دوران انقلاب  

سال ١٣٥٥که تازه دو ماه از ورود فرزاد به دانشگاه می‌گذشت، یک روز در کلاس نشسته بود که ناگهان هفت هشت دانشجو وارد شدند! یکی ازآنها در باره 16 آذر چیزهایی گفت و بقیه را تشویق کرد که کلاس را تعطیل کنند.

فرزاد همراه تعدادى ديگر، کلاس را ترک کردند. وقتی ازدر دانشگاه بيرون می‌رفتند گارد دانشگاه درانتظارشان بود! افراد گارد با چند دانشجو درگیر شدند و چند سيلى به صورت این و آن زدند. کارت دانشجويى ‌تعدادی از جمله فرزاد را گرفتند و دو نفر از دانشجويان را دستگير کردند.

اگر کارت دانشجویی‌اش را پس نمی‌دادند و حق ادامه تحصیل را از او می‌گرفتند، چه باید می‌کرد؟ آن شب به این چیزها فکر کرد ولی صبح که شد، کارتش را پس دادند. این اولین آشنایی و رویارویی فرزاد با سیاست بود.

ترم بعد، تعدادى از دانشجويان اعتصاب کردند و دستگير شدند.

 

فروردين سال ٥٦، فرزاد همراه جمعی از دانشجويان براى آزادى دستگير‌شدگان شلوغ کردند. سازمان‌دهندگان آن حرکت، دانشجویان چپ بودند. آن زمان فرزاد، تفاوتى بين «چپ»‌ها و «مذهبى»‌ها نمی‌دید و با دو تا از دوستان صميمى‌اش، به هر برنامه‌اى مى‌رفت. آن دو هم تازه با سياست آشنا شده بودند و هيچ یک، چيزی بيشتر از ديگرى نمى‌دانست!

 اوايل، با هر دو گرايش مذهبى و غير‌مذهبى همراه می‌شدند! هر بار که با مذهبی‌ها به کوه مى‌زدند و با این سوال روبرو می‌شدند که چرا نماز نمی‌خوانند- فرزاد زودتر از آن دو می‌گفت: اعتقاد ندارد.

مذهبی‌ها عمدتاً طرفدار شريعتى بودند و مثل بازارى‌ها لباس مى‌پوشيدند. بعدها بخشى از آنها مجاهد شدند و بخشى دیگر عضو «انجمن اسلامى»!

 يکى از دوستان فرزاد به شريعتى گرايش پيدا کرد. باهم قرآن می‌خواندند. طولى نکشيدکه قرآن خواندن‌شان با خنديدن همراه شد و تصميم گرفتند از مذهبى‌ها فاصله بگیرند. قرآن خواندن به آنها کمک کرد تا مذهب و جريانات مذهبى را کنار بگذارند.

حالا بلاتکلیف بودندکه به کدام جريان چپ وصل شوند!؟ مواضع جريانات چپ معلوم نبود! در این دوره بود که فرزاد و دوستانش کتاب‌های" مقدمه‌ای بر جامعه‌شناسى" آريان‌پور و" انسان چگونه غول شد؟" و کتاب‌هايى در زمينه‌ی تاريخ و تکامل را خواندند.

 

سال ٥٦، فضاى دانشگاه کاملاً سیاسی و ملتهب بود. شبهای شعر برگزار می‌شد و بیشتر وقت دانشجویان به مطالعه و بحث در مورد جریانات سیاسی می‌گذشت.

 گونى‌های پر از کتاب، به محض رسیدن به دانشگاه‌های فنی و صنعتی، بین دانشجویان دست به دست می‌شدند. فرزاد و دوستانش در دانشگاه‌های مختلف درس می‌خواندند براى همين، نشريات و کتابهاى متفاوتى به دستشان مى‌رسيد.

چپ‌ها در دانشگاه حدوداً دوبرابر مذهبی‌ها بودند. مثل کمونیست‌های چین، پيراهن چينى و کفش کتانى مى‌پوشيدند! آن زمان، فرزاد فکر نمی‌کرد تفکر و سلیقه‌ی «کمونیسم چینی» بر او و بقیه حاکم باشد! درکی از انقلاب دهقانی که بهاسم «کمونیسم» در چین رخ داده بود، نداشت و در نتیجه اعتراضی هم به الگوبرداری‌ از "چپ چینی" که شدیدا به فقیرنمایی و کم‌توقعی افتخار می‌کرد - نداشت!  

سال ٥٧ آمد و همهچيز تغيير کرد. از دید آنها، جنبش مردمى که عليه شاه به راه افتاده بود، نقد عملى مشى چريکى به حساب می‌آمد. بهشوخى مى‌گفتند: «قرار بود توده‌ها  پشت سر جنبش چریکی بیافتند ولى در عمل برعکس شد!»

 فرزاد و دوستانش نشریات مختلف جریانات چپ را در دانشگاه پيدا مى‌کردند. شرایط جامعه طوری بود که نمی‌شد دست روی دست گذاشت و کاری نکرد. پول روىهم گذاشتند و يک ماشين تحرير خريدند. اطلاعيه‌هایى تايپ و تکثير مى‌کردند. اطلاعیه‌ها را نه در محيط دانشگاه بلکه در محله‌هاى کارگرى پخش مى‌کردند.

"مانيفست کمونیست" را تازه خوانده بودند و برداشتشان اين بود که بايد در ميان کارگران کار کنند. در همان روزهاى انقلاب، وقتى کارخانه‌اى در اعتصاب بود، با پنجاه شصت نفر از دانشجویان، به آن کارخانه مى‌رفتند و به کارگران اطمینان می‌دادند که از حرکت آنها حمایت مى‌کنند.

 کنار کارگران مى‌نشستند و برايشان از این در و آن در حرف می‌زدند.کارگران از ایده‌های آنها استقبال مى‌کردند.

تعدادی از کارگران عکس خمينى را به دیوار زده بودند اما دانشجویان عليه خمينى حرفی نمى‌زدند! بعضى حتى مى‌گفتند بهجاى اينکه زير عکس «شاه جلاد» بايستيم، زير عکس «خمينى مبارز» مى‌ايستيم! چند نفری هم مى‌گفتند طالقانى را هم اضافه کنيم که فقط خمينى را تکرار نکرده باشیم!

تعداد انگشت شماری از "دانشجويان چپ" از خمينى دفاع نمى‌کردند ولى حتى آنها هم عليه او حرفی نمى‌زدند و محکومش نمى‌کردند؛ در واقع موضوع را مسکوت گذاشته و در توجیه این حرکت مى‌گفتند: «لزومى نداره از خمينى دفاع کنيم! همون بهتر که مطرحش نکنيم.»

 

بعدها فرزاد در زندان متوجه شد که آن روزها چقدر سطح توقعشان پایين بود! ابدا حرفى از اين نبود که دارد انقلاب مى‌شود و کارگر بايد در اين انقلاب، قدرت بگيرد! مبارزه‌ی کارگرى را از مبارزه‌ی سياسى جدا مى‌کردند. به کارگران مى‌گفتند: «همه چیز را شما مى‌سازيد؛ از سوزن گرفته تا کشتى جنگى و زيردريايى و...پس اعتصاب حق شماست

 بعدها در زندان به اين استدلال که کارگر درمقابل دنيايى که ساخته، فقط بايد حق مبارزه‌ی صنفی داشته باشد- می‌خندیدند. درک رایج از مبارزات کارگران، صنفی بود و هر بخش از کارگران حول خواستههای صنفی خودشان فعالیت داشتند. عقیده‌ای که زیر سایه آن - خود را به عنوان طبقه ببینند و مبارزه کنند - ضعیف بود!

 

روزهاى انقلاب، دانشجويان در تظاهرات شرکت مى‌کردند ولى هر بار که مى‌خواستند شعارهاى خودشان را بدهند، حزب‌الله مقابلشان مى‌ايستاد و تظاهرات‌شان را بههم مى‌زد. شعار «همه با هم» خمینی  با زور به گرایشات غیرمذهبی تحمیل می‌شد!

 تاسوعا و عاشورای ٥٧ که همزمان با تظاهرات چندميليونی مردم بود، فرزاد و دوستانش همراه با صدها نفر از چپ‌هاى «خط سه»، با شعارهاى خودشان حرکت کردند اماحزب‌الله با این بهانه که: «شما با شعارهاى متفاوت، تفرقه ايجاد مى‌کنيد!» مانع حرکت آنها شد و آنها را متفرق کرد. به راه پیمایی فداییان که چند هزار نفر بودند پیوستند و همراه آنها، شعارهايى در ضرورت وحدت کارگر و دانشجو و شعارهايى در دفاع از خمينى و طالقانى داده شد اما فرزاد و دوستانش شعارهایی را که از رهبران مذهبی دفاع می‌کرد - تکرار نمی‌کردند.

به خاطراینکه عکس خسرو گلسرخى و صمد بهرنگى دستشان بود، حزب‌الله جلوى تظاهرات را گرفت...

 

آن موقع، بین دانشجويان چپ بحث می‌شد که اگرحزب‌الله در آينده قدرت بگیرد، چه خواهد کرد؟ در مورد اينکه حزب‌الله بر سکوی حکومت چه رفتارى خواهد داشت و چپ چه بايد بکند بحث مى‌کردند ولى بهجايى نمى‌رسيدند!

 درمورد اينکه مذهبى‌ها خواهان چه رژیمی هستند، بيشتر دانشجويان چشم انداز شفافی نداشتند. کسى از آنچه درحال رخ دادن بود، درک روشنى نداشت! هرکس بنابر روابطی که داشت و یا جریانی که دوستانش به آن متمایل بودند - با اين يا آن جريان مى‌رفت. بعضى جريانات از همان ابتدا، «جوّسازى» مى‌کردند و اين باعث مى‌شد افرادى مثل فرزاد جذب آنها نشوند. جمعهاى زيادى شکل گرفته بود و کسىکه در جمع نفوذ قوی‌تری داشت، تعيين می‌کرد که آن جمع با کدام جريان برود!

 

روز پنج‌شنبه ١٩ بهمن، کارگران کارخانه‌ی جنرال در تحصن بودند. فرزاد و تعدادى دانشجو یکی از نمایشنامه‌های برتولت برشت را برايشان اجرا کردند. در برابر حمله‌ی احتمالی عوامل صاحب کارخانه - تعدادی نگهبان گذاشته بودند...

 شب جمعه ٢٠ بهمن ماه، فيلمى در مورد ورود خمينى به ایران از تلویزیون پخش می‌‌شد که قطع آن به اعتراض همافرهای نیروهوایی و درگيرى مسلحانه‌ی گارد جاويدان با آنها انجامید.

روز شنبه ٢١ بهمن، فرزاد و دانشجويان در کنار کارگران نشسته بودند که تعدادى همافر آمدند و خبر درگیری با گارد جاويدان را دادند و از آنها خواستند برای کمک به قصر فيروزه بروند. به‌رغم مخالفت عده‌ای، فرزاد و دوستانش به آنها پیوستند. رژيم حکومت نظامى اعلام کرده بود ولی خیابان‌ها شلوغ بود. جلوی انقلاب را نمی‌شد گرفت...

در همین وضعیت بود که جريانات چپ بيشتر مطرح شدند و نشريات بيشترى در دسترس قرار گرفت.

 

 سال ٥٨ براى فرزاد و دوستانش، سالی بحران‌ساز بود! دچار سردرگمی شده بودند! کتاب "چه بايد کرد؟" لنین را خواندند و به اين نتيجه رسيدند که محيط دانشگاه جاى مبارزه نيست و بايد با جنبش کارگرى پيوند برقرار کنند. چهار پنج ماه کار فنى ياد گرفتند تا به راحتی در کارخانه استخدام شوند. آن روزها، وزارت کار آموزشگاههايى براى تربيت کارگر فنی داشت؛ کلاسهايى مثل جوش‌کارى - لوله‌کشى - برق و...

 فرزاد و دوستانش که دیگر ضد جريانات روشنفکرى شده بودند، تابستان و پایيز ٥٨ را در اين کلاسها گذراندند ولى همزمان با پايان کلاسها و آماده شدن براى کار در کارخانه، اين سؤال برايشان مطرح شد که وظايف دانشجويان کمونيست چيست؟ نمى‌دانستند در کارخانه چه‌کار بايد بکنند و بايد چه‌چیز را با چهچیز پيوند بدهند. به اين نظر رسيدند که گيرشان آگاهى تئوريک است و بايد تئورى مارکسيستى را ياد بگيرند.

آذر ٥٨، دوباره به دانشگاه برگشتند تا تکليف خودشان را از نظر تئوریک روشن و جریان خاصی را انتخاب کنند؛ تا از آن تناقض و سردرگمی خلاص شوند...