سؤالى
کند، باور
گفت: «همسرم
این
را دوخته و از
طريق زنان
زندانى برايم
فرستاده که
خبر بدهد
رابط دستگير
نشده.»
اصغر مىدانست
که آن گلدوزى
براى باور
چقدر ارزش
داشت، نه فقط
بهخاطر
پيغامى که در
آن بود يا
زيبايىش بلکه
به این خاطر
که باور گفته
بود: «همسرم
اين را با
انگشتانش
دوخته!»
چند ماه بعد
از دستگيري، به
همسر باور
اجازهی
ملاقات با
خانوادهاش
را دادند. بعد هم
باور توانست
با او ملاقات
داخلى داشته
باشد.
عشق و دلبستگی
باور و همسرش
با علاقهی زوجهايى
که اصغر ديده
بود،
تفاوت داشت.
در ایام خارج
از زندان ، هفتهاى
يک بار دور هم
جمع مىشدند.
ابتدا، سهتايى و
بعد از مدت
کوتاهى، وقتى
اصغر با دنيا
دوست شد،
چهارتايى دور
هم مىنشستند
و بحث مىکردند.
اين تنها خانهاى
بود که اصغر و
دنيا احساس مىکردند
در آن، آرامش
دارند. آن
رقابت، ترس و
نگرانى را که
در روابط اکثر
زن و شوهرها بود،
در خانهی
آنها نمىديدند.
از خانهی
کوچک آنها و آهنگ
حرف زدنشان،
عشق مىباريد!
در آن دوران
اوليه که
رژيم، زندانى
را شکنجه مىکرد
تا
او را تواب
کند، باور و
اصغر در مورد
تفاوتهاى زندان
جمهورى
اسلامى با
زندان شاه بحث
مىکردند.
اصغر از
زندانيان و شیوههای
برخورد ساواک
و تفاوتهاى
آن با روش
بازجوهاى حزبالهى
مىگفت و باور
سعى مىکرد
اين تفاوتها را با
توجه به
شرايط
اجتماعى، نشان
دهد.
باورعقیده
داشت: «بهخاطر
شرايط
اجتماعى
متفاوت
وانقلابى که
پشت سر گذاشتهايم،
زندانيان اين
دو دوره خيلى
باهم متفاوتاند.
زمان شاه،
جوان در
دانشگاه، با
مشى چريکى
آشنا مىشد و
در زندان، با
مارکسيسم.»
اصغر
بادلخوری میگفت:
«آنهم
مارکسيسمی که
آرمانهایش ربطی به
باورهای
مارکس نداشت.
آن چپ از همان
سنّت
جبههی ملی و
حزب توده آمده
بود. آنها
همان تودهایها
و جبههملیهای
جوان و میلیتانتی
بودند که فکر
میکردند
با اسلحه دست
گرفتن و سیانور
زیر دندان
گذاشتن، میتوانند
بهتر به اهدافشان
برسند.»
باور باتأسف
اضافه میکرد:
«چپ
سال ٥٧، حرف
بيشترى
از مذهبىها
که قدرت را
گرفتند نداشت.
برای آنها
هم،" استقلال
از امپریالیسم"
همانقدر مهم بود
که برای خمینی
اهمیت داشت.
جوانانی که تا
یک سال قبل
مشغلهشان
رقص و تفریح و
کوهنوردی و
ورزش و هنر و اینجور
چیزها بود، یکباره
سیاسی شدند.
ولی جریانی که
بتواند این نیرو
را در جهت
درستی رهبری
کند،
وجود نداشت.
رژیم هم
توانست خیلی
زود سرکوبشان کند.»
اصغر هم باتأسف میگفت:
«اگر
رژیم قادر نمی
شد انقلاب را
سرکوب کند، زندانیان
را هم که
گروگانها و
اسرای مردم در
مبارزه با رژیم
بودند، نمیتوانست
با شکنجه و
اعدام عقب
بنشاند.»
یکی
از مسائلی که
باور و اصغر
در موردش بحث
میکردند، ایجاد
بدبینی بین
زندانیان
توسط رژیم، بهخصوص
در سالهای
اولیه بود. رژیم
از هر وسیلهای
استفاده میکرد
تا زندانیان
را به هم بدبین
کند. آنها درک
میکردند که
رژیم سعی دارد
همزمان که
زندانی را زیر
فشار قرار میدهد،
او را از سیاست
بیزار کند. به
همین دلیل،
زندانی بعد از
فشارهای اولیهی
زیر بازجویی،
بیآنکه
خود
متوجه شود،
تمایلی به سیاست
نداشت. نهتنها
بهخاطر اینکه
توجه به سیاست
موجب شکنجه
شدن او شده
بود، بلکه بهدلیل
حس بدبینیای
که رژیم نسبت
به «سیاسی»ها
و «تشکل» در
وجود او کاشته
بود. باور و
اصغر نمىدانستند
که این پروژهی
«سیاستزدایی»
محدود به
زندان نیست؛
نمىدانستند
که رژیم از هر
وسیلهای
استفاده میکند
تا تخم بدبینی
را در وجود
همهی مردم
جامعه بکارد:
بدبینی به
همسایه، به
دوست و به همه...
چرا که قدم
اول در هر
اعتراضی علیه
رژیم، مستلزم
ارتباط گرفتن
با دیگران
بود؛ دیگرانی
که زیر سایه
بد بینیهای
تقویت شده، دیگر
نمیبایست هیچگونه
اعتمادی به
آنها کرد!
باور با
زندانيان مختلف
دوستى داشت و
هيچوقت
به روابط
محدود سياسى
راضى نبود. میگفت:
«روابط محدود
سیاسی نقش
چشمبند سیاسی
را بازی میکند
و مانع از درک یا
دیدن همهی
واقعیت میشود.
روابط محدود سیاسی
مانع از رشد
است. چرا که
انسان با چنین
چشمبندی، هیچچیز
را نمیبیند، یا
اگر هم ذرّهای
ببیند، آن را
از پشت فیلتر
سیاسیش میبیند.»
مدتى با بهمن
هماتاق بود.
بهمن کم سن و
سال بود ولى
رفتارى پختهتر
از سنش داشت.
تحت تاثیر حرفهایی
که کمکم با
هم شروع کردند،
بهمن نماز را
کنار گذاشت.
عاشق مطالعه
بود
و در زندان
وقت مطالعه بیشتری
پيدا کرد. همهجور
کتابى مىخواند. مثل
بعضى از سياسىها
نبود که يکبعدى
مطالعه مىکردند؛
يعنى تنها
نظرات «جريان» خودشان
را دنبال مىکردند.
بهمن سعى مىکرد
با دوستان مذ
هبیش همچنان
رابطه داشته
باشد، ولى آنها او
را بايکوت
کردند. گفتند: «چپ شده!» و ديگر
با او حرف
نزدند.
باور با صدای بلند
میگفت: «با
بايکوت تو،
اولا درسی به
بقیه میدن که
مبادا کمونیست
بشن و دوما تو
رو هم به خاطر
تغییر نظرت،
تنبیه میکنند!»
البته بایکوت
دوست و رفیق دیروز
بهخاطر
تغییر نظر، تنها
به دوستان
بهمن مربوط و
محدود نمیشد.
«جمع»ها
و «جریان»های "ایدئولوژیک
گرا" با هرکسی
که آنها را
ترک میکرد، همین
رفتار را
داشتند.
برخورد آنها
به «جدایی» و «انشعاب»،
ابدا سیاسی
نبود. از اینرو، فرد
جداشده را «مُرتد» میدانستند
و او را «ترور
شخصیت» میکردند. این
نوع برخوردهای
فرقهای، در سی
سال گذشته،
همواره چهرهای غیراجتماعی
و نامطلوب به
اپوزیسیون رژیم
داده است.
روزى باور و
اصغر کنار
يکديگر نشسته
بودند و روزنامه
مىخواندند.
اصغر خبر
سنگسار زنى را
در روزنامه ديد
و با ناراحتی
گفت: «چهجور
آدمهايى
مىتوانند
انسانى را
سنگسار کنند؟
چهکسانى
مىتوانند
چنان صحنهاى
را تماشا
کنند؟ بربريّت تا
اين حدّ، برايم قابل
درک نيست. در
چه دنياى
کثيفى زندگى
مىکنيم!»
باور که چهرهاش
انگار میشکفت، گفت: «جالب
نيست؟ در اين
جامعه که از
در و ديوارش
امام زمان مىبارد،
زنانى پيدا مىشن
که آنقدر آزادهاند
که حتی خطر
سنگسار هم آنها
را از
عشقجویی بازنمىدارد.
دانستن اينکه
در چنين جهنمى، آدمهايى
وجود دارند که
براى اين
قوانين و سنّتها هیچ ارزشى
قائل نيستند،
به آدم روحیه
میده. اینکه
منگنهی قتلها و
اعدامهای ناموسی، آنهم
بهشکل
نمایشی
سنگسار، باعث
فرمانبرداری
زنان نشده، خیلی
جالبه. خبر سنگسار
، خبر مبارزه
و آزادیخواهى
هم هست.........»
وقتى باور
دستگير شد،
خانوادهاش
برای اینکه
حکم او را از
اعدام به ده
سال تقلیل
دهند، خانه
شان را فروختند
و موفق هم شدند.
تمام تلاش
آنها براى اين
بود که پسرشان
چند سال بيشتر
در زندان
زندگى کند!
باور وقتى
شنيد خانوادهش
جان او را به قيمت
از دست دادن
خانه، حفظ
کردهاند، به
آنها اميدواری
داد که روزى
جبران کند.
خانوادهی
باور تمام آن
سالها
را در اجارهنشينى
گذراندند؛ بهاميد
آنکه
روزى پسرشان
را در
کنار خود ببینند!