گوهر‌دشت

٣٠:٢ بامداد

فرزاد دستى به موهاى صاف و پُرپشتش کشيد. در آن ساعت شب، به راهروی بند که گویی با همیشه فرق داشت نگاه کرد......

 چهره‌اش از بچگی زیر آفتاب تیره شده بود و چشمانش در آن تیرگی جذاب - سیاه تر می‌نمود. بازجو از دو چشم سیاه و درشت فرزاد که برق خاصی داشتند، خوشش نمی‌آمد و بارها گفته بود: «این برق رو توی چشمانت خاموش می‌کنم!» ولی درخشش آن چشمها به راحتی خاموش نمی‌شد. یعنی در آن چند ساله، نتوانسته بودند آن را خاموش کنند!

آیا فردا این چشمها را برای همیشه می‌بستند تا تلالوشان ديده نشود؟ تا برای همیشه تاریک شوند؟

به فردا فکر کرد و اينکه آیا در آن لحظات کنار باور خواهد بود؟

 

 به دستهايش نگاه کرد و ياد چشمان زيبایی افتاد که سالها پیش با آن دستها بسته شدند! آن چشمان درشت و زيبا را که گويى قطرات اشک در آنها حبس بودند، از نزديک ديده بود. در آن لحظه، از خودش، از دستانش بدش آمده بود.

 چند سال پيش بود؟ ده سال از آن روز مى‌گذشت، ولى انگار همين ديروز بود! نوجوان بود و گاهى با پدرش به شکار مى‌رفت. هرگز سعى نکرده بود حيوانى را شکار کند. آن روز، قبل از آنکه پدرش را همراهى کند، برادرش به او گفته بود: «تو دیگه چرا میری؟ تو که بلد نيستى شکار کنى؟» و او خنديده بود.

همیشه به طرف حيواناتى که در  تيررس او قرار می‌گرفتند نشانه‌گیری می‌کرد ولى ماشه را نمی‌چکاند! ولى آن روز، گويى بى‌اختيار، تلافی تمسخر برادرش را از آن آهو گرفت! حيوان - خرامان از مقابلش گذشت. به غرور چشمانش خيره شد و بهسوى او نشانه رفت. خودش هم نمى‌دانست چرا و چگونه ماشه را چکاند! همزمان با آهو زانو زد و بعد که توانست روى پا بايستد، بهسوى او رفت و کنارش نشست. پلکهاى حيوان را پس زد و به چشمان زيبايش که گويى سرمه کشيده بود، زل زد. مزه‌ی تلخى در دهانش پخش شد. مژه‌هاى بلند و سياه آهو را نوازش کرد. از خودش متنفر شد.

وقتی گرمی دست پدر را بر شانه‌ش احساس کرد،  نمى‌دانست چه مدت کنار جسد حيوان نشسته بود!

- «بلند شو بريم، پسرم! مى‌بینى؟ شکار آنطورها هم که مى‌گویند، زيبا نيست.»

اشکش را پاک کرد و همراه پدر راه افتاد .....

 

به دستهايش که زندگى را ده سال پیش از آن حيوان گرفت نگاه ‌کرد و از خود پرسید: «کدام دست‌ها - زندگى مرا خواهند گرفت؟»

نگاهى به طول راهرو و زندانيانى که درحال پچ‌پچکردن بودند انداخت،  زندانیانی که به اميد آزادى، روزها و سالها را در زندان گذرانده بودند و فردا تمام رؤياهایشان نقش بر آب مى‌شد!

آن شب زندانیان برخلاف همیشه از نشان دادن احساساتشان ابایی نداشتند. چهره‌های غمگین - افسرده و اخمو بیشتر از هر زمان بهچشم می‌خورد.

احساس کرد سرش باد کرده و بغضى گلويش را مى‌فشارد. به ياد آرش يکى از دوستانش افتاد که چند ماه قبل از دستگيرى فرزاد، عزم را جزم کرده بود در کردستان به پيشمرگه‌ها[1] بپيوندد و همان موقع گفته بود: «بيا با هم بريماما فرزاد قبول نکرده بود. فکر نمى‌کرد رژيم بتواند انقلاب را به این زودى شکست دهد و بهمرور بچه‌هاى انقلاب را از سر راهش بر‌دارد!

خودش را در کوه، در میان پيشمرگه‌ها تصور کرد.... پيشمرگه هم روزی مى‌ميرد. آنها هم  نمى‌دانند تا کى زنده‌اند. آنها هم "شب آخر"ى دارند که چه بسا از آن بى‌خبرند. آنها هم نمى‌توانند مطمئن باشند که پيرى خود را خواهند ديد يا اينکه بچه‌دار خواهند شد. آنها هم وسوسه‌ی بودن و زندگى معمولى را دارند و شاید روزی اسلحه را زمين بگذارند....

 با وجود خیالات دلخوش‌کُنکی که براى خود می‌بافت از اينکه همراه دوستش به کردستان فرار نکرده و چند ماه بعد دستگير شده بود،  برای صدمین بار احساس تأسف کرد.

تا روز قبل فکر می‌کرد، چند سال از عمرش در زندان تلف شده اما بالاخره روزی از محبس آزاد می‌شود و در بیرون، به زندگی دلخواهش ادامه می‌دهد. با خود می‌گفت: "در زندان بودن و سختى زندان را تحمل کردن بهتر از استثمار شدن است. بالاخره روزی آدم از زندان آزاد مى‌شود، ولى آزاد شدن از استثمار راحت نيست و گاهى امکان‌پذير هم نيست، چرا که امرى فردى نيست. از کارى به کار ديگر رفتن و جان کندن، از شرايط زندان بهتر نيست."

 در آن سالها، گاهى چهره‌ی دوستش را که لابلای چرخ دنده‌های کارخانه له شده بود، به خاطر مى‌آورد و خودش را دلدارى مى‌داد که اگرچه در زندان است، اما زنده و سالم است....

 آن شب گويى همه‌ی آن قصه‌ها که او را قانع می‌کردند: "تلف کردن زندگى در زندان بهتر از تلف شدن زندگى در اشکال ديگر است"، نقش بر آب شده بود! ديگر امکان زنده ماندن و آزاد شدن با حفظ "هويت مبارز" هم از دست رفته بود.

يکى از برادرانش پنج سال بعد از دستگيرى فرزاد - بالاخره به ملاقاتش آمد. در حالیکه به سمت انتهای سالن ملاقات می‌رفت، زندانيان را يکىيکى در کابينها نگاه مى‌کرد و با وجودیکه از جلوى کابين فرزاد رد شد، در نگاه اول او را نشناخت و بعد از آن‌که فرزاد چند بار برایش دست تکان داد، با ناباورى، گوشى تلفن را برداشت و بهشوخى گفت: «اى بابا... تو که حسابى مرد شدى! مى‌شه به جای تو اين انزجارنامه‌اى را که مى‌گن بنويسم تا آزادت کنند؟»

فرزاد خنديد.

برادرش ادامه داد: «مث اینکه آب و هوای زندان بهت ساخته چون هم خوش‌تيپ‌تر شدی، هم قُدّتر! اگه از من می‌پرسی اين کاغذ‌پاره‌ها اصلا مهم نيست. بنويس بيا بيرون بابا... هرکارى هم که دوست داشته باشى بکنى، بيرون مى‌تونى بکنى، نه اينجا. بههرحال، خودتى که تصميم مى‌گيرى. ولى اگه از من مى‌شنوى، ‌بیخودی اينجا موندى.»

 

سال ٥٩، اولین سال جنگ ایران و عراق، گاهی هواپیماهای بمب‌افکن عراقی بر فراز آسمان تهران مانور می‌دادند و آژیر ضدهوایی سکوت شهر را می‌شکست. مردم پنجره‌ها را با مقوای سیاه می‌پوشاندند که نور چراغ به بیرون درز نکند و ماشینها با چراغ خاموش، رفت و آمد می‌کردند. آن شب‌ها شهر در تاریکی بلعیده می‌شد!

 در یکی از آن شبها، فرزاد با یکی از دوستانش به چاپخانه رفت تا مثل همیشه، نشریات و اطلاعیه‌ها را تحویل بگیرند. ساعت هشت شب بود. بعد از گرفتن نشریات - داشتند سوار ماشین می‌شدند که ماشین کمیته رد شد. درحالیکه هر دو سعی می‌کردند ترسشان را پنهان کنند، فرزاد پشت فرمان نشست تا به سرعت از آنجا دور شوند ولی دیر شده بود! ماشین کمیته دور زد و درحالیکه کنار ماشین آنها می‌ایستاد، دستور «ایست» داد. پاسدارها پیاده شدند و کارت شناسایی خواستند. فرزاد کارت شناسایی‌اش را نشان داد. یکی از پاسدارها سراغ صندوق عقب رفت و با دیدن نشریات، آنها را دستگیر کردند.

 فرزاد و دوستش که از قبل، هیچ قراری با هم نگذاشته بودند، توی ماشین کمیته با هم مشورت کردند اما با شنیدن صدای آنها، پاسدارها ماشین را نگه داشتند و فرزاد را سوار ماشین خودش که یکی از پاسدارها آن را می‌راند - کردند. در کمیته، هرکدام را انداختند توی یک سلول تا نتوانند با هم حرف بزنند. فرزاد شنیده بود که از کمیته می‌شود فرار کرد.

بعد از بازجویی و شنیدن تهدیداتی مثل: «همین امشب اعدام‌تون می‌کنیم!»، آن شب را توی سلول گذراندند. صبح، کارتی به سینه‌ی آنها زدند و در راهرو به انتظار بازجویی نشستند.

در فرصت کوتاهی که پیش آمده بود فرزاد به دوستش که مشخصات واقعی‌ش را نداده بود، گفت: «برو دستشویی و کارت روی سینهت‌رو بنداز توی دستشویی و سیفون رو بکش. بعد هم راهت رو بگیر از ساختمون برو بیرون.» او هم این کار را کرد. رفت و بر نگشت!

 بعد از ده دقیقه بازجو آمد و از فرزاد پرسید: «دوستت کو؟» فرزاد گفت: «رفته دستشویی.» بازجو مدتی صبر کرد بعد که انتظار طولانی شد، به یکی از پاسدارها گفت برود دستشویی او را بیاورد. پاسدار برگشت، گفت: «نیست.» بازجو عصبانی شد و فرزاد را انداخت توی سلول انفرادی وتهدید کرد: «پوستت‌رو می‌کنم.» فرزاد زیر بازجویی گفت که نشریات مال دوستش بوده و اصلاً اطلاعی از آنها نداشته. ولی حرفش را باور نکردند و او را فرستادند اوین.

چند ساعت بعد، فرزاد همراه چند زندانی در سلولی در اوین بود. روزها با بحث در باره‌ی مسائل سیاسی می‌گذشت. مجاهدین از رئیسجمهور بنی‌صدر حمایت می‌کردند. همه فکر می‌کردند بعد از مدتی آزاد خواهند شد. زندانیان در سلولهای مختلف، بلند بلند حرف می‌زدند. آن زمان هنوز مقررات و سرکوب تا آن حد نبود که نگذارند کسی حرف بزند.

يک هفته بعد از ورود فرزاد به آن سلول، همه دچار مسمومیت غذایی و اسهال شديد شدند. زندانبانان اجبارا در سلولها را باز گذاشتند تا همه بتوانند به دستشويى بروند. زندانيان از سلول‌ها و بند بيرون رفتند و توى حياط ايستادند و گفتند: «ما به سلول بر نمی‌گردیم. مسؤل زندان باید به وضع ما رسيدگى کند.» گروه ضربت- همه‌ی زندانيان را که حدود پنجاه نفر بودند با کتک به سلولها برگرداند. در آن هیرو ویر، يک نفر با صدای بلند گفت: «اعتصاب غذا مى‌کنيم

 فرزاد همراه بقيه اعتصاب غذا کرد. زندانيان غيرسياسى اعتصاب غذا نکردند. يکى از چپ‌ها غذا خورد، ولى گفت بگویيد در اعتصاب است. فرزاد متوجه شد رهبرى دست مجاهدين است. در سخنرانی چهارده اسفند بنی‌صدر درگيرى ایجاد شد و تعدادی دستگیر شدند. آنروز، سلولها را خالى کردند و همه را به بند بردند و تازهدستگيرشده‌ها را انداختند توی سلولها.

فرزاد به بند دو اوين منتقل شد. در هر اتاق، حدود سی نفر زندگى مى‌کردند. نیمی از افراد هر اتاق را زندانيان سياسى تشکیل می‌دادند؛ از جريان‌های مختلف بودند، به‌علاوه‌ی هشت سلطنتطلب و چند سارق مسلح. بیش‌تر تيمسارها و سرمايه‌دارهای زمان شاه در طبقه‌ی بالاى بند بودند که فرهنگ خودشان را داشتند؛ همان احترامى را که در خارج از زندان به «درجه» مى‌گذاشتند، در زندان نيز رعایت می‌کردند؛ همديگر را «تيمسار» و «سرهنگ» و «جناب سروان» صدا مى‌زدند و به هرکس، بهميزان درجه‌ش احترام مى‌گذاشتند. مدتى تيمسار باتمان قلیچ مسؤل نظافت بند بود. هر بار که وسايل نظافت را تحويل مى‌گرفت، سرش را از پنجره‌ی اتاق بيرون مى‌برد و رو به زندانيان در هواخورى، با صدای بلند، مى‌گفت: «پرسنل اتاقها توجه کنند! جيره‌ی صابون آمده، بياييد تحويل بگيريد با همان لحنى که در پادگان فرمان مى‌داد، با نماينده‌ی اتاقها حرف مى‌زد. او که از زمين‌داران گردن‌کلفت اطراف گرگان بود، به‌جُرم تيمسار شاه بودن دستگير شده بود.‌ آنها ريش و سبيل‌شان را مى‌تراشیدند و شيک و پیک مى‌گشتند. نظافت بند و لباسشويى برايشان کارهایی پست بود و در هر بند، کسى را پيدا مى‌کردند که  حاضر بود در ازاى اندکی پول، کارهاى روزمره ‌شان را انجام دهد. در آن بند، يک پيشمرگه‌ی حزب دمکرات کردستان که آدم فقيری بود کارهاى بقیه را انجام می‌داد و پول مى‌گرفت.

بالاخره بند آنها از بقیه سیاسی‌ها جدا شد - ازامکانات بهترى بر خوردار بودند - غذایشان کيفيت بهترى داشت و از فروشگاه هم مى‌توانستند خيلى چيزها بخرند.

با ورود به آن بند، فرزاد متوجه شد بخشی از زندانیان، به‌خصوص مجاهدين، بهائى‌ها و سلطنت‌طلبها را به‌عنوان «زندانى سياسى» قبول ندارند. فرزاد در مقابل منطق آنها مبنىبر اينکه: «زندانى سياسى حتماً بايد انقلابى باشد» می‌گفت: «چهکسى ميزان انقلابى بودن را تعيين مى‌کند؟ وانگهی، آنها جرمى مرتکب نشده‌اند که به‌خاطر آن، اينجا باشند؛ به‌خصوص بهائى‌ها که فقط به‌خاطر مذهبشان دستگير شده‌اند.»

مجاهدين بدشان مى‌آمد که بعضى از چپ‌ها با بهائى‌ها رابطه داشتند. مى‌گفتند: «بايد آنها را ايزوله کنيم که از بند بروند.» فرزاد مى‌گفت: «شما طوری حرف می‌زنید که انگار این‌ها خودشان به این بند آمده‌اند و دست خودشان است که از اینجا بروند

در اتاق فرزاد- دو بهایی با هم خویشاوند بودند و رژيم ادعا کرده بود جاسوس اسرائيل‌اند. بازجو- زندانيان شکنجه‌شده را به آنها نشان داده و به کف پايشان شلاق زده بود تاوحشت کنند. آنها را نُه ماه در انفرادى‌هاى گوهر‌دشت نگه داشتند. بعد ازشان خواستند که بنويسند جاسوس اسرائيل بوده‌اند و به دولت اسرائيل گزارش مى‌داده‌اند. يکى از آنها که مسؤليت بالاترى داشت، قبول نکرد. ديگرى از ترس، نوشت و با نگرانی به فرزاد گفت: «حالا شايد راحتم بگذارند.»

فرزاد به او گفت: «برو نوشته‌ت را پس بگير. بگو دروغ نوشته‌م.»

«اما به من قول داده اند اگر آن را بنويسم، آزادم مى‌کنند. اگر آن را پس بگيرم، آزادم نمى‌کنند.»

چند روز بعد، او و دو بهائى ديگر را که استاد دانشگاه بودند، صدا زدند و بردند. خبر اعدام‌شان چند روز بعد پخش شد.

در آن دوره،"دکتر فرهنگی" مسؤل پزشکى بند بود که بهجرم «بهائى بودن» زندان بود. مقدارى دارو به او داده بودند که زندانيان بند را خودش درمان کند تا به بهدارى نروند. دوم تيرماه سال ٦0­ ، او را همراه تعدادى ديگر از بهائیان براى بازجويى بردند و به آنها گفتند: «بنويسيد مسلمان شده‌ايد و ديگر بهائى نيستيد.» دکتر فرهنگى قبول نکرد بنويسد. او را هم اعدام کردند. در اعتراض به اين اعدامها، تعدادى از بهائى‌ها ريششان را نزدند.

در آن بند، حدود پنجاه سارق مسلح از تيپهاى مختلف بودند که تعدادى از آنها با سياسى‌ها دوست ‌شدند.

يکى از سارق‌ها به نام محسن با شخصيتی جالب، با سياسى‌ها میانه خوبى داشت. با احساسی که نشان می‌داد دلش برای آن روزها و آن هیجانات لک زده، از «عمليات» سرقت با آب و تاب تعریف مى‌کرد:

«داشم که شما باشين، باهار که مى‌شد، چارتايى مى‌رفتيم يه بانک مى‌زديم، سيصد هزار تومن مى‌ذاشتيم تو جيب‌مون و مى‌رفتيم دور ايرون صفا... بانک زدن مث آب خوردن بود. با اسلحه مى‌رفتيم تو و مى‌گفتيم: همه بشينن رو زیمين! بعد کيسه‌هامونو پر مى‌کرديم از اسکناس و از بانک مى‌پريديم بيرون. تو هر دو نظام، فرقى نمى‌کرد، به سه سوت،  بیادبیه... از شاشيدن راحت‌تر بود. اگر کليه‌اى باشين، مى‌دونين چى مى‌گم. بعد مى‌رفتيم يه بنز مامان مى‌گرفتيم. يکى پنجاه هزار تومن هم مى‌داديم به خونواده و صد هزار تومن هم خودمون ورمى‌داشتيم مى‌رفتيم به گشت و گذار، دور ايرون... يه ماه مى‌گشتيم و حسابی کيف مى‌کرديم. پوله که ته می‌کشید، بر‌مى‌گشتيم و يه فقره عمليات ديگه ترتيب مى‌داديم تا زندگيمونو بچرخونيم. روزاى انقلاب که شهر شلوغ بود و همهجا خر تو خر، ما حسابى حال مى‌کرديم. می‌رفتيم چند تا از اون خونه‌هاى اعیونیرو که تا قبل از اون سر کوچه‌هاشون آژان مسلح وامى‌ستاد، خالى می‌کرديم. با اسلحه و کاميون مى‌رفتيم در خونه‌هه. البته از قبل شناسايى مى‌کرديم و مى‌دونستيم که صاحب خونه از ترس، فلنگو بسته رفته فرنگستون مبادا بگیرن تیربارونش کنن. از خونه‌هاى همون از ما بهتروناى زمان شاه... همسايه‌ها که ما رو مى‌ديدن، بِرّ‌و‌بِرّ نیگامون مى‌کردن. برا اينکه خرج تلیفونشون زياد نشه، به پليس زنگ نمى‌زدن. مام با مسلسل تو دستمون مى‌رفتيم و مى‌اومديم و هرچی به‌دردبخور بود، از قالى و قالیچه گرفته تا عتيقه‌جات، همه‌رو بار مى‌زديم. هيشکی هم جلومونو نمى‌گرفت. البته اگه هم مى‌گرفتن، مى‌گفتيم از کميته امام اومديم. بعدش يه‌راست مى‌رفتيم ميدون شوش، همهرو يه‌چارم قيمت آب می‌کردیم....»

زمستان ٥٩ که تعداد سیاسی‌ها زیاد شدند، پاسدارها بخشی از سارقین را تحریک کردند که با آنها درگیر شوند. بعد از چند بار مزاحمت از طرف سارقین، سیاسی‌ها تصمیم گرفتند یک طبقه را برای خودشان و بخشی از عادی‌ها که رابطه‌ی خوبی باآنها داشتند، بردارند. ولی تلاش آنها برای جدایی دو بند به جایی نرسید.

روزی در هواخوری، تعدادی از سیاسی‌ها با چند تا از سارقین مشغول بازی والیبال بودند در همین حال تعدادی دیگر از سارقین شروع کردند به اذیت آزار سیاسی‌ها! شرورترینشان به نام داود، پيراهنش را درآورد و خالکوبى‌هايش را به يکى از آنهایی که رابطه‌ی خوبى با سياسى‌ها داشت- نشان داد. او هم عصبانى شد و گفت: «حالا دیگه خالکوبى‌تو به رخ مى‌کشی؟...» و به او حمله کرد. درگيرى سختى شروع شد. يکى از سارقین ‌بطرى‌اى به زمين کوبيد و با حمله به سياسى‌ها، چند نفرى را زخمى کرد.

بعد از آن درگيرى زندانيان سياسى اعلام اعتصاب غذا کردند و خواهان بند جداگانه شدند....

پنج روز بعد، زندانیان سیاسی موقع ملاقات به خانواده‌ها گفتند که چون امنیت جانی ندارند در حال اعتصاب غذا هستند. خانواده‌ها اعتراض کردند و خواهان ديدن کچويى رئيس زندان شدند. کچويى به خانواده‌ها گفت که برای حل مسائلشان، سه نماينده از ميان خودشان انتخاب کنند. دو تا از مادران و برادر يکی از زندانیان به بند آمدند و خواسته‌های زندانيان را پرسيدند. زندانيان هم جريان را گفتند و خواهان جدايى از سارقین شدند. بند پائين را زندانيان سياسى برداشتند و سارقین ‌ در بند بالا جاگرفتند. ولى جدايى بندها به آزاردیدن سياسى‌ها‌ پايان نداد. هر وقت سياسى‌ها براى بازجويى يا ملاقات از بند بيرون مى‌رفتند يا بر‌مى‌گشتند، مى‌بايست از راهروى بند بالا عبور کنند. سارقانی که مخالف سياسى‌ها بودند وسط راه مى‌ايستادند و هر سياسى‌ای را که از آنجا رد مى‌شد، به باد تمسخر مى‌گرفتند.

در آن زمان، سياسى‌ها با هم ورزش مى‌کردند و بعد از ورزش، مجاهدين شعار مى‌دادند. بعد از شعارهاى مجاهدين، سارقین مسلح‌ بهصف مى‌شدند و آهنگ «زوار» عباس قادری را مى‌خواندند و بعد شعار مى‌دادند: «درود بر سرقت مسلحانه، «درود بر زندانى دو نظام، مهدى سگ‌سبيل، «درود بر بنيان‌گذار سرقت مسلحانه، اصغر پنج‌تن

 رهبرسارقین داوود بود که بعد از مدتى، به بند سه که "مهدى سگ‌سبيل" همه کاره آنجا بود منتقل شد. داوود که دو متر قد داشت، وقتى وارد بند سه شد، مى‌خواست با سياسى‌هاى آنجا همان رفتارى را داشته باشد که در بند دو داشت، ولى تنها یک تشر "مهدى سگ‌سبيل" با آن قد کوتاهش کافى بود که داوود هم با سياسى‌ها خوب شود و دست از مسخره کردن يا آزار آنها بردارد. تعدادى از سارقین مسلح‌ لوطى‌منش بودند و در بيرون از زندان، از پولدارها باج مى‌گرفتند. بعضى از پاسدارها آنها را مى‌شناختند. رژيم روى آنها، به‌خصوص روى مهدى سگ‌سبيل، فشار مى‌آورد که با رژيم همکارى کند. آنها را به‌جرم سرقت مسلحانه دستگير کرده بودند ولى ضدرژيم بودند و حاضر نبودند به راحتی کوتاه بيايند.

مهدى سگ‌سبيل مى‌گفت: «زمان شاه، حال مى‌کرديم، دو ماه زمستونو که سرد بود، مى‌رفتيم زندون استراحت. قمه کشيدن دو ماه حبس داشت. ما هم سر هر زمستون، يه قمه‌کشي راه می‌نداختیم که بگيرنمون ببرنمون زندون. دزدى رو مى‌ذاشتيم واسه هواى خوب که با پولش مى‌شد حال کنيم.»

بعدها، حاج داوود رحمانی که خودش هم لات بود، خيلى سعى کرد روى آنها کار کند که با رژيم کنار بيايند، ولى موفق نشد.

ميرزايى قهرمان کونگ فو و مسؤل کلاسهاى کونگ فوى دانشگاه تهران نيز آنجا بود. از او خواستند براى پاسدارها کلاس بگذارد و تدريس کند. قبول نکرد، ولى به زندانيان ياد مى‌داد. رژيم هم زد پاى او را شکست که نتواند به زندانيان کونگ فو ياد بدهد.

دو تا از سارقین مسلح‌ -  قبل از سى خرداد ٦٠[2]، دچار اختلال روانى شدند؛ يکى از آنها مى‌گفت خداست و ديگرى ادعا می‌کرد امام زمان است. يکديگر را کامل مى‌کردند. آنها را آزاد نکردند! زندانیان تا سالها - آنها را گاهى در بهدارى مى‌ديدند.

 

یکی از شبهای پائیز سال ٦٠ بود. فرزاد کنار دیگر زندانیان نشسته بود و روزنامه می‌خواند. ناگهان، با ضربه‌ی آرام دستی بر شانه‌اش، سر بلند کرد. زندانی به فرزاد روزنامه‌ای را نشان داد که در ستون یکی از خبرها - اسم او را به عنوان اعدامی‌های آن روز، درج کرده بودند! زندانی با دیدن نام خودش شوکه شده بود! او که چند روز قبل به دادگاه رفته و منتظر ابلاغ حکم بود انتظار نداشت اسمش در کنار اعدامی های آن روز باشد!

 

آن شب فرزاد گویی حس کسی را داشت که اسم خودش را میان اسامی اعدامیان در روزنامه‌ای پیدا کرده بود! هيچوقت زندان را مثل آن شب نديده بود. گويى اتاق انتظار مرگ بود. شاید همه زندانیان، همه آن سالها را بی‌آنکه خود بدانند، منتظر آن شب یعنی نوبت اعدام بودند!

فردا کسانی مثل فرزاد که سالهای سخت زندان را با "همکاری نکردن" تحمل کرده بودند همراه کسانی که با زندانبان کنار آمده  بودند  با هم  اعدام می‌کردند! دیروز عده‌ای و فردا عده‌ای دیگراعدام می‌شدند!

آنشب، "شب آخر" همه بود! مهم نبود زندان را چگونه زندگى کرده بودند...