گوهردشت
٣٠:٣
بامداد
اصغر
همچنانکه
در راهروى بند
قدم مىزد با
بغضى در گلو -
خبرهای محمود
را به یاد
آورد و
خاطراتش با
دنيا را مثل
فيلم در ذهن مرور
کرد.
«وقتى
دنيا بشنوه که
ديگه نيستم چه
حالى میشه؟
کاش کوتاه
نيامدنم رو تأييد کنه.
دخترم چى؟
وقتى بزرگ بشه، در باره
پدرش چی میگه؟
فکر نمىکنه
باید کوتاه ميآمدم و
زنده میموندم؟
شايد
فقط به وجود
پدری در زندگیش
اهمیت بده و
براش مهم
نباشه که پدرش
چهطور
آدمى بوده یا
هست! مگه نه
اينکه
عشق فرزند و
پدر - عشقی
بىقيد
و شرطه؟ هيچ
فرزندى پدرش
رو انتخاب نمىکنه
و هرچه باشه و
هرکه باشه
دوستش داره.»
اصغر
درحال مرور
زندگى مشترک و
کوتاهش با دنيا
بود که با
صداى بامداد
به خودش آمد.
- «نگو
که مىخواى
برى!»
اصغر
درحالیکه
میکوشید
احساساتش را
بروز ندهد،گفت: «نمىخوام
برم، ولى اگه
نذارن بمونيم
چى؟»
- «درست
مىگى، ولى این
جواب ماست که
ممکنه ما رو از مرگ نجات بده. همونطورکه
محمود گفته، با پاسخ
مثبت به
مسلمان بودن، ممکنه
بتونيم زنده
بمونيم.»
اصغر با
ابروانی گره
خورده که
اتفاقی تازه
در قیافهاش
بود،گفت: «تا
حالا از
مارکسيسم
دفاع نکردم
چون فکر مىکردم
ديدگاه من، مسألهی خودمه و لزومى
نداره به
اين فاشيستها بگم چى
فکر مىکنم و
به چى باور
دارم.
همیشه
در پاسخ به این
سوال که:
"مسلمان هستی" مثل
خودت، مىگفتم
:"جواب نمىدم."
اما حالا نمىتونم
بگم مسلمانم و
نماز مىخونم.»
بامداد
ملتمسانه گفت:
«مىدونم
سخته، ولى مگه خودت
نمىگفتى که
عقبنشينى هم
جزئی از
مبارزهست؟»
به دنيا
و دخترش فکر
مىکرد و
به اينکه در
آن لحظه، هر دو خواب
بودند.
با صدایی
که گویی صدای
او نبود، گفت: «معلوم
نیست فردا برای
هر کس چه پیش میآد!
هیچ کس خبر
نداره...راستی
اگه
تونستى، برو
ديدن دنيا و رُزا.»
- «اگه زنده بمونم، حتماً اينکارو مىکنم.
ولى اونا به
تو احتياج
دارن!»
در سکوت
کنار هم
نشستند.
بامداد دوست
داشت دوباره
از او خواهش
کند برای زنده
ماندن شرايط
را بپذيرد ولى
نبايد او را زیر فشار
قرار میداد.
- «به چى
فکر مىکنى؟»
- «به
چهرهی
دخترم... وقتى
بشنوه دیگه بابايى
نیست که بیاد ديدنش... بيچاره چه
شانسى داشت که
بچهی ما شد! نمىدونم
دنيا تا چه حدّ توان شنيدن این خبرو
داره.»
بامداد
در حالیکه سعی
میکرد لحن
صدایش
ملتمسانه
نباشد، گفت: «فکر نمىکنى
بهخاطر اونها هم
که شده، بايد
زنده بمونى؟»
- « اگه مىشد همينى
که هستم بمونم،
حتماً سعى
مىکردم زنده
بمونم. فکر
مىکنم دنيا و
رُزا هم منو همين
طورىکه
هستم مىخوان،
نه جسد سياسىم
رو. متاسفانه
رژیم داره کاری
میکنه که من
گذشته رو با
من فردا
متفاوت کنه. میدونم
که رژیم هرگز
نخواهد تونست
شخصیت منو تغییر
بده و اگه عقبنشینی
هم بکنم، از
نظر خودم، یکجور
برخورد سیاسی
کردهام؛ ولی
با تعاریف چه
خواهم کرد؟
در
مبارزهی بین مردم و
رژيم، اين
سهم ما بود که
گروگان گرفته بشيم و نه
تنها زير فشار
رژيم قرار
بگيريم، بلکه
مورد قضاوت
مردم هم قرار
بگيريم.»
بامداد
با دندان
قروچه گفت: « ولی چه
اهميتى داره که
ديگران چی
میگن؟»
- «متأسفانه
اين هم بخشى
ازمبارزهست
که ديگران در
مورد تو چی میگن؛ بخش
مهمى هم از
مبارزه ست!
براى همين
رژيم سعى کرده در این
چند ساله با
مصاحبه، چهره مون رو
خراب کنه. در
واقع، تمام آن
مصاحبهها
براى ترور
شخصيت و ترور سياسى
بود.
اگه اينکه
ديگران چه
خواهند گفت
اهميت نداشت،
رژيم در ازاى
زنده ماندن، از
ما نمىخواست
که اين شرايط
رو
بپذيريم.»
- «اينکه ديگران چی مىگن،
مهم نيست. مهم
اينه که
براى دنيا،
تو همون
اصغر و براى رُزا - همون پدر
هستی.»
اصغر با
تمسخر گفت: «آره. شايد
براى بچهها، هرکاری هم
که پدر مادر
بکنن، چیزی
از پدر مادر
بودنشان کم
نشه؛ براى بچههاى
خلخالى و
لاجوردى هم
حتما همین
حرفها صدق میکنه
ولى من نمىتونم
به هر قیمتی
زنده بمونم.
شايد اشتباه میکنم،
ولى اشتباهى
مردن بهتر از
اشتباهى زنده
موندنه!»
- «فکر
مىکنى منهم
نبايد شرايط رو بپذيرم؟»
- « خوشحال
میشم زنده
بمونى و
اميدوارم
روزى دنيا و رُزا رو
ببينى. تمام
اين سالها رو به
اميد پيوستن
به اونها
و زندگى با اونها
گذروندم.»
بامداد
با افسردگی
گفت:« رُزا
چه نقاشىهاى
قشنگى برات مىآورد!»
- «حالا
که داريم مىريم،
خوبه که بدونى
بخشى از
اخبارى که بهمون مىرسيد، از طريق همون نقاشىها
بود.»
-«نه!... واقعاً؟ اما چهطورى؟
تو هر دفعه
نقاشى اونو نشونم
دادى و من فقط يک نقاشى
کودکانه میديدم.»
اصغر
درحالیکه
به زمین خیره
شده بود و گویی
با خودش حرف میزد، گفت: «هربار، بعد
از ملاقات و
بعد از اونکه
نقاشى رُزا
رو یک دل سير
نگاه مىکردم،
مىرفتم حمام؛ سريع يک دوش
مىگرفتم و
دوش رو باز
مىگذاشتم. بعد،
کبريت روشن مىکردم
و مىگرفتم
زير نقاشى. اونوقت، نوشتههاى
طلايى روى
کاغذ پيدا مىشد.
نمىدونى
هربار، چه
هيجانى بهم
دست مىداد تا
اونو
مىخوندم!
نقاشى رُزا
روى اون
نوشتههاى
طلايى،
زيباتر بهنظر
مىرسيد. بعد
از خوندن
نوشتهها،
نقاشى عزيزم
رو ريزريز
مىکردم و مىريختم تو چاه
حمام و آبو
روش باز مىکردم.
ديدن اينکه
نقاشىهاى رُزا رو آب مىبُرد، دلمو
به درد مىآورد....»
-«يادم
مىآد یک روز
نقاشى اون،
يه خونه
بود که جلوی
در-
دخترى با
مادرش وايساده
بودن. بعد
هم وقت
ملاقات،
بهت گفته بود:
اين که میبینی
خونهی ماست. و اون
دو نفرم –
من و مامانیم
که منتظريم تو
آزاد بشی."»
اصغر که
گویی برای چند
لحظه "در صف
مرگ بودن" را
فراموش کرده بود،
خندید و گفت: «آره. نقاشىهاى
دخترم هيچوقت
بابا نداشت.»
بامداد
با کنجکاوی
پرسید: «خبرهای زير اون خونه که رزا
نقاشی کرده
بود - چی بود؟»
-«اون برای باور بود – من نخوندمش.»
-«یعنی
باور هم از اون نامهها
خبر داشت؟»
-«اون
نامهها رو
دوستان باور
مىدادن. منم اونها رو نمىشناختم.
حدس مىزدم چهکسانى باشن
ولى هيچوقت
نپرسيدم. توى
زندان، هرچی کمتر بدونى، بهتره.»
بامداد
با هیجان پرسید:
«فکر نمىکنى
اگه باور
خبرو مىدونست، پاسخهاش رو طوری
تغيير مىداد
که زنده بمونه؟»
اصغر
که گویی
دوباره به آن
شب برگشته
بود، پاسخ
داد: «نمىدونم.
شايد اگه
تعداد زيادى
شرايط رو مىپذيرفتن
اونوقت
رژيم شرايط
زنده موندن رو سختتر مىکرد...
احساس مىکنم
مىخوان از شرّمون
خلاص بشن.»
- «شايد
تو راست بگى!
شايد اگه
باور شرايطشونو مىپذيرفت، بازهم
اعدامش مىکردن!...
راستی کندهکاریهاي روى
پاهاش یادت میآد؟»
- «يادته
اسمشو چى
گذاشته بود؟»
- «آره، بهشون
مىگفت نقشهی وطن...
مىگفت نقشهی وطن رو روی
پاهام کندهکارى
کردن!»
- «هميشه
جوراب مىپوشيد
که سرخى گوشتهاى اضافی
روى پاهاش
پيدا نباشه.»
درحال
حرف زدن بودند
که دو زندانى
ديگر به آنها
پيوستند.
يکى از
آنها از اصغر
پرسيد: «فردا
چیکار
مىکنى؟»
- «بذار
فردا بياد تا
ببينيم چی میشه.»
آن یکی
گفت: «ما
تصميم داريم
به اين عوضىها
بگيم
مسلمانيم.
بامداد،
تو چیکار
مىکنى؟»
- «سعى
مىکنم از اين
گلوله هم
جاخالى بدم که
برم بيرون؛ که
ببينم زندگى
بيرون چهقدر با اينجا فرق داره!
ديگه داره
يادم مىره
آزادى و به
کوه زدن و
آواز خوندن
يعنى چی!»
دو
زندانى از
اصغر و بامداد
جدا شدند ...
بامداد
از اصغر جدا
شد تا ببيند
بقيهی
زندانيان در
هول و ولای
فردا چه
خواهند کرد...
اصغر
دوباره به
تخيلاتش پناه برد.
با تجسم چهرهی
باور، فکر
کرد اگر فردا
در کنار هم و
با هم به
دادگاه مىرفتند،
آيا به اصغر
مىگفت: "بايد
تا آخر
ايستاد؟"
اصغر
غرق مرور
خاطراتش با
باور بود که" اسب"
خندان آمد
سراغش. «اسب» نامی بود که
زندانیان روی
او گذاشته
بودند؛ چون
صورتی کشیده،
جذاب، زیبا و
مهربان همچون
اسب داشت. حتی
بدنش نیز ورزیدگی
و کشیدگی بدن
اسب وحشی را
داشت؛ با
روحیهای
سرکش...
با شنیدن
خبر اعدامها
و اینکه
فردا نوبت
آنهاست، بیقراری
و بیتابی،
صورت اسب را
از همیشه خشنتر
کرده بود.
- «نگو
که میخوای
جوابی بدی که
اعدامت کنن تا
قهرمان بمونى.»
اصغر
درحالیکه
سعی میکرد
بخندد، گفت: «مىخوان از
شرّمون خلاص بشن. اين
شرايط هم
بهانهست.»
- «آره، مىخوان از
شرّمون خلاص بشن، ولى
اين"از شرّ خلاص شدن" از
نظر سياسیه!
اگه اين
جونورا فکر
کنن کوتاه مىآیيم، ممکنه اعداممون
نکنن.»
- «درست
مىگى؛ گاهى
کوتاه اومدن
لازمه ولى
وقتى در صف
دوست و دشمن، "کوتاه اومدن" يه معنى
داره، چه
بايد کرد؟»
اسب با
لجبازی گفت: «اون دوست رو بايد تغيير
داد؛ بايد
رشدش داد تا معنى کوتاه اومدن
براش، با
برداشت رژيم فرق کنه.»
- «آسون نيست. شايد
بهتره بگم
ممکن نيست. بهخصوص اگه خودت کوتاه اومده
باشى، مىگن
منافعش ايجاب
مىکنه که
اين حرف رو
بزنه.»
- «يعنى
امشب هم دوست
و هم دشمن
خواهان مرگ ما
هستن؟»
اصغر
با لبخند
تمسخرآمیزی
گفت: «زوزهی
توابین و خروش
انقلاب[1]
رو فراموش کردی؟
یادت رفته چهقدر
در موردش حرف
زدیم؟ اینکه
مهتدیاینا
رفقای دیروزشون
رو بهخاطر
اونکه دیگه
تحمل شکنجه رو
نداشتن یا برای
اعدام نشدن
حاضر شده
بودند تحقیر
مصاحبه تلویزیونی
رو بپذیرن، تا
چه اندازه تحقیر
کردند؟
وقتی
انقلاب شکست
خورده بود، اونا
از خروش
انقلاب حرف میزدن.
بهجای اینکه
رژیم رو محکوم
کنن، دوستان دیروزشون
رو محکوم
کردن. تحقیر
رژیم کافی
نبود، میبایست
توسط دوستان
خودشون هم تحقیر
بشن. فکر میکنی
جنبشی که سال ٦١
و ٦٢ به اون
مبارزین که
بخشاً اعدام
هم شدن اون
برخورد رو
کرد، امروز با
ما جور دیگهای
برخورد خواهد
کرد؟ نه جونم!
درسته که پنج
سال از اون
زمان گذشته،
ولی من و تو رو
هم با همون
مُهر تواب و بُریده
و خائن باطل
خواهند کرد.»
- «یعنی این
فقط رژیم نیست
که میخواد
فردا ما رو با
قبول اسلام و یا
مصاحبهی تلویزیونی،
از نظر سیاسی
باطل کنه؟یعنی
برای هر دو
طرف باطل میشیم؟
با مرگ میریم
و با زنده
موندن،
بازنشستهی سیاسیمون
میکنن؟»
اصغر با
چهرهای که گویی
در همان چند
ساعت تکیدهتر
شده بود،
به او نگاه
کرد و گفت: «آره.
در هر صورت،
عمر سیاسی ما
فردا تموم می
شه! اما وقتى
مرگ مقدس مىشه، وقتى تعاريف
ما با تعاريف
رژيم تفاوتى
نداره، آیا
به این معنى
نيست که از
مبارزه و
زندگى و
انسانيت و خوشبختى
انسان، درک
محدودى
داريم؟»
- «همينطوره. ارزشهاى خيلىها
مثل ارزشهاى
رژيم بوده و
هست، ولى
ما نبايد
تسليم اين تنگنظريها بشيم؛ نبايد
بذاريم فردا
اعداممون
کنن. اين جانیها
مىخوان همه رو بکشن، بايد
جاخالى بديم.»
- «من به
مبارزه زندهام.
اگه قرار
باشه جايى
در بين
مبارزين
نداشته باشم،
اگه قرار
باشه
مبارزه و
تلاشم تأثيرى
نداشته باشه، پس براى
چی بايد
زنده بمونم؟»
- «در این
شرایط که زندگی
و مرگ ما به
پاسخ ما گره
خورده، جواب نه
به مسلمانی و ابراز انزجار،
مثل خودکشیه! اينهم
بخشى از
مبارزهست که سعى کنيم
با درکهاى
اشتباه
مبارزه کنيم.
فردا با اعدام
شدن،
امکان هر نوع
مبارزه رو
از دست خواهيم
داد!»
اصغردر
میانه تردید و
یقین گفت: «نظر
رژيم اينه
که اعلام
انزجار توسط چپها به
معنی پايان
مبارزهشونه اما چرا
انزجار باید
براى ما همون
معنى رو
داشته باشه؟
رژيم مىدونه که در فرهنگ
این چپ، کسى
که مصاحبهی تلويزيونى
کنه يا
انزجارنامه رو بپذيره،
ديگه
مبارز نيست.
براى همين روى
زندانيان چپ
فشار مىآره تا اونها رو به امضای
انزجارنامه
وادار کنه؛ چراکه مىدونه در این
فرهنگ، يک
امضا بهمعناى
عبور از خط
قرمزیه که
بين انقلاب و
ضدانقلاب يا
مبارز و غيرمبارز
کشيدهاند.
بهخاطر
وابستگی به
اين فرهنگ،
من هم که به
نظرم امضاى
انزجارنامه
چيز مهمى
نيست، براى
آزاديم،
انزجار ندادم
و حالا هم
براى زنده موندن نمىدم.
چراکه متأسفانه
من هم متعلق
به همين جنبشم و اگه
بخوام اين
جنبش رو رشد بدم، بايد
اول بهعنوان مبارز
قبولم داشته
باشن.
در جاهای ديگهی دنيا، آدمها دستگير مىشن
و زير شکنجه
يک کاغذى امضا
مىکنن تا
آزاد بشن؛ بعد
هم
مىآن بيرون و
به مبارزهشون ادامه مىدن
ولى در بين
ما، این عقیده
رواج داره که"
انزجاردادهها" با
انزجارشون، پايان دفتر
مبارزهشون
رو امضا مىکنن؛ انگار
مبارزه عليه
رژيم رو تنها توی قبالهی بعضیها
نوشتهاند و
کسى که يک بار
کوتاه اومده، دیگه حق
ابراز وجود يا
مبارزه با
رژيم رو نداره!»
آن دو در
سکوت و در فکر روز بعد، به
بند نگاه مىکردند.
زندانيان
چندتا چندتا، کنار هم
نشسته بودند
و حرف مىزدند.
آنشب، از اينکه
حرفشان را ديگران
بشنوند،
ابائى
نداشتند. آنهمه رعايت
مسائل امنيتى
و پچپچکردنها
يکباره دودشده و به هوا
رفته بود!
نگاه
اصغربه يک
زندانى افتاد و فکر کرد
با او چه
خواهند کرد؟
او جوانى
پرورشگاهی
بود و کسى را
نداشت که به
ملاقاتش
بيايد. قبل از
قطع ملاقاتها، زمانیکه بيشتر
زندانيان
ملاقات
داشتند و از
ملاقات برمىگشتند،
او مىنشست و
محو حرفها
و تعريفهاشان مىشد..."بی
کسى" چگونه احساسى
است؟
اصغر
زندانى ديگرى
را نگاه کرد
که تنها سالى
يک بار، آنهم عيدها،
ملاقات داشت.
خانوادهی
او بهخاطر
مشکلات مالى و
دوری
راه، نمىتوانستند
به ملاقات
بيايند. برای آمدن به ملاقات
فرزندشان،
مىبايست دو
روز کار نکنند
و درنتيجه،
حقوق دو روز
را از دست
بدهند و از خورد و
خوراک خانواده
بزنند. اصغر و
بعضى از
زندانيانى که مرتب
ملاقات
داشتند،
سعى مىکردند
پول و لباسهايى
را که دريافت
مىکردند، با
ديگرانى که از
اين امکانات
محروم بودند
تقسيم کنند.
در سالهاى اوليه، در يکى از
بندهاى گوهردشت، اصغر يک
سال توی
انفرادى بود.
برای چند ماه
کسى نزديکش
نبود که بهراحتى
مُرس بزند و
خبر بگيرد.
روزى،
ناگهان،
درِ سلول
کنارى باز و
بسته شد و او
احساس کرد کسى
را انداختند
توی آن سلول. تا شب صبر
کرد؛ موقع
غذا دادن،
متوجه شد که
کسى آنجاست.
بعد از آخرين
کشيک شب، زندانى
سلول کنارى
مُرس زد و
باهم حرف
زدند. به اصغر
گفت: «تازه از
زير بازجويى
برگشتهام.
نگرانم
دوباره براى
بازجويى
صدايم کنند.»
اصغر کوشید کمکش
کند تا آرامش
پيدا کند؛
از اينکه يک
همصحبت پيدا
کرده،
خوشحال بود.
دو سه
روز از آمدن
او نگذشته بود
که يک شب بعد از
نيمساعت
مُرس زدن،
از اصغر
پرسيد: «ازدواج
کردهاى؟»
- «آره،
بچه هم دارم.»
- «چهطور با زنت میخوابیدی؟»
اصغر از
سؤال او
جاخورد و بعد
از مکثى،
مُرس زد: «چرا
مىپرسى؟»
زندانی به
التماس افتاد
که برايش
بگويد چهطور سکس
داشته است.
اصغر که
از آنهمه
ضعف و نياز او متأسف
شده بود،
پاسخى نداد.
هر چند
روز يکبار، براى اصغر
مُرس مىزد و
بعد از
احوالپرسى، به او
التماس مىکرد
که برايش
داستان سکسى
بگويد.
اصغر
فکر کرد آيا هنوز زنده
است يا اعدام
شده؟
همچنانکه قدم مىزد، زندانيان را
يکايک نگاه مىکرد.
يکى از دوستانش
را ديد که گرم
حرف زدن با
زندانى ديگرى بود.
ياد روزهايى
افتاد که کاوه تازه
دستگير شده
بود و از اين
عصبانى بود که
او را بهجرم
مرتبط بودن به
تشکيلاتى
زدند و محاکمه
کردند که از
آن اخراج شده
بود!
اصغر با
کنجکاوی پرسیده
بود: «براى چی از تشکيلات
اخراجت کردن؟»
- «بهخاطر عشق...می خواستم
با کسی که
دوستش داشتم،
مخفیانه
ازدواج کنم.»
- «مخفیانه!؟
از چه کسی میخواستی
مخفی کنی؟»
- «از
تشکيلات ديگه... مىدونستم
اگه به
تشکيلات بگم
مىخوام با
اين خانوم
ازدواج کنم، مىگن اجازه
ندارى. منهم
به اونها
نگفتم، ولى
چند روز قبل
از ازدواجمون،
فهميدند و
خلاصه، چشمت
روز بد نبينه، يک دادگاه
صحرايى توسط
مسؤلين تشکیل و برگزار
شد و گفتن چون
نگفتى،
تنبيه مىشى! حالا هم
بايد اونو
بههم بزنى. گفتم نمىشه؛ دوستش دارم.
گفتن آدم
مبارز جلوى
احساساتش مىايسته. گفتم من بلد
نيستم جلوى
خودم وايسم؛ فقط بلدم
جلوى رژيم وايسم.
گفتند ما رو
مسخره مىکنى؟ خلاصه،
اخراجم کردن...»
- «به
بازجوت گفتى
که اخراج شده
بودى؟»
- «خودش
مىدونست...
بهم گفت تو اونهارو مىشناسى؛ بايد آدرسشونو بدى
يا بياى
شناسايىشون کنى.»
اصغر با خود
گفت: "فردا با
او چه خواهند
کرد؟ او را هم
خواهند کشت؟"
درحال
قدم زدن در
راهروى بند، صداى چندتا
از زندانيانى
را شنيد که
تودهاى
بودند و تا
قبل از
دستگيرى،
سياستهاى
رژيم را تأييد
مىکردند.
يکى از
آنها گفت: «مگه شوروى مىگذاره که ما رو
اعدام کنن؟»
اصغر با
تعجب نگاهشان
کرد. آنها که
در تثبيت
جمهورى
اسلامى نقش
بازى کردند،
در ناباورى، اعدام میشدند؟
اصغر با
اکثريتىها و
تودهاىها
ميانهی خوبى
نداشت. مىگفت: «اينها
از ترسشون
نيست که با
رژيم همکارى
مىکنن، بهخاطر سياستشونه.» با آنها دوست
نبود. معمولاً اتاقشان
از هم جدا بود.
اصغر
زندانيان را تک تک
نگاه کرد. فردا شب
کداميک از
آنها زنده
خواهند بود؟
شاید کسی امشب
با خود عهد میکرد
که فردا به
سوال "آیا
مسلمان هستی؟"
پاسخ مثبت دهد
تا زنده بماند
ولی وقتی در
دادگاه در
مقابل آن
اراذل قرار میگرفت،
آیا غرورش
اجازه میداد
که کوتاه بیاید؟
شاید کسی
امشب با خود
عهد میکرد که
فردا باید
پاسخ منفی میداد
و به خاطر
دفاع از ابتداییترین
حقش یعنی
"آزادی عقیده"
اعدام میشد
ولی در دادگاه
شاید احساس دیگری
پیدا میکرد!
انسان
شخصيت ثابت و
اتوکشيدهای
ندارد؛
محصول شرايط
است. اينکه
در دادگاه،
هريک چه احساسى
خواهند داشت
يا تحت تأثير
چه انديشهاى
تصميم خواهند
گرفت، معلوم
نبود...