٣
بامداد
به
فردا فکر میکرد
و به دوستانش
که در چند روز
گذشته اعدام شده
بودند و به اینکه
کسی در بیرون
از زندان
منتظر او نیست
و با اعدامش، کسی
متأثر
نخواهد شد. سبیل
پر پشتش را با
دندان فشرد و
گره ابروانش عمیقتر
شد . از جمعی که
جوک میگفتند
و میخندیدند – جدا
شد...
از
کودکى به خاطر کار
کردن، اندامش
با بدن
همسالانش فرق
داشت؛ دستها
و پاهایی بزرگ
و چهرهاى
مهربان داشت و
با همهی
زندانيان
رابطهی خوبى
برقرار کرده
بود.
روز
اول دستگيري، وقتی بازجو
از امیر پرسيد:
«نماز
مىخونى؟»،
پاسخ داد: «نه.» بازجو
گفت: «همين
امشب
نمازخونت مىکنم! ما
وظیفه داریم
نمازنخونها رو
تعزیر کنیم تا
سر عقل بیان و
نمازشونو بخونن!» و
شروع کرد با
کابل به پاهای او
ضربه
زدن. بعد گفت: «هر وقت
حاضر شدى نماز
بخونى، دستت رو تکون
بده.» امير
فکر کرد تا کى
مىخواهد مرا
بزند؟
گویی
اسم تعزیر بر
شکنجه- عملی
مقدس از آن می
ساخت وبه
بازجو نیرو میداد
تا از شلاق
زدن به راحتی
دست برندارد!
مدتى
شلاق را تحمل
کرد و بعد فکر
کرد حالا اگر
به دروغ
نماز بخواند، چه
اهميتى دارد؟
دستش را تکان
داد. بازجو
بازش کرد و گفت: «يادت
باشه اگه هوس
نماز نخوندن
به سرت بزنه،
دوباره برمىگردى
همينجا.»
آن شب،
امير به بند
رفت و صبح روز
بعد همراه
زندانيان
براى نماز
بلند شد اما نمىدانست
چطور بايد وضو
بگيرد يا نماز
بخواند! در
مدرسه، در درس تعلیمات
دينى، حفظ کرده بود
که چهطورى
نماز مىخوانند، ولى
يادش نمانده
بود.
با بقیه همراه
شد، آخر
صف ايستاد، يکى
را الگو قرار
داد و از او
تقليد کرد اما
طرف چون تواب بود،
نماز اضافى میخواند. از
روز بعد، يک
نفر ديگر را در
نظر گرفت تا اینکه
خودش توانست
حرکات و ميزان
مکث در هر
حرکت را حفظ
کند.
یک
سال ادای نماز
خواندن
درآورد. چهقدر
از اينکار رنج برد!
روزى
که نماز را
قطع کرد، به
خودش گفت ديگر
بههيچ
قيمت نماز
نخواهد خواند، حتى
اگر به قيمت
مرگ و زندگياش
باشد!
بچه که
بود،
هميشه منتظر
شلاق پدر بود.
سعى مىکرد
خوب باشد.
هرکارى پدر مىگفت، انجام
میداد يا
هرکارى را که
فکر مىکرد
پدر دوست دارد
که او انجام
دهد، انجام مىداد.
ولى اين
فرمانبردارى
فايدهاى
نداشت چون وقت
و بی وقت،
خودش را زير
باران مشت و
لگد مىديد.
بچه که بود،
فکر مىکرد
هيچوقت
بزرگ نخواهد
شد. آن کتکها او
را آنقدر کوچک
کرده بود که
خودش را از
همهی
بچهها کوچکتر
مىديد! فکر
مىکرد کتک
خوردنش هيچوقت
تمام نخواهد
شد. آیا برای
خلاص شدن از
آن وضعیت، راه
چارهای وجود
نداشت؟
گاهى
فکر مىکرد
شايد آن
مرد، پدر
واقعياش
نيست! شاید
بچهای سر
راهی بوده و
او را از کوچه
پيدا کردهاند! شاید
مادرش قبل از
ازدواج با این «پدر»،
با مرد ديگرى
ازدواج کرده و
او بچهی مرد
ديگرى است!
وقتى
هفت هشت ساله
بود، روزی آن
سوالات را با
مادر در میان
گذاشت و او
که خيلى متاثر
شده بود، گفت: «نه،
پسرم! اين پدر
توست، ولى قلبش از
سنگ است.
من نمىشناختمش
و خودم هم
انتخابش
نکردم. وقتی گفتند
قراره خواستگار
بیاد، همهش
پانزده سالم
بود. بعدش گفتند
بايد زن اين
بشى! اگه مىگفتم
نه،
بهزور
کتک،
پاى سفره عقد
مىنشاندنم.
با پاى خودم
رفتم نشستم و
فکر کردم تا
خدا چه بخواهد! ولى
مثل اينکه
خدا با من قهر
است...
هميشه قهر
بوده...»
بارها
به خودکشى فکر
کرده بود، ولى
جرأتش
را نداشت. فکر
مىکرد اگر
نميرد و زنده
بماند، پدر
پوست کلهاش
را میکند. در
واقع، از ترس زنده
ماندن، خودش را
نکشته بود. به
فرار هم فکر
کرده بود، ولى
مىترسيد
پيدايش کنند و
تحويل پدرش
بدهند و او هم
آنقدر
بزندش که
بميرد. هربار
که نقشهی
فرار کشيده
بود، از ترس
بىجايى و بىپولى
و دوباره بهدست
پدر افتادن،
پشيمان شده
بود...
هنوز
ده سالش نشده
بود که يک روز
پدر او را پيش يک
نجار برد که شاگردی
کند. سر هفته،
پدردستمزدش
را از «اوستا» مىگرفت.
با دستهای
کوچکش، چوبهاى بزرگ و سنگین
را براى «اوستا»
بلند مىکرد و
آنها
را هرطور او مىخواست، مىبريد.
دستهایش
هميشه تاول داشت و
مشق نوشتن
برايش سخت بود. بهمرور، دستهایش
بزرگ شدند؛ در
مقایسه با
اعضای دیگر
بدنش، بيشتر
رشد کرده بودند! دستهایش
را همیشه
توی جيب
پنهان مىکرد
و تنها وقتى
مجبور بود ازشان
استفاده کند،
آنها را بيرون
مىآورد. خبر
نداشت بعضىها
حسرت دستهاى
قوى او را
داشتند. فقط
ظاهر دستهايش
را مىديد و
از اينکه ظرافت دستهای
ديگران را
ندارند،
خجالت میکشید.
در دوران
کودکى و
نوجواني، از
همهی
آدمبزرگها
بهخصوص
مردها مىترسيد.
از زنهايى هم که
شبيه مرد
بودند، مىترسيد. از
اينکه
خودش هم روزی
مرد مىشد،
احساس
شرمندگی میکرد! مرد
برايش نماد زور و
کتک و درد و
نگرانى بود!
آشنايياش
با سياست موجب
شد در زندگي
انقلاب کند.
یک روز وسایلش
را جمع و خودش
را از بند اسارت پدر آزاد
کرد. برای
همیشه از آن
خانه رفت...
چهاردهساله
بود و در کلاسهای
شبانه درس مىخواند
که يکى از
همکلاسىهايش
روزنامهاى
به او داد.
امير روزنامه را خواند، ولى
چيز زيادى پینبرد.
به همکلاسياش
گفت چيزى از
آن نفهميده.
او از امير
خواست روز
جمعه، به جلسهشان
برود. امير
مردد بود برود یا نه!
در واقع،
خجالت مىکشيد
در جمعى شرکت
کند ولى رفت .
در
دلش احساسات
خوبى در غليان
بود. برای
خودش کسى بود و
شخصيتى داشت؛
احساسى که
هرگز آن را تجربه
نکرده بود. به خودش
اميدوار شد.
بعد از آن، هر
جمعه به آن
جمع میرفت.
يک
ماه بعد، به
همکلاسياش
گفت دنبال يک
اتاق در محلهای ديگر
مىگردد.
همکلاسي
به او گفت يکى
از دوستانش
خانوادهاى
را مىشناسد
که مىخواهند
يکى از اتاقهايشان
را کرايه بدهند.
با
هم رفتند اتاق
را ديدند و
همانروز امير آن را
کرايه کرد.
بعد هم به
خانه رفت،
وسايلش را جمع
کرد و از مادر
خواست با او بیاید.
مادرش قبول
نکرد. پدرش سر کار
بود. امير
شماره تلفن
دوستش را به
مادرش داد تا
اگر کارى با
او داشت، به او
زنگ بزند.
وسايلش را
برداشت و براى
هميشه از خانه
رفت. کلاس
شبانه و کارش
را هم تغيير داد
و در کارخانهی
بزرگى مشغول
کار شد...
پائيز
سال ٥٧، احساس مىکرد
دوباره متولد و
يکباره بزرگ
شده! در عرض دو
ماه،
انسان ديگرى
شده بود و
دوست داشت همانطور
بماند. دلش
براى مادر تنگ
مىشد ولى از
ترس اينکه
پدر در خانه
باشد، به مادر
سر نمیزد. تا
اينکه
يک روز، دوستش به او گفت
مادرش زنگ زده
و گفته مىخواهد
او را
ببيند.
فرداى
آنروز،
مرخصى گرفت و
به ديدن مادر
رفت. او را
نحيف و بيمار، در
بستر يافت.
- «اون
روزکه
رفتى، پدرت اومد خونه و وقتی فهميد
براى هميشه ما
رو
ترک کردهاى، منو
بهباد
کتک گرفت؛ از همون
کتکهايى
که خودت سالها
شاهدش بودى.
از اونروز
تا حالا، از
کمر درد
نتونستم تکون
بخورم.
ديروز
با هزار درد،
رفتم خونهی همسايه
و به دوستت
زنگ زدم که از
تو بخواد به
ديدنم بياى.
من اشتباه
کردم با تو نيومدم.
بدون تو نمىتونم
زندگى کنم. از
پدرت هیچوقت خوبى
نديدم، هميشه ازش مىترسيدم
و هنوز
هم مىترسم! اگه اينجا
بمونم،
بالاخره يک
روز منو میکشه. مىخوام
بيام با تو
زندگى کنم... نمىخوام
مزاحمت باشم
ولى اگه پيش تو باشم،
لااقل دلم
برات تنگ نمىشه و
نگرانت
نخواهم بود.»
امير
با خوشحالى
مادرش را بغل
کرد و گفت: «وسايلت رو
جمع کن بريم.»
مادر
وسايلش را جمع
کرد و به زن
همسايه گفت اگرپدر
امیر سراغش را
گرفت، به او بگويد
که با پسرش
رفته و ديگر
برنمىگردد.
آن روز، با
هم به خانهی
امير رفتند و
تا هنگام
دستگيرى امير
با هم بودند.
امير
از آن به بعد
پدرش را نديد؛
يعنى نخواست
او را ببيند.
پدرش هم سراغش
را نگرفت.
وقتى
دستگير شد
مادر به ديدنش
مىآمد ولى
پدرش نيامد.
به مادرش گفت
نمىخواهد
پدرش به ديدنش
بيايد. با اينکه
ديگر نمىتوانست
او را بزند، ولى
ترس کتک خوردن
را هميشه و هر
روز در خودش
داشت! احساس
خوبى نسبت به
پدر نداشت و
دليلى براى ديدنش
نمیدید...
آن
شب،
با شنيدن خبر
اعدامها، ترس
قوىتر از
هميشه به
سراغش آمد. با
تجسم دادگاه
روز بعد، گاهی
لشکرى و حدّاد و
ناصريان شبيه
پدرش مىشدند.
يادش آمد آنقدر
از پدرش تنفر
ديده بود که
خودش هم از
خودش بدش مىآمد.
وقتى به او مىگفت:
«بدبخت! برو
خدا رو شکر کن که من
هنوز از خانه
بيرون
ننداختهمت.»،
این حس را
پیدا میکرد
که باید همیشه
قدردان پدر مىبود
و به همین
خاطر دچار
تناقض مىشد.
دوازده
سال بيشتر
نداشت، ولى پدر برای
نگه داشتن او
در خانه، منّت سرش مىگذاشت
و اين در حالى
بود که دستمزد
امير را توی
جیب خودش میگذاشت.
گاهى
احساس مىکرد
خودش تقصیر
داشت که از
پدرش کتک میخورد.
در زندان به
آن دوران و
احساساتش فکر
کرده بود؛ به
اينکه
چهطور
پدر با رفتارش، به
او تلقين کرده
بود که مقصر
است! به اين
نتيجه رسيده
بود که شرايط
عينک مخصوصى
به چشم انسان
مىزند. گاهى
اين عينک چنان
واقعيت را
واژگون جلوه
مىدهد که آدم
نمىتواند به
آن شک کند!
در
تمام سالهاى
زندان، هربار که
صحنهی کتک خوردن
مادر جلوى
چشمش مىآمد، بهشدت
غمگين میشد؛
احساسى که
وقتى محصل بود،
بارها و بارها
به سراغش آمده
بود ولى حاضر
نبود در مورد
آن با کسى حرف
بزند. بغضش را
مىخورد؛ دوست
نداشت به کسى
بگويد که چهقدر دلش
گرفته است! احساس
مىکرد در
دنيا، هيچکس را ندارد؛ هيچکس
دوستش ندارد؛ هيچکس
به او اهميت
نمىدهد.
کودکى و
نوجوانىاش
همراه بود با
خجالتی که
باعث مىشد از
ديگران فاصله
بگيرد. خودش
هم نمىدانست
از چه چيزى
خجالت مىکشد.
از يک طرف، دلش نمیخواست
با بچههاى
ديگر دوست شود
از طرف دیگر
هرقدر بيشتر
تنها مىماند، وضع
روحىاش بدتر
مىشد. مىديد
که هرقدر با
آدمهاى
ديگر و با جمع
باشد ، بههمان
نسبت حالش
بهتر مىشود.
مادرش
کمردرد شديدى
داشت؛ طورىکه از درد
نمىتوانست
تکان بخورد.
وقتى براى رفتن
به دستشويى از
جا بلند مىشد از
شدّت درد اشک
میریخت؛
دردهایی که
هربار خطوط
چهرهاش را
عميقتر مىکردند!
سعى مىکرد در
چنين
مواقعی، کمک
مادرش باشد.
يک بار، با هم
رفته بودند
پيش پزشک. آن
زمان، امير سيزده
سال داشت، ولى
هنوز چهرهی پزشک
و حرفهاى او در
ذهنش مانده
بود. بعد از
آزمايش و عکسبردارى،
پزشک به مادرش
گفته بود: «خانم،
باور کنيد کمر
شما از کمر من
سالمتر است.
نه ديسک داريد
و نه رگ
عصبتون تحت
فشاره.»
-«پس اين
دردهاى شديد
از چيه؟»
-«اگه مىدونستم،
بهتون مىگفتم.»
سالهايى
که امير در
زندان بود، بارها و
بارها به آن
گفتوگوى
مادرش و پزشک
فکر کرده و از
خود پرسيده
بود آيا واقعاً پزشک
نمىدانست
کمردرد مادر نتیجهی
کتکهاى
شوهرش بوده؟
در
زندان هم بیشتر
زندانيان از
دردهایی رنج
مىبردند که
علّت
فيزيکى
نداشتند و
گاهى بعد از
مدتى، به ضايعات
فيزيکى تبديل
مىشدند. پايى
موقتاً از کار مىافتاد
و پزشک
پاسخى براى علّت آن
نداشت. زندانی
یک روز پادرد
داشت، روز بعد
کمردرد و روز
دیگر سردرد!
درد نه تنها
در بدن
زندانیان
حرکت میکرد،
بلکه گویی از
بدن یکی به
دیگری نیز
منتقل میشد!
ثابت نبود، در
حرکت بود و
تغییر شکل و
مکان میداد.
امير
فکر مىکرد
چرا رابطهی نزديک
ذهن و جسم را
کسى درک نمىکند؟
چرا کسى نمىبيند
که فشار روحى
روى زندانى بهشکل
درد جسمانى – خود
را نشان میدهد؟
بار
آخرکه مادر از
پدرش کتک
خورده بود،
هيچ واکنشى
نشان نداده
بود،
ولى روز بعد -
از
شدّت کمردرد
نتوانسته بود از جا بلند
شود؛
کمردردى که
روزها او را از پا مىانداخت. پدر
غر مىزد که: «باز
خودت رو به کمردرد
زدى که کارهاى
خونه
رو
انجام ندى؟»
مادر با
همهی
دردى که داشت
سعى مىکرد
کارها روی هم
تلمبار نشوند و
امير هم کمک
مىکرد...
بعد از
فرار امير و
مادرش از
خانه، مادرش
تنها يک بار
دچار کمردرد
شد، آنهم
زمانى که فکر
کرده بود شوهرش
را در آن محله ديده
پس احتمالا
آدرس آنها را
پيدا کرده وآمده که
مادر را مجبور کند
به خانه برگردد!
وقتى فهمید ترسش
بىمورد
بوده و آن مرد
تنها شبيه پدر
امير بوده،
کمر دردش زود
خوب شد.
يک بار
به امير گفته
بود: «حالا
مىفهمم دقّ
کردن يعنى چی. اگه پيش
تو نيومده بودم، تا
حالا دقّ کرده
بودم.»
سياست
و مبارزه نقش
مهمى در زندگى
امير داشتند.
در زندان، با
انسانهايى آشنا شد
و دوستانى
پيدا کرد که
ارزش زيادى
برايشان قائل بود.
پنج سال در
زندانهاى جمهورى
اسلامى
چرخيده بود و هر
چند او را تحت
فشار گذاشته
بودند که
سیاست را که
به زندگی او
معنا داده بود
–
کنار بگذارد
اما دوستان
خوبى پيدا
کرده بودکه
این سیاست را
عمیقا در وجود
او ماندگار میکردند.
دورههایی
رژيم حاضر بود
با نوشتن
یک انزجارنامه
امير را آزاد
کند و کارى
نداشت به اينکه مسلمان
نيست، ولى بهخاطر
جوّ
زندان، امير زير
بار نرفته
بود. اما حالا
در 24 سالگی – رژیم
قصد داشت به
زندگیاش
پایان دهد!
پائيز
سال ٦٣ که
لاجوردى از
دادستانى
تهران برکنار
شد،
جناح منتظرى
سر کار آمد و
نمايندههايش
به بازدید
زندان آمدند.
زندانيان
زيادى در قزلحصار
که حکمشان تمام شده
بود، با
قبول مصاحبهی
ويدئويى آزاد
شدند.
زندانيان
اوين و گوهردشت
قبول نکردند و
ماندند. امیر
شرایط آزادی
را نپذیرفت.
برای همین به
بند توابها
که از آن
بیزار بود،
منتقل نشد. جوّ بند
توابها براى
او خفهکننده
بود برعکس بند
مبارزان که روحيه
بالایی داشتند.
در بند توابها،
روحيهی
زندانيان پایين
بود و مدام "همکار
رژيم" تحويل
مىدادند. در
بند مبارزان، با آنکه
شکنجه قطع
نشدنی بود، ولى همه شاد
بودند، مدام
شوخى مىکردند
و جوک مىگفتند.
زندانى بلند
مىشد اداى
خمينى يا
گيلانى را
درمىآورد و
همه از خنده
ريسه مىرفتند.
سال ٦٣، بعد
از گذراندن
دورانی در
انفرادى، امیر
به اتاقى سی
متری، در بند
سه آسايشگاه منتقل
شد. سی
نفر در آن
اتاق بودند که
همه حکمشان
تمام شده بود
و شرايط آزادى
را نپذيرفته بودند.
در آن اتاق، از
زندانهاى قزلحصار،
اوين، گوهردشت
و از بعضى زندانهاى
شهرستانها
زندانى آورده
بودند. در
اتاق بسته بود.
روزى سه چهار
بار در اتاق
را نيمساعت
باز مىکردند تا
زندانيان بروند
دستشويى و حمام.
روزى نيمساعت
هم هواخورى
داشتند. يک
سال در آن وضعیت
ماندند تا اينکه
در اتاقها را
باز کردند و
بند عمومى
شد. حدود پانصد و
پنجاه زندانی در
آن بند بودند
که نزدیک به صد و
چهل نفرشان ملىکش[1] وحدود
صد
و پنجاه نفر
زير حکم بودند؛
يعنى در خطر
اعدام!
بقيهی
زندانيان، حکم
داشتند. هيچ
توابى میانشان
نبود. بعد از
مدتى، بهخاطر
مسائلى که با
پاسدارها پیش
آمد،
دو تواب به
بند آوردند. بهخاطر
مشکلاتی که آن
دو تواب در
بند بهوجود
آوردند،
زندانيان اعتصاب
غذا کردند.
دو روز بعد،
پاسدارها به
بند حمله
کردند و بعد
از کتک زدن همه،
دويست نفر از
زندانيان را
به انفرادى
بردند. ولى
مهم اين بود
که زندانیان به
خواستشان رسيدند و
آن دو تواب را
از بند بردند.
در مدتى که
توابى در بند
نبود، زندانيان در
مورد مسائل
مختلف بحث مىکردند...
اميرکه
دستگيرشد،
هويت «زندانى
سياسى» و «ضدرژيم» پیدا
کرد.
بنابراین، نمیبايست
اين «هویت» را
خدشهدار میکرد.
جوّ ميان
زندانيان
مبارزطوری
بود که ابراز
انزجار نسبت به
جريانى که فرد
با آن کار
کرده بود، حتى
اگر آن جريان
ديگر وجود
نداشت يا
زندانى آن را
قبول نداشت به
معنای تهی شدن
از هویت ضد
رژیمی بود!
این
جو نمیپذیرفت
که زندانی
سیاسی نگران
همسر یا فرزندش باشد!
به فکر
خانواده بودن-
ُبریدگی[2]
محسوب میشد.
اگر ملاقات افراد
خانواده به آنها
فشار عصبى و
مالى وارد مىآورد
و زندانی
تاثرش از این
مسئله را به زبان
مىآورد، اینها
علائمی
از"پاسیو
شدن" بودند!
- «آدم براى
خلقش، بايد از
خانواده
بگذرد!» اما امير فکر
مىکرد مگر «خلق» از همین «خانواده»ها
تشکيل نشده؟
مبارزهاى که
به فرد و
خانوادهاش
کمک نکند، بهدرد
خلق هم نمىخورد.
ولى نمىتوانست
این
حرف را پيش
همه،
بهزبان
بياورد. از «انگ»
خوردن مىترسيد
و «انگ»هاى
مختلف هميشه
آماده بودند
که بهطرف اينجور
آدمها
پرتاب شوند.
اگر از
خانوادهی
بورژوايى
نبود، حداقلش
اين بود که به
او مىگفتند: «طرف تفکر
بورژوايى
دارد!»
-« بايد از
منافع فردي گذشت
و منافع عموم
را در نظرگرفت!» اما
امير فکر مىکرد
اين «منافع
عموم» از کجا آمده؟ «عموم» مگر همین جمع
ما نيست؟ پيش
بعضی از
زندانیان اصلاً از
«فرد» نمىشد
حرف زد چون
همهی
زندگى و سياست
آنها را «تشکيلات»
تعيين مىکرد!
درک
سطحى از منفعت
فردی مثل
بيمارى واگيردار
به همه سرايت
کرده بود. و
همه کم و بيش،
لااقل در ظاهر، مىبايست
مثل «همه»
باشند، مثل
بقیه فکر کنند
و مثل «همه» عمل کنند!
سال
٦٤، بهرغم
اينکه
یادگیری زبان «بريدگى»
تعريف مىشد،
تعدادى از
زندانیان
شروع کردند به
خواندن زبانهاى
آلمانى،
انگليسى و
فرانسوى. آن
دوره، مطالعه در
قزلحصار بيشتر
شد و زمزمه: «به کسى
مربوط نيست من
چیکار
مىکنم.» بهگوش
مىرسيد.
برخوردهايى
به چشم مىخورد
که نشان میداد
به جوّ و انگ خوردن
اهمیتی نمىدهند.
وقتى سليقهی
شخصى و جمعى
در تناقض قرار
مىگرفتند، اگر
فرد از سليقهی
شخصياش نمىگذشت،
درگيرى ايجاد
مىشد و در
واقع این «فرد» بود که
همیشه
سرکوب مىشد!
در میان
چپهایی که در
قید و بند سنتهای
کهنه بودند،
آزادى فردى تا
حدی وجود
نداشت که هرکس
هرطور دوست دارد
زندگى کند.
يکى از زندانيان
موقع خواب
دوست نداشت با
شورت بخوابد؛
لُخت میخوابید و
فقط ملافهای روى
خودش مىانداخت.
بعضى از
زندانيان از اينکار خوششان
نمیآمد. بچههایی
که مدتى را در
خارج از ايران
گذرانده
بودند، لخت
دوش مىگرفتند.
اينکار
بهنظر
بعضىها «غيراخلاقى» بود.
دور يکى از
دوشهاى
حمام را پرده
گرفته بودند تا
هرکس تنهايى
در آنجا شورتش را
درآورد و خودش
را بشويد.
بعضى از زندانيان
چند نفرى مىرفتند آنجا و
بدون شورت
خودشان را مىشستند.
يک بار، يکى
از زندانيان
دو نفر را آنجا
دید که لخت
دارند خودشان
را مىشويند و
میگویند و
مىخندند.
حسابى جوش
آورد. توی جمع
منبر رفت که: «اينجور
کارها خلاف
اخلاقيات است!»
وقتى آن دو
نفر آمدند
تو اتاق، رو به آنها
گفت: «معلومه
شما چیکار مىکنيد؟» يکى
از آنها
باخونسردى
گفت: «توى
اروپا مردم
اينطورى
حمام مىکنند. کسى
با شورت حمام
نمىکند. تازه
جزيرهی لختىها
هم دارند
که هرکس دوست
ندارد مايو
بپوشد، میرود
آنجا
شنا مىکند.
زن و مرد لخت
زندگى مىکنند.
حالا به چهکسى
مربوط که من
توى حمام چهطور
خودمو مىشورم؟»
تعدادى
کار آنها را
محکوم کردند و
عليه رفتارشان
حرف زدند.
آنها هم
بالاخره
مجبور شدند به
جوّ
حاکم تن بدهند و
از آن به بعد، با
شورت حمام
کنند.
يکى
از زندانيان
تودهاى که
بالاى سى سال
سن داشت،
روانى شده بود
و مىگفت براى
مبارزه با
رژيم بايد زور
بازو را زياد
کرد و مبارزهی
ايدئولوژيک
يا مبارزات
ديگر فايدهاى
ندارند. وقت
هواخورى،
وسايل سنگين
را بلند مىکرد
تا
قوى شود. توی
اتاق هم مُدام
ورزش مىکرد.
يک بار
که مىخواستند
اتاق را نظافت
کنند، امير و
يکى ديگر از کارگران
روز[3]
مىخواستند برای
نظافت تلويزيون
را بياورند
پایین. چون
دست کسى به آن نمىرسيد
تا
گرد و غبار رویش را
پاک کند، آن زندانى
به امير گفت: «بيا
بشين رو شانهی
من و آن را
تميز کن.» امير که
خندهاش
گرفته بود
قبول کرد و نشست روى
شانهی او و
تلويزيون را
تميز کرد. ولى
بعد،
آن زندانى
حاضر نبود او
را پایين بگذارد.
دور اتاق مىچرخيد
و مىگفت: «براى
مبارزه با
امپرياليسم
بايد قوى شوم! با
قوى شدن، هم شکنجه
را مىتوانم
تحمل کنم، هم با
امپرياليسم
مىتوانم
مبارزه کنم!»
شبها،
متکا مىگذاشت
زير پاهايش و
يک پرچم قرمز
هم بهنشانهی «خطر» مىگذاشت
لاى انگشت
پاهايش.
امير
با خودش عهد
کرده بود ديگر
نماز نخواند.
فکر کرد باید
سر حرف و نظرش
بایستد و
نباید کوتاه بیاید.
کسى بيرون از
زندان منتظر
او نبود و چشمبهراهى
نداشت.
مرگ
شايد راحتترين
و بىدردسرترين
راه حل باشد.
خاطرات دوران
زندگي و چند
سالهی زندان
از جلو چشمانش
گذشتند. دستى
به پيشانىاش
کشيد. به
شهرام فکر کرد
و دلش بيشتر
گرفت. کاش زنده
باشد! چهقدر
دوستش داشت!
شهرام را بيشتر
از بقيه دوست
داشت چون مىدانست
که امير تشنهی
يادگيرى است و از
هر فرصتى
استفاده مىکردکه
در مورد مسائل
مختلفى که
امير سؤال مىکرد،
بادقت و علاقه،
توضيح دهد.
هفتهی
پيش که او را
با بقيه صدا زدند،
فکر کرد يک
انتقالى ساده
است. وقتى مىرفت،
دفتر
يادداشتش را داد به
امير و گفت: «
معلوم نيست چى
مىشه. بهتره اينو
با خودم نبرم.
پيش تو باشه
بهتره. جاسازيش کن
و اگه
يک روز تونستى
به خونوادم بده که
برسونن بهدست
گلى.»
- «اجازه
دارم بخونمش؟»
- «اگه
اعدامم کردن، آره،
بخونش.»
- «پس
اميدوارم هرگز
نخونمش. هرچند
دلم لکّ زده ببينم
چى توش نوشتهاى.»
- «حالا که
دلت لکّ زده، بخونش. دنيا
رو
چى ديدى؟ شايد
هم فقط تو
خونديش...
لااقل يکى
بخونه، بهتر از
اينه که هيشکی
نخونه. اين
سومين دفتر
يادداشتیه که بهخاطر
جابهجايى، در
بندى جا مىگذارم.
اون
دوتاى ديگه توی
اوين و قزلحصار
جاسازى شدهاند.»