لندن

١٣٨٢

بامداد بعد از آن صحنه‌ی ديدار بهرام، برادر بهرام‌ى که اعدام شده بود، تا چند روز نتوانست به کارش برگردد. همکارش کلاس‌هاى او را مى‌چرخاند.

نمى‌دانست چه کند. به کى بگويد چه احساساتى دارند از درون او را مى‌خورند. گويى از رسيدن به روز سه‌شنبه مى‌ترسيد. گويى از روبرو شدن با بهرام نو‌جوان مى‌ترسيد. نه، نمى‌ترسيد، نگران بود. خودش هم نمى‌دانست نگران چيست. نگران ياد‌آورى دوستى‌اش با بهرام بود؟

بالاخره تصميم گرفت از بهمن درمورد اين بهرام نو‌جوان بپرسد تا مطمئن شود ذهنی‌گرايى نکرده و واقعاً خویشاوند آن بهرام است. زنگ زد به بهمن.

بهمن: «بفرمايين.»

بامداد: «سلام، بهمن جان! چه‌طورى؟»

بهمن: «به‌به، چه عجب بامداد جون! هواى ما کردى. چى شده؟ معلومه امروز آفتاب از پس کون ملا درنيومده، وگرنه تو حال ما رو نمى‌پرسيدى.»

بامداد: «حالا اذيت نکن. چه‌طورى؟»

بهمن: «حالا که تو زنگ زدى، خيلى خوبم. تو چه‌طورى، آقا معلم؟»

بامداد: «اى... زنده‌م.»

بهمن: «عجب! فقط زنده‌ى؟ اينو که همه هستن. بقيه‌ش چى؟ لذت هم مى‌برى از زندگی يا نه؟»

بامداد: «دروغ چرا، نه.»

بهمن: «چرا؟ چى شده؟»

بامداد: «چيز خاصى نشده. کلاً وضع دنيا رو مى‌بينى ديگه.»

بهمن: «وضع دنيا هميشه به‌همين گُهى بوده. قبلاً جناياتشون رو از صفحه‌ی تلويزيون نشونمون نمى‌دادن، حالا از ترس اين‌که تلويزيون رقيب نشون بده، همه نشون مى‌دن که دمکراسى رو رعايت کرده باشن.»

بامداد: «راست مى‌گى. خُب، چه خبر؟»

بهمن: «خبر خاصى که تو ندونى، فکر نکنم داشته باشم. خودت چه خبر؟»

بامداد: «راستى، از خونواده‌ی بهرام خبر دارى؟»

بهمن: «آره. چه‌طور مگه؟»

بامداد: «هفته‌ی پيش، شاگردى داشتم که کپى بهرام بود. وقتى اسمش رو پرسيدم، با لهجه‌ی اسکاتلندى گفت: بايرام.»

بهمن: «خِنگِ خدا! خُب داداششه ديگه. وقتى بهرام اعدام شد، مادرش حامله بود. خبر اعدام بهرام رو بعد از زايمان به‌ش دادن. تا اون‌موقع نذاشتن بفهمه. به‌ش گفتن ملاقات‌ها همچنان قطعه. پدرش مى‌دونست، ولى نذاشت اون بفهمه. خلاصه، بعد از تولد بچه، اسمش رو گذاشتن بهرام. بهرام اومده رقص ياد بگيره؟»

بامداد: «آره. تو مى‌بينيشون؟»

بهمن: «آره. چند سال پيش که براى اولين بار اومده بودن خونه‌م، به‌ت گفتم، نيومدى. بعدش، هم يک بار ديگه درموردشون حرف زدم. ولى احساس کردم به‌هر دليلى دوست ندارى ببينيشون. براى همين، ديگه چيزى درموردشون به‌ت نگفتم.»

بامداد: «راستش، ديدن کسانى که مربوط به زندان مى‌شن، برام راحت نبوده و نيست.»

بهمن: «مى‌فهمم. از ديدن بهرام چه احساسى پيدا کردى؟»

بامداد: «نپرس.»

بهمن: «هر‌چى تو بگى... نوکرتم. اگه يک وقت دوست داشتى اونها رو ببينى، بگو که وقتى مى‌آن خونه‌ی من، يا من مى‌رم خونه‌شون، با تو هم قرار بذارم. اونا همیشه سراغت رو مى‌گيرن.»

بامداد: «باشه. يک وقت قرار مى‌ذاريم. دوست دارم ببينمشون.»

بعد از شنيدن حرف‌هاى بهمن، احساس مى‌کند راحت‌تر مى‌تواند با بهرام نو‌جوان روبرو شود. با اين‌حال، روز سه‌شنبه که مى‌رسد، احساس خوبى ندارد.

همسرش آرزو به او مى‌گويد: «رنگت پريده. حالت خوبه؟»

بامداد: «آره، خوبم.»

بامداد خودش را مجبور مى‌کند به کلاسش برود. از راهرو، درون کلاس را نگاه مى‌کند. شاگردانش دارند تمرينات هفته‌ی پيش را مرور مى‌کنند. بهرام را مى‌بيند. احساس سنگينى مى‌کند. دلش مى‌خواهد برود بخوابد. با آن احساسات مبارزه مى‌کند. وارد کلاس مى‌شود. مى‌رود طرف بهرام، با او دست مى‌دهد و در مقابل تعجب او مى‌گويد: «فارسى بلدى؟»

بهرام: «بله.»

بامداد: «من خونواده‌ت رو مى‌شناسم. به مامان و بابات سلام برسون. بگو بامداد سلام رسوند.»

بهرام: «باشه، حتماً آقا.»

بامداد موسيقى را تغيير مى‌دهد و تمرينات را شروع مى‌کند. گاهى بهرام را نگاه مى‌کند. درحالي‌که حرکات جديدى را درس مى‌دهد، نا‌خود‌آگاه، راه‌رفتن و حرکات بهرام را با آن بهرام‌ى که مى‌شناخته، مقايسه مى‌کند. شباهت‌هاى زيادى بين دو برادرى که يکديگر را نديده‌اند، مى‌بيند. گاهى احساس مى‌کند دوست دارد از کلاس فرار کند، چراکه مزه‌ی تلخ آن شب آخر را هنوز در دهانش احساس مى‌کند. ولى با احساساتش مبارزه مى‌کند. مى‌داند که اگر اين رودر‌رويى را تحمل کند، ديگر روبرو شدن با آنها برايش خيلى سخت نخواهد بود.

به‌مرور زمان، نه تنها کلاس روزهاى سه‌شنبه براى بامداد قابل تحمل ‌شد، بلکه بعد از مدتى، آن روز مهمترين روز هفته‌اش شد و به ديدن بهرام سخت عادت کردد. آن بهرام‌ى را که از دست داده بود، در اين بهرام پيدا مى‌کرد.

ترم تمام شد و يک ماه تعطيلى تا ترم بعدى و نديدن بهرام، براى بامداد زياد بود. به بهمن زنگ زد و از او خواست تا ترتيبى بدهد که خانواده‌ی بهرام را ببيند. ترجيح مى‌داد بار اول، دور از چشم آرزو و خارج از خانه‌ی خودش، آنها را ببيند. از چگونگى بروز احساسات خودش مطمئن نبود. بهمن خانواده‌ی بهرام را دعوت کرد و به بامداد هم گفت که برود.

بامداد زودتر رفت تا هم آمادگى بيش‌ترى براى روبرو شدن با آنها داشته باشد، هم اين‌که نتواند آن ديدار را به‌هم بزند.

آنها که آمدند، چند لحظه‌ی اول، پدر و مادر بهرام بغض‌آلود، او را بغل کردند. بعد اشک‌شان را پاک کردند و از ديدن او ابراز خوشحالى کردند. بامداد سعى کرد بغضش را بخورد. به‌نظرش آمد که پدر و مادر بهرام خيلى بيش‌تر از پانزده سالى که آنها را نديده، پير شده‌اند. هنگام آخرين ملاقاتى بهرام، خانواده‌های‌شان باهم آمده بودند و بامداد و بهرام هم در دو کابين کنار همديگر، منتظر آنها بودند و خانواده‌هاى يکديگر را ديدند و با آنها احوالپرسى کردند.

ساعات اوليه‌ی ديدار بار عاطفى بالايى هم براى بامداد داشت، هم براى پدر و مادر بهرام. ولى به‌مرور، رابطه عادى‌ و از شدت هيجانات کاسته شد. فضا براى همه‌ی آنها قابل تحمل‌ شد. بامداد فکر کرد حتما ديدارهاى بعدي‌اش با آنها تا آن‌حد احساسى نخواهد بود. نه تنها بروز احساسات تا آن‌حد برايش سخت بود، بلکه به‌خاطر حساس بودن بيش از اندازه، دوست نداشت وارد روابط تا آن‌حد عاطفى شود. چنين روابطی برايش آزاردهنده بود. ولى فکر مى‌کرد به‌مرور زمان، از شدت عاطفى بودن آنها کاسته و برايش قابل تحمل‌تر خواهد شد. از آن‌جاکه خانواده‌ی بهرام را هميشه دوست داشت و حالا اين بهرام نوجوان نيز داشت درد از دست دادن رفیقش را برايش قابل تحمل‌تر مى‌کرد، فکر کرد بايد سختى اوليه‌ی وارد رابطه شدن را بپذيرد.

پدر بهرام: «بعد از خبر بهرام، بدجورى زمين خورديم. سال‌ها طول کشيد تا تونستيم دوباره سر ‌پا بلند بشيم.»

مادر بهرام: «نذاشتيم بچه‌ها بفهمن. فکر کرديم بهتره بذاريم بزرگ که شدن، به‌شون بگيم. همه‌ی عکس‌هاى بهرام رو جمع کرديم و در آلبومى جداگانه پنهان کرديم.» 

بامداد: «وقتى بزرگ شدن، به‌شون مى‌گين. شايد اين‌طورى کم‌تر اذيت بشن.»

مادر بهرام: «آره. قراره وقتى هجده سالشون شد، به‌شون بگيم. فکر مى‌کنم اونها هم حق دارن بدونن که چرا اسم‌شون بهرام و بامداده.»

بعد از مدتى دور هم نشستن و غذا خوردن و درد دل کردن، بهمن از موضوع‌ها و اتفاقات خنده‌دار زندان گفت و بامداد يکباره آن شوخ‌طبعى دوره‌ی زندانش را پيدا کرد و با تعريف‌هايش، پدر و مادر بهرام را خنداند. پدر و مادر بهرام از خودشان، از دوستان ديگر بهرام و از زندانيان ديگرى که مى‌شناختند گفتند.

مادر بهرام سنگى را که از نخى آويزان بود، از کيفش بيرون آورد و رو به بامداد گفت: «اینو که فراموش نکرده‌ين؟»

بامداد سنگ را نگاه کرد. همان کله‌سنگى بود که خودش در آن سال‌هاى تنهايى، در سلول، براى بهرام درست کرده بود. همان کله‌سنگى که خيلى دوستش داشت و تمام آن سال‌ها فکر کرده بود که همراه بهرام در گورستان خاوران زير خاک دفن شده است. بامداد غرق فکر بود که با صداى پدر بهرام به خودش آمد:

«بهرام را وقتى در صف اعدام قرار مى‌دهن، اونو از گردنش درمى‌آره و می‌ده به يکى از زندانيانى که در صف ديگه بوده تا اونو به دست ما برسونه. اون زندانى هم اونو قایم می‌کنه و با خودش می‌آره بيرون و می‌ده به ما.»

مادر بهرام: «البته ما مى‌دونيم که شما اينو براى بهرام درست کردين. يک بار، در ملاقاتش اونو به ما نشون داد و گفت که شما توی سلول، اونو براش درست کردین. حالا هم بهتره خودتون اونو بردارين. کار دست خودتونه. بايد خيلى براتون ارزش داشته باشه.»

بامداد کله‌سنگى را از دست مادر بهرام گرفت و با انگشتانش آن را لمس کرد. فکر کرد بهرام آن را با خودش نبرد. بامداد آن سنگ سياه را در انفرادى درست کرده بود. از يک سنگ سياه، کله‌ی آدمى را تراشيده بود که از يک طرف، شبیهِ صورت زن بود و از طرف ديگه، شبیه صورت مرد. ابتدا، آگاهانه اين‌کار را نکرده بود، ولى وقتى متوجه شد اين‌طورى شده، خرابش نکرد و به آن علاقمند شد. گويى هم‌صحبت روزهاى تنهايی‌اش بود. گويى کله‌ی دو تا آدم بود. گاهى که به آن نگاه مى‌کرد، بيش‌تر از دو انسان در آن مى‌ديد؛ گويى دوچهره‌اى بودن آن تکه سنگ ويژگى خاصى به آن مى‌داد. درحالي‌که به سنگى که سال‌ها پيش درست کرده بود و حالا در دستش بود نگاه مى‌کرد، ياد آن روزهاى تنهايى در سلول افتاد.

با صداى بهرام و برادرش بامداد که از حياط آمده بودند داخل اتاق، به خودش آمد و متوجه شد که چند دقيقه‌اى است محو آن سنگ شده و پدر و مادر بهرام نيز او را نگاه مى‌کنند. سنگ را به مادر بهرام پس داد.

بامداد: «نه، باشه پيش شما. من اونو براى بهرام درست کردم و اون هم براى شما فرستادش. پس مال شماست.»

مادر بهرام: «مطمئنيد؟ راستش، همه اين سال‌ها، به ديوار اتاق‌مان آويزان بوده و هر روز صبح، نگاهش مى‌کنم؛ انگار يادگارى از بهرام‌ه.»

بامداد: «همين‌طوره که مى‌گين... يادگارى از بهرام‌ه»