آبشار نياگارا

تابستان ١٣٨٣

امير به ميله‌هاى پياده‌روى جلوى خيابان که آبشار نياگارا و درّه‌اى پر آب را از خيابان جدا مى‌کند، تکيه داد و به آبشار خيره شد. خورشيد در حال غروب بود و با هر قدمى که عقب مى‌نشست، رنگهاى تازه‌اى بر آبشار مى‌پاشيد. آبى آسمان آبى‌تر بهنظر مى‌رسيد و آبى آب تيره‌تر به چشم مى‌آمد.

امير هميشه غروب را دوست داشت و حالا با نگاه به آبشار نياگارا، در تخيلاتش، تنش را به عظمت آن آب مى‌سپرد. به آن همه آب که انگار آدم را هيپنوتيزم مى‌کرد، نگاه مى‌کرد؛ کاش دوستانش هم زنده و اينجا بودند. جريان آب را درحالی‌که پایين مى‌ريخت، دنبال مى‌کرد. فکر کرد زيباتر از آن است که يکباره بتوان به آن نگاه کرد و رفت. آن پایين، قايقهايى پُر از توريست که از دور، شبیه اسباب‌بازى بودند، در رفت و آمد بودند. رنگ آبى آسمان و آب هرلحظه تغيير مى‌کرد. آبى پُر‌رنگ قبل از غروب همهجا را در برگرفت؛ همان رنگى که امير شیفته‌ی آن بود.

به ياد آبى افتاد. حالا کجاست؟ چه مى‌کند؟ وقتى از زندان آزاد شد، به آدرسى که آبى داده بود، رفت. نمى‌دانست اگر خانه را پيدا کند و او آنجا باشد، به او چه خواهد گفت. ولى دوست داشت از نزديک ببيندش. خانه را پيدا کرد و زنگ خانه را زد. زنى در را باز کرد و گفت: «ما دو ساله اينجا زندگى مى‌کنيم. نمى‌دونم چهکسانى قبل از ما اينجا بوده‌ن و حالا کجان... مى بخشين.»

در گوشه‌اى از آن دره‌ی پُرآب که بستر آبشار بود، رنگین‌کمانی شکل گرفت. امير به امواج آب که قبل از جدایی، گاهى وحشيانه و گاهى عاشقانه درهم مى‌پيچيدند، نگاه مى‌کرد.

به ياد اسب دوست دوران زندانش افتاد. همان سال اولى که از ايران بيرون آمد، خودش را به آب زد. اسب را مى‌بيند که دست و پا مى‌زند، ولى کسى نيست که دستش را بگيرد. تازه از ایران بيرون آمده بود. از این ناراحت بود که نیرویی که در مبارزه یافته بود، در زندان جاگذاشته بود.  

خانواده‌اش به همه گفتند در تصادف کشته شده؛ گويى خودکشى جرم یا ضعفى است که بايد آن را پنهان کرد؛ گويى خودکشى فرد ـ چه زندان رفته و چه زندان نرفته، چه در زندان، چه در جامعه ربطی به جنايات رژيم ندارد.

امير سردى سرماى آب را بر ستون فقراتش حس کرد. امشب نبايد به اسب فکر کند. امشب مال دو دختر دوستانش است، نبايد در تخيلاتش گم شود. ساعتش را نگاه کرد، هنوز نيم ساعت به آمدن لاله، دختر شهرام و مادرش گُلی، رُزا دختر اصغر و مادرش دنيا و فرزاد و بامداد مانده بود. آنها قرار گذاشتند يکديگر را از نزديک ببينند. هريک چند روز به کانادا آمدند؛ کشوری که هيچيک از آنها آن‌جا زندگى نمى‌کردند. قرار شد شبی را کنارهم، نزدیک آبشار نياگارا بگذرانند؛ به اين اميد که شايد دردهای‌شان را که قرار بود باهم مرور کنند، به زمزمه‌ی آبشار بسپارند.

از آنهمه آب چشم بر‌گرفت و به ميله‌ها تکيه داد. خيابان و رهگذران را نگاه مى‌کرد. آدمها را يکى يکى زير نظر گرفت و دنبال شباهت آنها با عکسهايى گشت که از طريق اى‌ميل از دختران شهرام و اصغر گرفته بود. چهار زن را ديد که با فاصله ايستاده بودند و باهم حرف مى‌زدند. دو تا از آنها جوان‌تر بودند. امير به دو دختر جوان نگاه کرد. چهره‌ی شهرام جلوى چشمش آمد. هنوز ساعت هشت نشده بود. به دختر ديگر نگاه کرد. دختر ساعتش را نگاه مى‌کرد. يک لحظه، لبخند و چشمان نگرانش بههم آميختند و چهره‌ی اصغر را براى امير تداعى کرد. آن دو همسران اصغر و شهرام بودند و آن دو جوان بچه‌هايشان. امير احساس کرد گلوله‌اى در گلويش گیر کرده؛ همان گلوله‌اى که از بچگى، وقتى پدرش او را مى‌زد، توی گلويش مى‌آمد و تا چند روز، غذا خوردن را برایش سخت مى‌کرد؛ همان گلوله‌اى که در زندان، اکثر اوقات، در گلويش بود و او با آن مى‌ساخت؛ اسمش را گذاشته‌اند «بغض».

سيگارى روشن کرد. چند پُک به آن زد. دوباره بر‌گشت و به آنها که مشغول حرف زدن بودند، نگاه کرد. ياد مادرش افتاد و اينکه اگر امير دستگير نشده بود، شايد او هم حالا زنده بود.

غرق افکارش بود که با صدای فرزاد و بامداد به خودش آمد. يکديگر را بغل کردند.

بامداد باهیجان پرسید: «بچه‌ها رو دیدی؟»

امير: «آخه مگه مى‌شه خانم‌هاى به اين خوشگلى رو نديد؟»

فرزاد: «آره، هر چار‌تاشون خوشگلن.»

درحینِ جر ‌و ‌بحث سر اينکه آيا لاله بيشتر شبيه شهرام است يا رُزا بيشتر شبيه اصغر، موبايل امير زنگ زد.

بامداد: «خودشونن.»

آنها به طرفى که آن چهار نفر ايستاده بودند بر‌گشتند. امير درحاليکه به آنها نگاه مى‌کرد، موبايلش را باز کرد. هر چهار نفرشان به اطرافشان نگاه مى‌کردند، ولى هنوز متوجه امير و فرزاد و بامداد نشده بودند.

لاله: «شماها کجایین؟»

امير: «تازه ساعت هشت شده. چه عجله‌اى دارين؟ ما هم داريم مى‌رسيم. مگه نشنيدين ايرانى جماعت بايد يک ساعت دير برسه سر قرار، وگرنه خودشو سبک کرده؟»

لاله: «اى بابا، يعنى شما هنوز اينجا نیستین؟»

امير: «من کِى گفتم اينجا نيستيم؟»

لاله به آدم‌هایی که رد مى‌شدند، نگاه مى‌کرد. تلفنها را بستند و به سوى يکديگر روان شدند. با يکديگر روبوسى کردند. هر هفت نفرشان دچار هيجان بودند. لاله بى‌اختيار، دست مادرش را گرفت. با پیشنهاد امیر، به طرف کافه‌ای که او از قبل نشان کرده بود، رفتند و يکراست به طبقه‌ی بالاى آن که خالی بود، رفتند. هريک قهوه يا چاى با شيرينى سفارش دادند. هرکس سؤالى از ديگرى داشت. بامداد با اینکه همیشه چشم بهراه چنین روزی بود، ولی گویی بار عاطفی آن دیدار برایش زیاد بود و او را دچار هیجان کرده بود. مى‌دانست که بعد از دقایقی، آرام خواهد شد و از بودن با آنها لذت خواهد برد.

فرزاد: «ديويد و کارل چطورن؟»

گُلى: «خوبن، سلام رسوندن. دوست داشتن بيان، ولى فکر کرديم دفعه‌ی اول بهتره که خودمون باشيم. ولى بايد قول بدين تابستون ديگه، همه‌تون بيايين ادينبورگ خونه‌ی ما. اسکاتلند هم ديدنیه... بايد بيايين اونجا رو هم ببينين و يک کمى باد بخورين.»

دنيا: «من دعوتتون نمى‌کنم. هر‌چند ايران هم ديدنیه. ولى بايد قول بدين بعد از سرنگونى رژيم، حالا هروقت که بود، وقتى اومدين ايران، اول بيايين خونه‌ی ما.»

امير: «بابا اينها تا کى قراره بمونن؟ ما که ديگه خسته شديم از بس شنيديم که امسال سالِ خونه، رژيم سرنگونه! و بازهم سال تموم مى‌شه و روز از نو، روزى از نو...»

رُزا: «بخوان و نخوان، رفتنىن.»

امير: «ما هم بيست‌و‌پنج ساله همينو مى‌گيم.»

آنها در اين چند ساله، بارها باهم تلفنى حرف زده بودند و براى هم نامه نوشته بودند و اين اواخر، بهوسیله‌ی ایميل، رابطه‌ی نزدیکتری با یکدیگر برقرار کرده بودند. عکسهاى يکديگر را ديده بودند، ولى حالا درحاليکه باهم حرف مى‌زدند، هريک بادقت، ديگرى را نگاه مى‌کرد؛ گويى ديدار از نزديک متفاوت بود. دنيا جزئيات چهره‌ی بامداد، امير و فرزاد را نگاه مى‌کرد و فکر می‌کرد که آیا واقعاً از زندان آزاد شده‌اند؟ آیا زندان را پشت سر گذاشته‌اند؟ شاید آنها زندان را رها کرده باشند، ولی از کجا معلوم زندان هم آنها را رها کرده باشد؟ یاد یکی از دوستانش افتاد که در ایران زندگی می‌کرد و چند سالی را در زندان گذرانده بود. او می‌گفت: «تأثیرات زندان زیر پوستمان رفته و تنها کاری که باید بکنیم کنار اومدن با اونه... فرار از اون ممکن نیست. درک زندان و سعی در کنترل تأثیرات اون می‌تونه به ما کمک کنه که در فضای اون زندگی نکنیم.» 

 گلى: «با اينهمه سختى‌هايى که در زندان کشيدين و بعد هم سختى‌هاى خارج کشور که خودش يک نوع مبارزه براى زنده موندن و رشد کردنه، همه‌تون خيلى جوون موند‌ين.»

امير: «يک سوزن به خودتون بزنين، يک جوالدوز به ما! اگه کسى شماها رو نشناسه، فکر مى‌کنه خواهر دختراتون هستين.»

گُلى: «خُب، بههرحال، ما آرايش مى‌کنيم و خلاصه، سن‌مون رو زير پودر و اينجور چيزها قایم مى‌کنيم. ولى شماها چه‌طور؟ جدّى خيلى تعجب مى‌کنم.»

دنيا: «راست مى‌گه من داشتم شماها رو که همسن برادرم هستين، با اون مقايسه مى‌کردم. اصلاً قابل مقايسه نيستين. اون حداقل ده سال از شماها بزرگ‌تر نشون مى‌ده.»

فرزاد: «راستش، من از چروک صورت بدم نمى‌آد. احساس مى‌کنم اینها خطوط يا اثرِ زندگی‌ان. يکى خط شادیه، اون يکى اثر غمه. بعضى خطوط آثار بحرانهاى درونى‌ان، بعضى آثار فشارهاى اجتماعى... گاهى، وقتى به چهره‌ی پُرخط يا به‌قول شما، پُرچروک آدم‌ها نگاه مى‌کنم، سعى مى‌کنم تشخيص بدم آيا خطوط شاديش بيشتره يا خطوط غمش. بههرحال، خطوط چهره اثر زندگیه و ما که اون‌ها رو نداريم، يعنى زندگى نکرده‌يم. شايد بين مرگ و زندگى گير کرده بوديم. صورت یکی از دوستام مثل کویر خشکی‌ه که سالها آب ندیده؛ پُر از چروک‌ه و من نگاه کردن به صورتشو دوست دارم.»

امير: «اينکه ما جوون مونده‌يم، دلايل زيادى بايد داشته باشه. بعضى دلايلش شايد عمومى باشه، بعضى دلايلش هم فردى و خصوصی.»

فرزاد: «من توى زندان، خيلى به تخيل پناه مى‌بردم. شايد بقيه هم اينکار رو مى‌کردن. بههرحال، این يک راه فرار از اون شرايط بود.»

لاله: «يعنى چی‌کار مى‌کردى؟ مى‌شه بيشتر توضيح بدى؟»

فرزاد: «ببين، مثلاً هروقت براى بازجويى صدام مى‌کردن، به چيزهاى مورد علاقه‌م فکر مى‌کردم و در تخیلاتم، با کسانى که دوستشون داشتم، به گردشهاى مورد علاقه‌م مى‌رفتم. اينطورى فشار زمان، به‌خصوص در انتظار بازجويى بودن رو کمتر احساس مى‌کردم. گاهى که حالم گرفته بود، گوشه‌ی بند مى‌نشستم و به خانواده‌م فکر مى‌کردم. اونها رو در زندگى روزمره‌ و گفتگوهاشون باهم تصور مى‌کردم. خلاصه، به تخيل پناه مى‌بردم. مثلاً خودمو تصور مى‌کردم که آزاد شده‌م.»

امير: «ما اينکار رو به‌طور خودبه‌خودى انجام مى‌داديم، ولى از همين روشها براى کنترل اِسترس استفاده مى‌شه. لامسّب ذهن قدرت زيادى داره. ما هم هميشه فکر مى‌کرديم که بالاخره آزاد مى‌شيم و اين باعث مى‌شد روحيه‌ی خوبى داشته باشيم و روحيه‌ی خوب باعث مى‌شه آدم پير نشه. هيچوقت تسليم زندان نشديم؛ هميشه اونو موقت ديديم.»

دنيا: «موقت هم بود.»

فرزاد: «درسته که يک فشارهايى رومون بود، ولى فشار مسؤليت رومون نبود. احساس مى‌کنم در جامعه، فشار مسؤليت تأمين خانواده آدمها رو زود پير مى‌کنه.»

گُلى: «فکر مى‌کردم خطوط چهره ناشى از شرايط زندگیه، پس مى‌بايست خطوط چهره‌ی شما بيشتر و عميق‌تر باشه. بههرحال، سايه‌ی اعدام و شکنجه هميشه بالاى سرتون بود. دلهره هميشه همراهتون بود؛ دلهره‌ی لو رفتن دوباره؛ دلهره‌ی بازجويى دوباره؛ دلهره‌ی دستگيرى رفقایى که بيرون فعال بودن، مثل سايه دنبالتون مى‌اومد. اينطور نبود؟»

امير: «همينطور بود که مى‌گى، ولى ما بى‌اونکه متوجه باشيم، با بخشى از تأثيرات اون شرايط مبارزه مى‌کرديم. وقتى رژيم سعى مى‌کرد ما رو آزار بده و ناراحت کنه، ما هم سعى مى‌کرديم يا ناراحت نشيم يا به روى خودمون نياريم؛ يعنى با چهره‌مون ناراحتى‌مونو نشون نديم. درنتيجه، تاريخ زندگى ما روی صورتمون ثبت نشد. که البته اينکار تأثيرات منفى ديگه‌اى روى ما داشته که داستان ديگه‌ایه. شايد اين قدرت مغز يا هنر انسانه که هر شرايطى رو بتونه تحمل کنه. يعنى در شرايط فشار، تا حدّى در کُما يا بى‌حسى مى‌ره. انسان شرايط فشار رو به‌طور کامل زندگى نمى‌کنه و دچار بى‌حسى مى‌شه. ما مثل انسانهاى بيرون زندگى نمى‌کرديم و اونو تجربه نمى‌کرديم. در زندان، انسان نمى‌تونه شادى و غمشو با تمام وجود حس کنه و اونو تماماً بروز بده. اونجا، گاهى ابعاد فاجعه اونقدر وسيع بود که بايد شاخکهاى حسى‌ت خواب بودن تا بتونى دوام بيارى.»

لاله: «مى‌شه با يک نمونه اونو نشون بدى؟»

امير: «ببين، در زندان، لحظاتى پيش مى‌اومد که انسان بهشدت عصبانى مى‌شد، ولى ناگزير بود احساساتشو سرکوب کنه و بروز نده. لحظاتى بود که دلم مى‌خواست بازجو يا زندانبان رو دلِ سیر کتک بزنم، ولى به‌خاطر عواقب اون، خودمو کنترل مى‌کردم. ديده بوديم چى به روز کسى که در اون لحظات نتونسته بود خودشو کنترل کنه و یکی از اونها رو زده بود، آورده بودن. سرکوب احساساتى که انسان داره، از ويژگى‌هاى زندانه و اين سرکوب حتماً روی انسان، تأثيرات روحى و جسمى داره. اين سرکوب خود يا خود‌سانسورى در دراز‌مدت، انسان رو ازنظر روحى و فرهنگى تغيير مى‌ده. ناراحتى رو بروز ندادن، شادى رو هم به شکل جشن و رقص و پايکوبى نشون ندادن، شايد تأثيرات ديگه‌اى هم داشته باشه؛ مثل احساس نکردن و کم‌کم ناراحت نشدن از مسائلى که واقعاً دردآورن. بههرحال، بى‌حسى رو مى‌شد در زندان ديد و شايد در جامعه هم بشه اونو ديد، وگرنه مردم چه‌طور مى‌تونن اينهمه فشار رو تحمل کنن؟»

رُزا: «خُب، ما هم وقتی فاطیکماندوها، یعنی زنهای منکرات، به‌خاطر لباس و اندازه‌ی روسری‌مون بهمون تذکر می‌دن، همین احساس رو داریم. دلمون می‌خواد دلِ سیر بزنیمشون، ولی مجبوریم خودمونو کنترل کنیم.»

امیر: «صورت مثل آينهست و گاهى با نداشتن چروک غم و شادى، واقعيتى رو به نمايش مى‌ذاره يا واقعيتى رو پنهان مى‌کنه. در زندان، چهره‌هايى رو مى‌شد ديد که جوون‌تر از سن‌شون نشون مى‌دادن. نه اينکه فرصت و امکان غم خوردنو نداشتن، بلکه نمى‌بايست به روى خودشون بيارن که غمى دارن. فکر اينکه زندانبان از ديدن ناراحتى ما خوشحال مى‌شه و نبايد غم رو توی صورتمون ببينه و بهدلايل مختلف غم رو که اساس زندانه، در صورت ما نمى‌شد ديد. بايد ابروها رو گره زد تا اخم شکل بگيره. بايد قهقهه زد تا چروک شادى کنار لب رو حکاکى کنه. بايد گريه کرد و غصه خورد تا صورتى تکيده داشت. و ما شرايط و فرصت ابراز احساسات خودمونو نداشتيم. براى همين، آثار زندگى و شرايطى رو که گذرونديم، روی صورتمون نمی‌‌شه ديد.»

رُزا: «بيرون از زندان چى؟ حالا که مدتى از دوران زندان گذشته، در مقابل فشارها که حتماً ناراحت مى‌شين، آيا با چهره‌تون، ناراحتى‌تون رو نشون مى‌دين؟»

امير: «فکر نکنم به اين راحتى آدم بتونه عادتش رو کنار بذاره. يعنى تا امروز آدم ناراحتيش رو به روى خودش نياره، ولى از فردا، وقتى ناراحت مى‌شه، اخم کنه. يا تصميم بگيره که اخم کنه.»

فرزاد: «براى من که اين عکس‌العملها بعد از زندان هم تغيير نکرد. براى همين، در بيرون از زندان هم پيرتر از روزى که از زندان بيرون اومدم، نشدم. کسى که ندونه درونمون چه مى‌گذره، فکر مى‌کنه زندگى به ما فشار نمى‌آره. درحالی‌که متأسفانه خيلى حساس‌تر از ديگرونيم. ولى به‌قول امير، به روى خودمون نمى‌آريم.»

 دنيا: «جالبه... ما هم مجبور بوديم احساساتمون رو نشون نديم. من که بارها و بارها دوست داشتم توى صورت رئيس زندان تف کنم، ولى احساسم رو سرکوب مى‌کردم. مى‌فهمم چى مى‌گین. با اين تفاوت که من بعد از ملاقات، میرفتم خونه و يک دل سير گريه می‌کردم، ولى شما جايى براى بيرون ريختن ناراحتى‌هاتون نداشتين.»

سکوت آنها را در برگرفت. هرکس به ليوان چاى يا قهوه‌اش نگاه مى‌کرد و ذهنش مشغول بود. هريک سؤالى از ديگرى داشت. به‌خصوص لاله و رُزا دنياى سؤال بودند. ولی گویی هرکس مردد بود چه بپرسد و کدام سؤال را ابتدا مطرح کند. صدای آبشار نیاگارا واضحتر از قبل به گوش میرسید. دیگر شب بر روز پیروز شده بود و سیاهی پشت پنجره‌ی سالن را که به رنگهای زرد و نارنجی و قرمز تزئین شده بود، زیباتر کرده بود. گویی آن پنجره‌ی سیاه هم بخشی از تزئین سالن بود. بین آن رنگهای زیبا خودنمایی می‌کرد و زیبا می‌نمود. درحالیکه زیبایی رنگهای شاد سالن را نیز برجسته می‌کرد.

دنيا درحالیکه با کف دست راستش، دست چپش را که همچون مشتی محکم گره خورده بود می‌مالید، گفت: «چرا بچه‌ها حاضر نشدن شرايط اعدام نشدن رو بپذيرن؟ واقعاً چه اهميتى داشت که به اين حيوون‌ها دروغ بگن يا نه؟ چرا مى‌خواستن در مقابل يک مشت جانى، صادق باشن؟»

فرزاد: «اشتباه نکن، دنياجان! بچه‌ها نمى‌خواستن در مقابل رژيم صادق باشن. اونها براشون مهم بود که همونکه هستن باشند و بهرسميت شناخته بشن. فکر مى‌کردن بايد براى اين حقشون وایستن که هرطور که دوست دارن فکر کنن.»

گُلى: «ولى مسأله فقط وايستادن نبود. مسأله‌ی مرگ و زندگى بود. آيا بهتر نبود که زنده مى‌موندن و به مبارزه‌شون ادامه مى‌دادن؟ تازه، چه‌طور توقع داشتن رژیم اونها رو بهرسمیت بشناسه؟ رژیمی که حق طبیعی و اولیه‌ی هیچکس رو بهرسمیت نمی‌شناسه، چه‌طور ممکن بود آزادی عقیده‌ی کسانی رو که توی چنگالش بودن، بهرسمیت بشناسه؟ این عقب‌نشینی چه فرقی با عقب‌نشینی جامعه در مقابل دستاوردهاش در دوران انقلاب داشت؟ چرا ما زنها که برای آزادی پوشش مبارزه می‌کردیم، وقتی دیدیم که دیگه توازن قوا طوریه که نمی‌تونیم اونو حفظ کنیم، عقب نشستیم؟ آیا ما هم می‌بایست در آن دوران، روسری رو قبول نمی‌کردیم و میذاشتیم همه‌مون رو توی کوچه سنگسار کنن یا اسید بپاشن تو صورتمون؟ احساس می‌کنم برخورد بچه‌ها به حقوقشون مذهبی بود، وگرنه فکر نمی‌کردن که در هر شرایطی، باید از آن دفاع کنن. چه اشکالی داشت که چند قدم عقب می‌نشستن و می‌گفتن مسلمانن که اعدام نشن؟»

امير: «مسأله اينه که وقتى شهرام رو بردن، اونها از علت دادگاهها خبر نداشتن. من هم نمى‌دونم اگه مى‌دونست که مسأله‌ی مرگ و زندگیه و تکرار بازجويى‌هاى قبلی نيست، چی‌کار مى‌کرد.»

دنيا: «اصغر که مى‌دونست دادگاه براى چيه و خودش هم تاحدّى در نتيجه‌ی دادگاه نقش داشت، مى‌بايست جا‌خالى مى‌داد؛ نمى‌بايست مى‌ذاشت اعدام بشه. چه اشکالى داشت که شرايط رو مى‌پذيرفت؟ حالا بيايين توى ايران ببينين چه‌قدر هر روز دستگير مى‌کنن و جوون‌ها مى‌رن يک کاغذى رو امضا مى‌کنن و مى‌آين بيرون، به مبارزه‌شون ادامه مى‌دن. اين بهتره يا اينکه همون دفعه‌ی اول، با امضا نکردن چرنديات رژيم، توی زندان بمونن يا اعدام بشن؟ برای من هنوز مشکله باور کنم که اصغر مى‌دونسته که اگه اون پاسخ رو بده، اعدامش خواهند کرد و آگاهانه پاسخش رو انتخاب کرده.»

فرزاد: «ببينين، در دورانى که ما زندان بوديم، نگاه چپ‌ها به مسائل، با امروز فرق داشت. همهچيز معنى ديگه‌اى داشت. اگه کسى انزجار رو مى‌پذيرفت یا مثلاً مصاحبه‌ی تلویزیونی می‌کرد، هم رژيم و هم اون فرد هر دو مى‌دونستن که اون فرد زير فشار رژيم، به نفى مبارزه رسيده. برای چپ دوره‌ی ما، عقیده و موضع مهم بود، نه کار سیاسی. چون از جامعه حرکت نمی‌کردیم، درکی هم از توازن قوا نداشتیم. مسأله‌ی ما مبارزه‌ی اجتماعی نبود؛ برای همین هم عقب‌نشینی بهموقع و پیشروی بهموقع مفهومی برامون نداشت. جوون‌های اين دوره نگاهشون به اين مسائل متفاوته. ببينين، براى خیلی از ما هم که شرايط رو پذيرفتيم، تا مدتها، راحت نبود. هم غم از دست دادن دوستانمون و هم اين واقعيت که کوتاه اومده بوديم، آزارمون مى‌داد. یکی از زندانیان همبندی ما فردای اون شب، یعنی بعد از دادگاه و پذیرفتن شرایط، خودکشی کرد و مُرد.»

لاله: «من درک می‌کنم که یک مذهبی متعصب حاضر باشه برای دفاع از دینش جونش رو فدا کنه، ولی ما که باورمون فقط محرک مبارزه‌مونه چرا باید همون رفتار مذهبی رو داشته باشیم؟ نمی‌فهمم چرا برای نسل قبلی، کوتاه نیومدن اینقدر مهم بود؟ احساس می‌کنم موضع اونها نوعی مذهب و اصول مذهبی بود که کوتاه اومدن ازش کفر محسوب می‌شده.»

بامداد: «هنوز هم در میان نسل قبلی، کوتاه اومدن همون مفهوم رو داره. هنوز هم ما بخشی از کوتاه اومده‌ها تنها سایه‌هایی هستیم که از زندان آزاد شده‌یم و صلاحیت حرف زدن درمورد زندان یا سیاست رو نداریم. چون درمیان مافیای جو‌سازان که خودشون هم کوتاه اومدن، نیستیم. بیاین ببینین که درمورد زندانی سیاسی چه کسانی جوّ رو در دست دارن و چه آدمهایی مجمع تشخیص مصلحت تشکیل داده‌ن تا لب‌های غیر‌همفکراشون رو بدوزن. بههمّت فرقه‌گرایی شدید در اپوزیسیون، مواظبن که ما یک وقت نان قهرمانی اونها رو نخوریم. اونها نگهبان سکوت ما هستن و اگه لب باز کنیم، توپخانه‌ی ترور شخصیت شروع به‌کار می‌کنه و قبل از هرچیز، یک اعتراف دیگه از ما می‌خوان.»

رُزا: «ببین، من برای بابااینا خیلی احترام قائلم و مبارزه برای آزادی و برابری که اونها زندگی‌شون رو در راه اون گذاشتن، معنای زندگی من هم هست. ولی فکر می‌کنم اونها برخورد کمونیستی با اون شرایط نکردن و اخلاقیاتی رو مبنای تصمیم‌شون قرار دادن که شاید در شرایط دیگه‌ای می‌تونست درست باشه. اگه کوتاه نیومدن باعث پیشبرد مبارزه یا حفظ انقلاب می‌شد، درست بود که از جونشون می‌گذشتن، ولی اخلاقیات مطلق نیست. این درست نیست که فرد بگه من در هر شرایطی، این رفتار یا این روش مبارزه یا فلان سطح مقاومت رو دربرابر رژیم خواهم داشت. شیوه‌ی مبارزه و سطح مقاومت به توازن قوا مربوط می‌شه. سال ٦٧، چند سال بود که رژیم انقلاب رو شکست داده بود، وایستادن روی حرف و کوتاه نیومدن نه باعث رشد مبارزه می‌شد، نه حفظ انقلاب.»

بامداد: «جالبه. من تا حالا، از این زاویه بهش نگاه نکرده بودم. می‌ديدم که اعدام شدن و اعدام نشدن من هیچ تأثیری در وضعیت انقلاب و مبارزه نخواهد داشت، یعنی باعث رشد آن نخواهد شد. ولی فکر نمی‌کردم، خُب، به‌خاطر همین، یعنی به‌خاطر اینکه اعدام من باعث حفظ انقلاب یا رشد مبارزه نمی‌شه، پس می‌باید زنده بمونم. ما از این زاویه بهش نگاه نمی‌کردیم.»

امیر: «من نمی‌تونم بگم اصغر و شهرام و بقیه‌ی بچه‌ها اشتباه کردن. این یک نوع انتخاب شخصی بود. کوتاه اومدن راحت نبود. شکستن غرور آدم در مقابل اونها، تأثیرات مخربی روی بخشی از زندانیان سابق گذاشته.»

لاله: «چرا انتخاب شخصی بود؟ یک نوع انتخاب سیاسی بود. نمی‌شد بچه‌ها دورِ هم بشینن و درموردش بحث کنن و به این نتیجه برسن که از نظر سیاسی، باید عقب بنشینن و خودشونو حفظ کنن؟»

دنیا: «من فکر می‌کنم مشکل جنبش چپ تنها در برخورد اصغراینها با زنده موندن و زنده نموندن یا کوتاه اومدن یا کوتاه نیومدن نبود. مشکل قبل از اون وجود داشت و هنوز هم وجود داره. مسأله اینه که در اون شرایط، رژیم تونست با تحمیل این دوراهی بهاصطلاح انتخاب بین مرگ با افتخار و قهرمانانه و زندگی با خفت و خجالت، فاجعه‌ای رو به ما تحمیل کنه؛ فاجعه‌ای که اگه جنبش چپ از رشد بیشتری برخوردار بود، شاید اینقدر اعدامی نمی‌داد. اولاً، همون اول، خبر رو به همه می‌دادن و نمی‌ذاشتن تنگ‌نظریهای فرقه‌ای عمل کنه. ثانیاً، کوتاه می‌اومدن تا زنده بمونن و مبارزه رو زمانی دیگه، دوباره بهشکلی دیگه، ادامه بدن.»

فرزاد: «فراموش نکنیم اگه رژیم اونها رو اعدام نکرده بود، ما هم امروز سعی نمی‌کردیم غیر از مقصر اصلی که رژیمه، مقصرهای فرعی دیگه‌ای هم پیدا کنیم. نباید فراموش کنیم که رژیم اونها رو از ما گرفت.»

رُزا: «حرفی درش نیست که رژیم این جنایت رو کرده. ولی ما اگه داریم سعی می‌کنیم مبارزه‌ی کمونیستی رو پیش ببریم، باید بدونیم کمونیستهای نسل قبلی کدوم کارهاشون درست بوده و کدوم اشتباه. باید از اشتباهات اونها هم درس بگیریم. اگه کمونیست بودن رو لامذهبی ساده تعریف نکنیم، بلکه اونو راه و روش مبارزه ببینیم، اونوقت می‌شه شباهت خیلی از چپ‌ها رو با مذهبی‌ها دید. مثلاً اینکه به خدا اعتقاد ندارن، ولی همون اخلاقیات، همون آرمانها، همون تعصبات و همون نگاه رو به دنیا دارن. برای اونها هم ارزش انسان بیشتر از نوعی وسیله نیست. استفاده‌ی ابزاری از انسان کردن برای هدف، نشان می‌ده که چه‌قدر این جهان‌بینی‌ها بههم نزدیکن و درواقع، به یک سنّت مربوطن. برای اونها هم باورهاشون تبدیل به ایمان مذهبی‌ای شده که باید در هر شرایطی، جونت رو فداش کنی. اینکه بچه‌ها کوتاه نیومدن و خواستن قهرمان بمیرن رو من از جون دادن برای وطن و استقلال ملی مذهبی‌ها جدا نمی‌کنم و همه‌ی اینها نشان‌دهنده‌ی بی‌ارزشی انسان در تمام این جریانات فکریه و اینکه چه‌قدر بههم نزدیکن.»

فرزاد: «اکثر آدمها زیر فشار سعی می‌کنن عزت نفس خودشون، شخصیت سیاسی و آرمانهاشون رو حفظ کنن، علیرغم اینکه از کدوم سنت و حزب و فرقه اومده باشن و تا چه حد آرمانهاشون انسانیه یا نه. برای همین می‌بینی هر جنبشی قهرمانهای خودش رو دارد و مثل سرمایه به اون تکیه می‌کنه یا بهتره بگم، به‌ش افتخار می‌کنه. تا بوده، اینطور بوده. ما هم با داده‌های تاکنونی‌مون به مسأله نگاه می‌کردیم. برای ما هم کوتاه اومدن خوب نبود. برای همین، بخشی حاضر نشدن به اون تن بدن.»

بامداد که گویی با خودش حرف می‌زد، گفت: «ما هم که کوتاه اومدیم، سرمایه‌ی هیچ‌کس نیستیم. مرده‌مون بیشتر از زنده‌مون می‌ارزید. اگه اعدام شده بودیم، لااقل اسم‌مون رو به یک لیستی اضافه می‌کردن. حالا چی؟ می‌دونستین اونکسی که هیروشیما رو بمباران کرد و چند میلیون انسان رو پودر کرد، در آمریکا، به‌عنوان قهرمان ازش حرف زده می‌شه؟ ما که آزارمون به هیچ‌کس نرسید و بهترین سالهای زندگیمون رو هم به‌خاطر مبارزه برای آزادی و برابری در زندان گذروندیم، قهرمان کی هستیم؟»

دنیا که گویی حرفهای بامداد را نشنیده، گفت: «اینکه اون نسل بنابر اندوخته‌هاش نسبتبه وقایع، عکس‌العمل نشون می‌داد درسته، ولی بهمعنای این نیست که بههرحال، اون عکس‌العمل‌ها درست بودن. اینطورکه پیداست، بخشی از چپ سیستم سرکوب رو بهرسمیت می‌شناسه و سعی می‌کنه در این نمایش قدرت، نقش قهرمان رو بازی کنه. سنت قهرمان‌پروری هم مثل شهادت‌طلبی، فدایی‌گرایی، انتحار و اعتصاب غذا، روشهای مبارزه‌ی غیرتوده‌ای هستن. اینها روشهای مبارزات جریاناتی هستن که اعتقادی به مبارزه‌ی مردم ندارن و درواقع، ناتوانی در سازماندهی توده‌ها باعث رشد ایننوع مبارزات فردی می‌شن. تازه زندانیان، افرادی تک تک در مقابل سیستم بودن؛ نه جنبشی در جامعه که می‌تونست بجنگه و مانور پیشروی و عقبنشینی داشته باشه. برای همین اشتباهه که همون توقعی که از جنبش می‌ره، از فرد داشت.»   

رُزا: «خوشبختانه همنسلی‌های من تعصبات نسل شما رو ندارن. ما می‌دونیم که اگه بخوایم مبارزه مردمی بشه، نباید از کسی که از زندان آزاد می‌شه، اعتراف خواست که اونجا چه گذشته؟ به اونها کمک می‌کنیم تا هرچه زودتر به زندگی عادی برگردن. ما از سر ضرورت مبارزه‌ی اجتماعی، چپ شدیم. درحالیکه چپ دوران شما از سر عقایدش چپ شده بود. ما در جریان مبارزه‌ی سیاسی، چپ شدیم. شما به‌خاطر شرایط اجتماعی دوران انقلاب چپ شدین و بعد دنبال کار سیاسی رفتین. ما محصول مبارزه‌ی اجتماعی هستیم. شما محصول مرزبندی ایدئولوژیک بودین.»

بامداد: «شاید اینکار شما یعنی نسل جدیده که به مبارزات نسل ما علیه رژیم نگاه کنین و درستی‌هاش رو جدا کنین و اونو ادامه بدین و اشتباهاتش رو هم برجسته کنین که دیگه تکرار نشن. اینکار شماست. نسل ما بخشاً متعصب‌تر از اونه که بتونه اشتباهاتش رو درک کنه. بخشاً هم داره همون اشتباهات رو بهشکل دیگه‌ای تکرار می‌کنه.»  

امير: «برای من سخته که بگم اصغر اشتباه کرده. هرکس حق داشت انتخابش رو بکنه و انتخاب اصغر کوتاه‌نیومدن بود؛ درحالیکه خیلی دوست داشت زنده بمونه.»

گُلی: «ببین، ما اصغر و شهرام و بقیه‌ای رو که اعدام شدن سرزنش نمی‌کنیم. جنبشی رو و فرهنگی رو سرزنش می­کنیم که از اونها انتظار داشت برای ایفای نقش قهرمانی، از جونشون مایه بذارن. اونها قربانی جهل جنبش شدن.»

امیر که گویی حرفهای گُلی را نشنیده، گفت: «پونزده سال از اون زمان می‌گذره و من تنها خوابی که سالهای اخیر گاهی از زندان می‌بینم مال روز بعد و گفت‌وگوم با اصغره که همیشه هم یک صحنه‌ی تکراریه. در خواب، بعد از دادگاه، من سردرگم در بین زندانیان می‌چرخم و یکباره اصغر رو می‌بینم. باتعجب به اون می‌گم: "تو هم زنده‌ای؟" و اون با همون لبخند شیطنت‌آمیزش جواب می‌ده: "وسوسه این بود!

بامداد بهبهانه‌ی دستشویی، جمع را ترک کرد. بعد از چند دقیقه که توانست بر احساساتش مسلط شود و صورتش را با آب سرد شست، به میان آنها بازگشت. دنيا با دست‌هایش، صورتش را پوشاند که حالت دگرگون‌شده‌اش را آنها نبينند. خشم در چشمان رُزا فوران زد، براى آنکه اشکهايش سرازير نشود، چيزى نگفت و روی نقطه‌اى روى ميز متمرکز شد. لاله دست رُزا را در دست گرفت و به او چشم دوخت؛ گویی در نگاهش، به رُزا می‌گفت که او خوشبخت‌تر از خودش است، چراکه لااقل چند سال پدرش را در روزهای ملاقات دیده است. ولی تصویری که او از پدرش دارد، همه از عکس‌هایی است که تا قبل از دستگیری شهرام باقی مانده. لاله هرگز شهرام را ندید و تصوری بیشتر از آنچه عکس‌ها به او می‌دهند، از او ندارد. گاهی عکسها را که در بیشتر آنها چهره‌ای خندان دارد نگاه می‌کند و به این فکر می‌کند که شهرامِ ناراحت یا عصبانی، چه‌طوری می‌توانست باشد؟

تمام آن سالهايى که شهرام و اصغر در زندان بودند، گُلى و دنيا همچون بقيه‌ی خانواده‌ها محکوم به شکنجه‌ی روانى دائم شده‌ بودند. آنها مثل همه‌ی خانواده‌هاى زندانيان سياسى، گويى در دادگاههايى که خودشان حضور نداشتند، به نداشتن همسر، پدر، فرزند و به نداشتن همدمى محکوم شدند که بخشى از زندگى‌ یا حتی بخشی از وجودشان بود. به محروميتى محکوم شدند که با اعدام آن عزيزان، شکنجه‌ای براى تمام عمر بود.

اصغر رفت و آب شدن مادرش را ندید. تا وقتى اصغر زنده بود، مادرش هميشه خندان بود و هميشه هدیه‌ای براى رُزا داشت. ولى بعد از اعدام اصغر، مادر تغيير کرد. ديگر حرف نمى‌زد، شوخى نمى‌کرد. براى رُزا، هدیه نداشت و او را بيرون نمى‌برد. کم‌کم آب شد، بعد دیگر بیشتر خوابیده بود. تا اينکه دو سال پس از اعدام اصغر، ديگر بلند نشد. اصغر نبود که ببيند دنيا چه‌طور تلاش مى‌کند جاى او و بعد هم جاى مادر او را براى رُزا پُر کند. ولى اصغر مى‌دانست که رُزا هم مراقب مادرش است. اين قول را هربار در ملاقات از او گرفته بود.

سکوت آنها همراه با زمزمه‌ی آبشار نیاگارا فضا را پُر کرده بود. با آنکه هر یک سؤالی داشت، ولی هیچ‌یک دوست نداشت سکوت را بشکند. لاله فکر کرد سؤالی که بارها ذهنش را مشغول کرده بود و می‌خواست آن شب از امیر، بامداد و فرزاد بپرسد، جایی برای پرسیدن ندارد. سؤالش این بود که وقتی زندانیان فهمیدند دارند می‌کشندشان، چرا دست به شورشی آرام نزدند؟ چرا وقتی ناصریان در را باز کرد، او را آرام به درون بند نکشیدند و سعی نکردند زندان را به دست بگیرند؟ لاله فکر کرد زندانیانی که ابتدایی‌ترین احساس مسؤلیت ـ یعنی دادن خبر اعدام به یکدیگر ـ را نسبت به هم نداشتند، نمی‌توانستند دست به چنان کاری بزنند که شاید بخشی هم قادر به فرار از زندان می‌شدند، ولی ممکن بود توسط پاسداری که در دیده‌بانی بود، همه‌شان قتل‌عام شوند. 

فرزاد سکوت را شکست: «قرار نيست تمام امشب رو عزادارى کنيم. ما بارها سر اين مسائل، تلفنى حرف زده‌يم و بازهم حرف خواهيم زد. بذارين امشب کمى هم خوش باشيم، وگرنه ديگه جرأت نخواهيم کرد چنين ديدارى رو تکرار کنيم. تازه قرار بود که اگه مى‌خوايم بحث جدى کنيم، درمورد کارهايى که مى‌تونيم بهکمک هم بکنيم، حرف بزنيم.»

گُلى: «با اينکه خيلى وقت از اون دوران گذشته، گاهى که بهش فکر مى‌کنم، احساس مى‌کنم مثل يک زخم تازه درونم مونده. براى شماها چه‌طور؟ آيا زندان ديگه مسأله‌اى مربوط به گذشته است؟ يا هنوز از تأثيرات اون يا خاطرات دوستانى که از دست دادين، رنج مى‌برين؟»

بامداد: «برای من حرف زدن هم درموردش سخته.»

فرزاد: «زندان چيزى مربوط به گذشته نيست. با اينکه ديگه خواب زندان و دستگيرى نمى‌بينم، با اينکه ديگه خواب اعدام و خواب اون شب آخر رو نمى‌بينم، ولى احساس مى‌کنم که زندان با من هست. در تغييراتى که کرده‌م، اونو مى‌بينم. در توانايى‌ها و ناتوانى‌هام، اونو احساس مى‌کنم. زندان دردى در گذشته نيست؛ دردى هرروزه است؛ ادامه داره. مى‌فهمم که براى شماها هم يک زخم تازه است، ولى براى ما هم يکجورى شايد بيشتر از يک زخم تازه است. شايد بشه گفت مثل زخمىست که مدام درحال خونريزیه و شايد تنها درمانش مبارزه باشه. درد از دست دادن دوستانمون رو با مبارزه با رژيم و مبارزه براى آزادى و برابرى، مى‌تونيم درمان کنيم.»

رُزا: «ما هم درد از دست دادن عزيزانمونو در مبارزه براى لغو حکم اعدام ديگران داريم درمان مى‌کنيم.»

بامداد باتعجب پرسید: «یعنی شما قاتلان همسرها و پدران‌تونو بخشیده‌ین؟ منظورم اینه که خواهان لغو حکم اعدام برای همه هستین؟ حتی خواهان اعدام خامنه‌ای‌ها و لشکری‌ها[1] و حدادها و ناصریان‌ها هم نیستین؟ اونها رو بخشیده‌ین؟»

گُُلی: «چه‌