پاییز ١٣٥٧

همراه با خیزش مردم در پاییز سال 57 - اصغر با جمعی از زندانيان سياسى زمان شاه، آزاد شد. بعد از پنج سال حبس، ديدن آنهمه آدم در همهمه خیابان تازگی داشت!

در ميان فاميل و همسايه‌هایی که در روز آزادی به استقبال آمده بودند، دنبال دخترعمويش "دنيا" مى‌گشت تا از هدایای پر محبتی که در دوران زندان گاهی برايش فرستاده بود، تشکر کند.

  آن پاییز تازه 22 سالش می‌شد و هنوز جوان بود.

 خانه پر از دختر و پسرهاى جوانی بود که با يکديگر شوخى مى‌کردند و خانه را روى سر گذاشته بودند. اصغر با نگاهی سرگردان دنبال دنيا مى‌گشت و انتظار داشت همان دختر خجالتى و نحيف ولى زيباى پنج سال پيش را ببيند. آن دنيا را پيدا نکرد ولى چشمانش روى دخترى ثابت ماند که شباهت‌هايى به دنيا داشت. شاید دختری که با آن جذابیت  مقابل خود می دید دنیا نبود!  

اصغررفت سراغ مادرش و هیجانزده پرسيد: «دنيا کدام از این دخترها‌ست؟»

مادر که خوشحالی از تمام وجودش می‌بارید، پاسخ داد: « مادر جان، چطور دنیا رو نشناختی؟ همون دختر خوشگل که پيرهن قرمز پوشيده...»

برای چندمین بار در آن روز مادرش را ‌بوسید.

- «ممنون مادرجان»

مادر باشیطنت گفت: «عموت زنگ زد تبريک گفت. بعداً مى‌آد ديدنت. اون طوری که تعریف می‌کرد گویا قراره دنيا با پسر فلانى ازدواج کنه. بهش گفتم مبارکه!... اما فکر نکنم دنيا به این راحتی رضايت داده باشه!»

اصغر رفت سراغ دنيا و خواست با او دست بدهد. دنيا او را بغل کرد.

دنيا که می‌کوشید جلو هیجانش را بگیرد، گفت: «فکرکردم منو شناختى!»

- «خيلى شلوغ بود ،تو هم خيلى تغيير کرده‌اى!»

-«جدى؟ از چه نظر تغيير کرده‌ام؟»

-«خيلى زيبا و جذاب شده‌اى.»

دنيا سرخ شد و سعىکرد، خوشحالي‌اش  از حرف اصغر را پنهان کند...

- «تبريک مى‌گم، مث اينکه قراره بهزودى ازدواج کنى!»

- «با کى؟ خودم که خبر ندارم. کى گفته قراره ازدواج کنم؟»

- «عمو به مامان گفته.»

- «اين باباى من در تخيلاتش هر روز منو به يکى از پسرهاى لوس همکارای پولدارش شوهر مى‌ده! خودش هم مى‌دونه موفق نمی‌شه اما دست بردار نیست! حالا این حرفا رو ول کن، بيا با دوستام آشنات کنم. مث خودت کله‌شون بوى قورمه‌سبزى مى‌ده!»

 

زمستان سال ٥٧، اصغر همراه دنيا و بقيه‌ی دوستانش، در باره حق و حقوقشان  با هیجان حرف مى‌زدند و برای به دست آوردن آنها نقشه مى‌کشيدند.

اصغر کاری پيدا کرد، روزها کار مى‌کرد و همراه دنيا هر شب در محفلی دور هم جمع می شدند. هر بارکه این دو تا شبی دیگر و محفلی دیگر از هم جدا می‌شدند، اصغر به شدت احساس تنهایی می‌کرد! تصميم گرفت به دنيا بگويد دوستش دارد و چه خوب می‌شد با هم ازدواج کنند. هر دوى آنها، مخالفت پدر دنيا را پیش‌بینی می‌کردند چرا که خانواده‌ی اصغر پولدار نبودند. همینطور هم شد...

با وجود مخالفت پدر - دنيا که تازه دانشگاه را تمام کرده بود و کار مى‌کرد زندگى مشترک با اصغر را در اتاقی کرایه‌ای شروع کرد. پدر دنيا وقتى ديد کار از کار گذشته، به ازدواج آنها رضايت داد، ولى به مادر دنياگفت: «چنین وصلتى مایه‌ی آبرو‌ريزى‌یه!  مراسم عروسی رو طوری پر سر وصدا برگزار نکنین! همهجا جار نزنيد.»

 دنيا و اصغر - بهار سال ٥٨ در محضر عقد کردند و با مهمانى کوچکی، آغاز زندگى مشترک را با دوستان نزديکشان جشن گرفتند...

 

بعد از کارروزمره، از جلسه‌اى به جلسه‌ی ديگری مى‌رفتند، ولى هميشه کنار هم بودند. گاهى عازم شهرهای دور می‌شدند یکبار هم به کردستان رفتند تا در برابر حملات رژيم به مردم کمک کنند.

مدت کمى از زندگى مشترکشان گذشته بود که در يکى از اين سفرها، دنيا احساس کرد حالش خوش نيست. فهميد حامله است - اصغر با نگرانی و ناراحتی به دنيا نگاه کرد!

دنيا از واکنش او متعجب شد اما قبل از اینکه چیزی بپرسد - اصغر گفت: «درست نبود انسان بى‌گناهی رو در اين بازى خطرناکى که قاطی‌ش شدیم، وارد کنيم! سرنوشت من و تو معلوم نيست ولى هرچی باشه خودمون انتخاب کردیم اما اين بچه چه گناهى کرده که بايد فردا روزى، بدون پدر و مادر زندگى کنه؟»

دنيا او را بغل کرد و گفت: «من هم نمى‌خواستم بچه‌دار بشیم، ولى حالا که شدیم بايد نگهش داريم وخوب ازش مراقبت کنيم.»

- « هميشه دلم براى داشتن بچه لک مى‌زد و هميشه به خودم مى‌گفتم که حق ندارم بچه‌دار شوم! اما تو درست میگی، چاره‌ای نداریم! باید بچه‌رو نگهداریم... »

 

بهار ٥٩، با همه‌ی دشواری‌های فعالیت سياسى و سرکوبهاى رژيم، براى دنيا و اصغر- بهاری قشنگ بود، چرا که دختر کوچولويشان به دنيا آمد.

روزى با باور و همسرش دور هم نشسته بودند و در مورد نام دختر کوچولو مشورت مى‌کردند. اصغر و دنيا اسم‌های زيبایى در آلبوم ذهن‌شان داشتند اما تصميم‌گیری در این مورد - سخت بود! دنيا از باور و همسرش که سکوت کرده بودند و با عشق، بچه را نگاه مى‌کردند پرسيد: «اگر بچه‌ی شما بود اسمش را چی مى‌گذاشتيد؟»

آن دو همزمان گفتند: «رُزا... بهياد رُزا لوگزامبورگ.»

هر‌چند تولد رُزا روى فعاليتهاى سياسى دنيا و اصغر تأثير گذاشته بود، ولى ناراحت نبودند و فکر مى‌کردند موقت است. اصغر حاضر نبود دنيا را با بچه تنها بگذارد و برود دنبال سياست. براى همين، گاهى از دوستانش حرفهايى مى‌شنيد که خوشايند نبود.

ناصر به او گفته بود: «تو هم که رفتی قاطی مرغ‌ها... کم‌کم غروب که مى‌شه، ميرى تو لونه.»

اصغر که سعی می‌کرد عصبانیتش را بروز ندهد، بهتلخی گفت: «تا منظور از لونه چى باشه. تا دو سال پيش، شما روزها هم تو لونه بوديد، چه برسه به شبها.»

ناصر که از پاسخ اصغر جاخورده بود، گفت: «منظورى نداشتم! چرا به دل گرفتى؟»

- «هر حرفى دوست دارى بگی، بگو اما مستقیم نه با متلک!»

- «تو هم باید قبول کنی آدم وقتى  ازدواج  مى‌کنه، درد سراش اونقدر زیاد می‌شه که ممکنه از مبارزه جا بمونه.»

- «عجب! پس بفرما ببینم تا چه سنّى بايد مجرد موند؟»

ناصر مِن‌مِن کنان گفت: «اين به خود آدم مربوطه که تا کى بخواد به مبارزه ادامه بده.»

اصغر در حالی‌که سعی می‌کرد عصبی برخورد نکند، پاسخ داد: «نه جانم، اين بستگى داره به درک آدم از مبارزه! اگه مبارزه رو نوعی حرفه ببینی که در اون، ازدواج و بچه داشتن حرامه- فکر مى‌کنى چند نفر رو  به اين نوع مبارزه جذب کنى؟»

ناصر با ناراحتی پرسید: «يعنى تو فکر مى‌کنى بدون مبارزه‌ی حرفه‌اى، بشه کارى از پيش برد؟»

- «تا منظور چهکارى باشه! مبارزه‌اى که بخشی از زندگى نباشه و از مردمى که همسر و بچه‌ داشتن رو گناه سیاسی نمی‌دونن جدا باشه مطمئن باش هيچوقت نمى‌تونه تغييرى در زندگى مردم ايجاد کنه. اگر قراره مردم با مبارزه‌شون شرايطشون رو تغيير بدن، اونوقت ديگه نمى‌شه نسخه‌ی مجرد بودن پيچيد.»

 

روزهاى سختى بود! مبارزه چند بُعد داشت و در چند میدان جریان داشت و پیش می‌رفت ...

اصغر مى‌گفت: « زمان شاه، آزادى عقیده و تشکل وجود نداشت اما امروز که از این آزادی برخورداریم به جای آنکه با استفاده از آن - به سازماندهی مردم برای عقب نشاندن رژیمی مشغول باشیم که در جنایت داره دست سلطنت رو از پشت می‌بنده، با همدیگه دعوا می‌کنیم و خلاصه وقت مون اینطوری تلف می‌شه!»

دوستانش حرفهای او را درک نمى‌کردند و مى‌گفتند: «هنوز از حال و هواى زندان آزاد نشده و آزادى رو نمی‌فهمه

 

تقلاى رُزا براى ايستادن و راه رفتن براى اصغر جالب بود و او را تشويق مى‌کرد. صدای خنده دخترک در خانه مى‌پيچيد و اصغر با شنیدن آهنگ قشنگ خنده‌های رزا سر از پا نمی‌شناخت!

«ماما» و «بابا» اولین کلمه‌هایی بودند که وقتى اصغر و دنیا از کار برمی‌گشتند، با هيجان به زبان می‌آورد. اصغر سعى مى‌کرد غم از دست دادن شرايط اجتماعى‌اى را که مى‌شد در آن آزادتر مبارزه کرد در شادی بزرگ شدن رزا فراموش کند ولى اخبار دستگيري‌ها آنقدر زياد بود که  نمى‌توانست با دخترک‌اش خوش باشد.

 

 پائيز سال ٦٠ در حالى فرارسید که رُزا مدام از آنها مى‌خواست او را ببرند بيرون؛ گويى خانه برايش کوچک بود! "تازه‌پا" بود و دوست داشت جهان‌گردى کند! اصغر دست کوچولوى او را در دست بزرگش مى‌گرفت و او را مى‌برد پارک يا در کوچه‌ پس‌کوچه‌هاى شهر مى‌گرداند. رُزا که تازه به حرف آمده بود، با ديدن هر چيزى مى‌پرسيد: «اين چيه؟» و اصغر مى‌بايست مدام برايش توضيح می‌داد که: «اين ساختمونه اون ماشینه - اون مورچه است...» رُزا با ديدن مورچه‌هايى که چیزی را حمل مى‌کردند، از خنده ريسه مى‌رفت و دوست داشت ساعتها آنها را نگاه کند. اصغر از ديدن اين حالات کودکانه لذت مى‌برد.

 

اولين برف زمستان سال ٦٠ - بابا را از رُزا گرفت...

شب بود. رُزا خواب بود. اصغر و دنيا از صداى در يکّه خوردند و هول هولکی لباس پوشيدند. اصغر تنها فرصت کرد به دنيا بگويد تمام نشريه‌های سياسى توی خانه مال اوست و دنيا نبايد هيچ کار سياسى را بهعهده بگيرد. در مقابل اعتراض دنيا، به او گفت به‌خاطر رُزا نباید کارى کند که دستگير شود.

لحظاتی بعد در محاصره پاسدارها بودند و باید آماده رفتن می‌شدند! دنيا بچه را پوشاند ، بغل گرفت و همراه اصغر و پاسدارها بهسوى کمیته‌ی مشترک[1]رفت...

 اصغر که تازه سه سال بود از اوين آزاد شده بود، احساس کرد زندان خانه‌ی دومش است؛ گويى همه‌ی راهها به آنجا ختم مى‌شد. دنيا که منتظر چنين روزى بود، از ماهها قبل، شماره تلفن خانه‌ی پدرش را به صاحبخانه داده و از او خواسته بود که اگر چنين اتفاقى افتاد، پدرش را خبر کند.

 دنيا مى‌دانست با وجودیکه پدرش با کارهاى او، به‌خصوص ازدواجش، مخالف بود، ولى حاضر نبود ناراحتى او را تحمل کند.

آنشب، صاحب‌خانه‌ بلافاصله به پدر دنيا زنگ زد و خبر را داد ...

پدر شوکه شد! به اصغر و سرنوشت دخترش  ناسزا می‌گفت اما باید برای دخترش کاری میکرد! با اينکه مى‌دانست نيمه‌شب است، از ترس اينکه مبادا دخترش را بکشند، نمى‌توانست تا صبح صبر کند. اخبار اعدامهاى روزانه به گوش او هم رسيده بود. نباید تا صبح صبر میکرد ...