زندان

١٣٦٠

سال ٥٩ که فرزاد دستگير شد، فضاى زندان متفاوت بود. رژيم هنوز انقلاب را کاملاً به عقب نرانده بود و نمى‌توانست به زندانيان فشار زيادی وارد کند. برنامه‌ریزی کارهای روزانه ‌بند در دست خود زندانیان بود. هر روز صبح بعد از ورزش، سرودخوانى و صبحانه- «ساعت سکوت» داشتند و کتاب مى‌خواندند. از طریق سلطنت طلب ها، به کتابهايى مثل مبارزه‌ی طبقاتى در شوروى اثر بتلهايم دسترسی داشتند. رُمان‌هاى دُن آرام، جان شيفته و ژان کريستف را خانواده‌ی زندانيان آورده بودند.

 دو کتاب محبوب زندانيان امپرياليسم لنين و بررسى جنبشهاى فکرى اجتماعى ايران اثر احسان طبرى بود. آن زمان، زندانيان بيشتر دوست داشتند دور هم بنشينند و بحث کنند تا کتاب بخوانند. بحثها اغلب در مورد اعتصاب غذا يا تقسيم کار بود.

کارهای بند را چنان تقسیم کرده بودند که هرکس مدت محدودی مسؤل بخشی از کارها بود. مسؤل بند، نماينده‌ی زندانيان در مورد مشکلات بیماران و احتیاجات بند و انتقال مطالبات به زندانبان بود. مسؤل غذا در کار تحویل و تقسیم غذا بین زندانیان، فعالیت مى‌کرد. مسؤل صابون می‌بایست هر دو هفته يک بار، پودر لباسشویی و صابون بند را تحويل بگيرد و بين زندانيان تقسيم کند و مقدارى هم براى مصرف عمومى بر‌دارد طوری که هميشه دستشويى‌ها صابون داشته باشند. صابون را نصف يا چهار قسمت مى‌کردند که دير تمام شود. هر روز، نوبت يک اتاق بود که بند را نظافت کند.

در تمام اين کارها، مجاهدين سعى مى‌کردند همه مسؤليتها را خودشان داشته باشند و چپ‌ها از رفتار آنها راضی نبودند.

روزی یکی از دوستان فرزاد به او گفت: « نباید بذاریم مجاهدین همه‌ی کارها رو تو دست خودشون بگیرن. تمام مسؤلیت‌های بند و حتی ورزش رو اونا گرفتن. درسته که تعدادشون بیشتره ولی ما باید دخالت کنیم و نذاریم هر دفعه، با رأی دادن به بچه‌های خودشون، مانع از مسؤل شدن ما بشن.»

فرزاد گفت: «موافقم. می‌تونیم پیشنهاد کنیم اگر جمعیت مجاهدین بیشتره، مثلاً دو بار اونا مسئول باشن و یه بار ما.

 مجاهدین می‌دونن در مقابل خود محوربینی که دارن، اگه مخالفت زیادی نشون نمی‌دیم به خاطر اینه که وحدت بین زندانیها در مقابل زندانبان از بین نره اما از این موضوع دارن سوءاستفاده می‌کنن.» 

 

زندانيان از صبح تا ساعت ده شب هواخورى داشتند. گاهى نگهبان فراموش مى‌کرد براى بستن در هواخورى وارد بند شود. درنتیجه، تعدادى از زندانيان تا زمانی‌که در هواخورى باز بود، در محوطه‌ی آن قدم مى‌زدند.

يک شب، از ساعت ده گذشته بود و يکى از زندانيان هنوز درحال قدم زدن در هواخورى بود.

پاسدارى از پشتِ‌بام به زندانى گفت: «برو تو

زندانى پاسخ داد: «دارم قدم مى‌زنم. وقتى نگهبان بياد درو ببنده، مى‌رم تو.»

پاسدار دوباره، و اینبار، با تشر به او گفت: «بهت میگم برو تو

زندانى گوش نداد. پاسدار يک متر بالاى سر زندانى را به رگبار بست.

زندانى شوکه، پرید توی بند.

 

تا روز سی خرداد ٦٠، روزنامه‌هاى تايمز لندن و نيوزويک را به آنها می‌دادند. زندانيان تظاهرات سى خرداد ٦٠ مجاهدين را از تلويزيون ديدند. در اخبار تلویزیون گفته می‌شد که مجاهدین بعد از تظاهرات مسلحانه، توسط حزب‌الله سرکوب شده‌اند. در اخبار می‌شنیدند که مجاهدين تيغ‌ موکت‌بُرى، فلفل و نمک را به‌عنوان اسلحه‌ی سرد همراه داشته‌اند.

مجاهدين با ديدن و شنیدن اخبار تظاهرات، شاد بودند و چون فکر مى‌کردند رژيم در سراشيبى سقوط است، از خوشى در پوست نمى‌گنجيدند.

فرزاد و دوستانش دور هم جمع می‌شدند و درمورد اخبار تلویزیون بحث می‌کردند.

یکی از دوستان فرزاد می‌گفت: «امیدوارم هزینه‌ی فعالیت سیاسی احمقانه‌ی مجاهدین رو از ما نگیرن.»

دیگری گفته بود: «نه بابا، به ما چه ربطی داره که مجاهدین مبارزه‌ی فلفلی و نمکین می‌کنن

صبح روز بعد، راديو خبر اعدام پانزده نفر را اعلام کرد. هشت نفر را هم ظهر اعدام کردند.

درلیست اعدامی‌هاى سی و یک خرداد که بیست و سه نفر بودند، اسامی سعيد سلطانپور و محسن فاضل هم به چشم می‌خوردند. این خبر زندانيان را طوری غافل‌گير کرد که آن روز، ورزش دسته‌جمعى نکردند.

 فرزاد و دوستانش با ناباوری به اخبار رادیو گوش می‌دادند.

یکی از آنها می‌گفت: «اینهم هزینه‌ی مبارزه‌ی فلفلی با رژیم! همه‌ی ما رو می‌کشن.»

بقیه که از اخبار اعدام زندانیان افسرده شده بودند، حوصله‌ی شوخی نداشتند و از او خواستند ساکت شود.

از روز بعد، دوباره ورزش دسته‌جمعی را ادامه دادند تا اينکه روز هفت تير، در اخبار شنیدند مجاهدين دفتر نخست‌وزيرى و حزب جمهورى اسلامى را منفجر کرده‌اند و هفتاد و دو نفر از سران رژيم را کشته‌اند. رژیم به‌تلافی، تعداد زیادی را اعدام کرد. بازهم با شنيدن خبر اعدامها، سه روز ورزش دسته‌جمعی را به تعویق انداختند.

 

روز هشت تير، لاجوردى براى بازديد از زندان آمده بود. همان پاسدارى که بالای سر آن زندانی رگبار بسته بود، با لاجوردی[1] چپ افتاده بود و مى‌خواست او را بکشد. کچويى رئيس زندان ایستاده بود جلوی لاجوردى و به پاسدار گفته بود آنکار را نکند و اسلحه‌اش را تحويل دهد. پاسدار به او گفته بود: «من نمى‌خوام تو رو بکشم. مجبورم نکن بکشمت.» کچويى خواسته بود اسلحه‌ی‌ او را بگيرد. در اين فاصله، لاجوردى پشت درختى پنهان شده بود. چند بار پاسدار به کچويى گفته بود برود کنار و بگذارد لاجوردى را بکشد. کچویی گوش نکرده و رفته بود جلو. پاسدار شليک کرده و کچويى در خون غلتيده بود. پاسدارهاى ديگر ریخته بودند روى آن پاسدار و لت و پارش کرده بودند. بعد هم او را به بهدارى زندان برده بودند. بعدا معلوم شد که از پنجره بهداری، خود را به بیرون پرت کرده و مرده بود!

 

روز یازده تير، زندانيان مشغول ورزش دسته‌جمعى بودند که ناگهان چهل پاسدار به بند یورش آوردند. با چوب به سر و کمر زندانيان مى‌کوبيدند و مى‌گفتند: «بهشتى شهيد شده بعد هم همه‌ی زندانيان را داخل بند کردند و ديگر نگذاشتند کسى به هواخورى برود. شرايط عوض شده بود. توی اتاقها جاى نفس کشيدن نبود. زندان پر از زندانى بود.

چند روز بعد، پاسدارها وارد بند شدند. همه را به هواخورى ریختند و بند را گشتند. تمام‌ کتابها را با خودشان بردند. بعد گفتند مسؤل بند ليست زندانيان و آنهايى را که حکم دارند، تهیه کند. حکم‌دارها را به زندان قزل‌حصار که تا آن زمان عمدتاً زندان غير‌سياسى‌ها بود، منتقل کردند.

 

قزل‌حصار سه واحد مجزا داشت. تمام بندهاى واحد سه را بهجُز يک بند، خالى کردند و زندانيان را به آنجا بردند. نود زندانى را انداختند توی اتاقی بهمساحت شش در شش متر. تعداد دستگيرى‌ها زياد شده بود و کسانى که به قزل‌حصار منتقل شدند، خوش‌شانس‌تر‌ بودند.

 با اينکه زندگی نود نفر در يک اتاق- چنگی به دل نمی زد ولى از شرايط زندانيان در اوين بهتر بود. در اوين، هشتاد نفر را توی اتاقهاى در‌بسته‌ی کوچکترى قرار دادند! چهار بار در شبانه‌روز در را باز مى‌کردند تا آن جمعيت به مدت ده دقيقه از دستشويى و حمام استفاده کنند و ظرفهايشان را بشويند. اگر کسى بعد از ده دقيقه بيرون نمى‌آمد، با شلاق بيرونش مى‌کشیدند و جلوى جمع او را مى‌زدند تا از دیگران زهرِچشم گرفته باشند.

فرزاد با ورود به زندان قزل‌حصار، حاجى داوود رحمانى را که تازه به رياست زندان منصوب شده بود، ديد. بعد از مدتی شنيد که دوتا از دختران تواب را که خوشگل بودند صيغه کرده است. زندانیان شوخی می‌کردند: «شانس آوردیم رئیس زندان حاج‌خانوم نیست، وگرنه ما هم می‌شدیم صیغه‌های او!»

 حاج داوود در بازار آهن‌فروشان در خيابان مختارى مغازه داشت و يکى از سردمداران چماقدار حزب‌الله بود که اوايل انقلاب، به «تظاهرات»ها حمله مى‌کردند. ابتدا، ناشى بود و زندانيان از ناشيگرى او استفاده مى‌کردند. اوايل، کارى به اينکه جمعيت بند چند نفر است نداشت؛ ديگ غذا را پر مى‌کرد. بعد هم که جمعیت بند چندبرابر شده بود، همان میزان غذا را به بند می‌داد که زندانیان را سیر نمی‌کرد.

بندی که فرزاد به آن منتقل شد، شانزده اتاق بزرگ داشت که در هر يک، پنج يا شش تخت سهطبقه به چشم می خورد. هشت اتاق کوچک هم داشت که در هر يک، سه تخت سهطبقه چیده بودند. اتاقهاى بزرگ پنج در شش متر و اتاقهاى کوچک نصف آن بودند . 

قزل‌حصار با اوين فرق داشت. همهجا با پنجره‌ها و درهای ميله‌اى مواجه بودی و حتى اگر در اتاقها را مى‌بستند، زندانيان موقع رفتن به دستشويى، مى‌توانستند يکديگر را ببينند. توی اتاقها، پنجره‌اى به طرف بند کنارى بود که زندانيان از آنجا با بندهاى ديگر تماس مى‌گرفتند.٦٠ درصد بند مجاهدین بودند و ٤٠ درصد آن را چپ‌ها تشکيل مى‌دادند.

 

يکى از روزهاى مرداد ٦٠، زندانيان از اخبار تلويزيون شنیدند که بنى‌صدر و رجوى از ايران فرار کردند. هواپيمای‌ حامل آنها در فرانسه به زمين نشسته بود و خبرنگاران با آنها مصاحبه کرده بودند ولى صداى مصاحبه و اينکه چه مى‌گفتند از تلويزيون پخش نشد. به‌وسيله‌ی مُعزى، خلبان سابق شاه، با یک هواپیمای نظامی از فرودگاه مهر‌آباد بلند شده و ظاهراً قرار بود این هواپيما در تبريز به زمين بنشيند...

بعد از آن خبر، پاسدارها وارد بند شدند و گفتند همه لباس بپوشند و با وسايل آماده باشند.

مجاهدين از خوشحالى، با دمشان گردو مى‌شکستند و شعار «اين ماه، ماه خونه! خمينى سرنگونه را زمزمه مى‌کردند.

یکی از دوستان فرزاد که از رفتار مجاهدین و خوشبینی آنها عصبانی بود، گفت: «تا رجوی داخل کشور بود، نتونست کاری کنه؛ حالا که فرار رو به قرار ترجیح داده و رفته، چی‌کار میتونه بکنه؟ اینها چه‌قدر الکیخوش‌ان؟»

دیگری گفت: «بههرحال، همینکه زیر دماغ رژیم فرار کردن، نشون می‌ده که رژیم خیلی هم قوی نیست.»

فرزاد گفت: «شاید رژیم قوی نباشه و به‌خاطر ضعفش داره دست به قتل زندانیان می‌زنه ولی بههرحال، ما تنها با مقاومت می‌تونیم رژیم رو در زندان عقب بنشونیم.» 

زندانيان را به زير هشت[2] بردند. حاج داوود با چهل پاسدار، منتظر بودند. از زندانيان يکىيکى پرسيدند که آيا حاضرند گروهى را که با آن کار مى‌کرده‌اند، محکوم کنند؟

پاسخ زندانيان بهجز دو نفر، منفى بود. بهجُز آن دو نفر، بقيه‌ی زندانيان را به يک بند کوچک بردند که سلولهاى انفرادى داشت. زندانيان هنوز در جوّ قبل از سی خرداد بودند و با رژيم، از موضع تهاجمى برخورد مى‌کردند؛ تحليل درستى نداشتند. جوّ بند را مجاهدين مى‌ساختند که هم متشکل بودند و هم اکثريت را تشکيل مى‌دادند.

با ورود به آن بند، زندانيان را بهصف کردند و گفتند که دستها و يک پا را بالا نگهدارند. از ده شب تا ساعت سه صبح، همانطور سر‌پا نگهشان داشتند. اگر تکان مى‌خوردند يا پا عوض مى‌کردند، پاسدارها مى‌زدند. ايستادن طولانى براى زندانيان آنقدر سخت بود که گاهى افتادن - کتک خوردن و دوباره بلند شدن، برايشان استراحت بود. بعد، همه‌ی زندانيان را انداختند توی شش سلول آخر بند. در هر سلول که از سلول‌های انفرادى کوچکتر بود، يک تخت سهطبقه قرار داشت. بيست نفر را در هر سلول جا دادند و در سلولها را بستند.

برنامه‌ی ايستادن‌هاى شبانه ادامه پيدا کرد. مسؤلان غذا و فروشگاه و ورزش را هم که بنابر روند قبل از سى خرداد، دو مجاهد و يک اقليتى بودند، هر روز صدا مى‌زدند و سر‌پا نگه مى‌داشتند. يکى از آنها وقتى به بند بر‌مى‌گشت، ديگر نمى‌توانست دست و پايش را راست کند و دستها و يک پايش همچنان هوا بود. از حال مى‌رفت و هذيان مى‌گفت. ضعیف شده بود. زندانيان او را مى‌خواباندند و سعى مى‌کردند دستهايش را پایين بياورند و پايش را صاف کنند.

 بعد از آن اتفاقات، کسى حاضر نبود مسؤل شود و حاج داوود خودش مسؤلان را انتخاب مى‌کرد. او يکى از مجاهدين را به‌عنوان مسؤل بند انتخاب کرد.

گاهى ساعت سه حاجى وارد بند مى‌شد و مى‌گفت همه بيدار شوند. بعد مى‌گفت آنهايى که توى سالن خوابيده‌اند بروند توى سلول بخوابند و آنهايى که توى سلول خوابيده‌اند بيايند توى سالن بخوابند. بعد هم مى‌خنديد و مى‌رفت. گاهی پاسدارها ساعت سه بعد از نیمه‌شب مى‌آمدند مى‌گفتند مى‌خواهيم آمار بگيريم، ببينيم کم نشده باشيد! مى‌گفتند زندانيان شش نفر شش نفر بايستند. بعد، آمار مى‌گرفتند. گاهى بعد از آمار‌گيرى، زندانيان را مى‌زدند.

زندانيان در سلولها، به‌خاطر تعداد زيادشان، مى‌بايست جمع بنشينند و تنها سه ساعت در روز ـ يعنى وقت صبحانه، ناهار و شام که در سلول را باز مى‌کردند ـ مى‌توانستند راحت بنشينند. از صبح تا وقت خواب، چمباتمبه مى‌زدند و روزنامه مى‌خواندند.

چند روز يک بار هم نيمه‌شب- زندانيان را مى‌بردند زير هشت و مى‌پرسيدند آيا حاضرند جريانشان را محکوم کنند؟ بعد از شنيدن پاسخ منفى زندانى، او را مى‌زدند! موهای زندانى‌ای را توسط زندانی ديگری مى‌‌زدند بعد مى‌گفتند: «موها رو بخور پاسدارى هم مى‌آمد با ماژيک، موها را رنگ مى‌کرد. زندانى براى آنکه کتک بيشترى نخورد، موها را مى‌گذاشت توی دهانش، بعد تف مى‌کرد. پاسدارها مى‌خنديدند. به يک زندانى مى‌گفتند: «بچرخ وقتى او گرم مى‌شد، رویش آب سرد مى‌ريختند...

دو هفته بعد از انتقال فرزاد و بقيه‌ی زندانيان به آن بند، تعدادى زندانى معروف به کوکلوس‌کلان[3] که با کيسه سرشان را پوشانده بودند، همراه پاسدارها، وارد بند شدند.

 

از بيرون زندان به مجاهدين خط رسيد که بايد عقب‌نشينى کنند. در عرض يک ماه، زندانيان عقب نشستند.

روز هشت شهريور که رجايى و باهنر کشته شدند، وقتی در سلول باز بود، پاسدارها بهبهانه‌ی خندیدن دو نفر، آنها را به باد کتک گرفتند.

آنروز، تعدادى زندانى از اوين آوردند که داوود- سارق مسلح همراه يک سناتور زمان شاه هم با آنها بودند.

پاسداری شش پلاکارد با شعارهاى «مرگ بر منافق، «مرگ بر رجوى و «مرگ بر بنى‌صدر به بند آورد و از هر سلول، يک نفر را انتخاب کرد و گفت: «اين تابلو رو بزن بالاى در سلول وقت ناهار، شلاق به‌دست آمد و گفت: «آن شش نفر بيان بيرون نگاه نکرده، پرسيد: «پس چرا تابلوها رو نزدين؟» يکى گفت: «زديم.» پاسدار نگاه کرد و گفت: «اِِ...»

شب، حاج داوود و پاسدارى به نام سعيد که از اوين آمده بود، وارد بند شدند، زندانيان را از سلولها بيرون آوردند و بهصف کردند و گفتند: «هرکس سازمانش را محکوم مى‌کند، برود آنطرف بايستد همه‌ی زندانيان آنطرف ايستادند. حاج داوود تعجب کرد. چهار مسؤل سابق را که مدتى سرِپا نگه داشته بودند، بيرون کشيد و به‌ آنها گفت: «من چند روز پيش ازتون خواستم که ترور رو محکوم کنين، نکردين... حالا چى شده؟»

آنها گفتند: «ما ترور رو محکوم مى‌کنيم.»

حاج داوود جا خورد. رفت بالای منبر که: «لاجوردى گفته دویست نفر انتخاب کنم ببرم اوين. منم مى‌خواستم از بين شماها انتخاب کنم ببرم، که امام سخنرانى کردن و گفتن که نسبت به زندانيان با شدّت برخورد نکنيم. منم پشيمون شدم.»

آن روز براى حاج داوود و زندانبانان مشخص شد که زندانیان عقب نشسته‌اند.

 

از اوين پشت سر هم زندانى مى‌آوردند. جمعيت بند چند برابر شده بود! جاى تکان خوردن نبود. زندانيان را ابتدا از اوين به آن بند مى‌آوردند و از آنجا به بندهاى ديگر تقسيم‌ شان مى‌کردند.

هر روز که حاج داوود به بند مى‌آمد، تعدادى از زندانيان به او التماس مى‌کردند که آنها را به بند عمومى بفرستد.

حاجى نگاه‌شان مى‌کرد. بعد مى‌گفت: «تو بيا... تو هم بيا

اينطورى، زندانيان را تشويق مى‌کرد التماسش کنند.

تعداد زندانيان بند، دویست و پنجاه نفر شده بود. شبها، کتابى مى‌خوابيدند. ولى فرزاد حاضر نبود التماس کند. زندانيان کنار دستشويى و هر سوراخى که پيدا مى‌شد مى‌خوابيدند. روى تخت يکنفره، پنج نفر مى‌خوابيدند؛ فقط کمر روى تخت بود و پاها را به ديوار تکيه مى‌دادند. تيمسارها و سرهنگ‌ها را براى تنبيه، ابتدا به آن بند مى‌آوردند و بعد از ده روز، آنها را به بند خودشان منتقل مى‌کردند. فرزاد جزو اولين نفراتی بود که وارد آن بند شد و يکى از آخرين نفراتى بود که از آن بند به بند ديگرى منتقل شد.

با شروع جریان عقب‌نشينى ، مسأله‌ی" تواب" هم شروع شد.

از شهريور و مهرماه ٦٠، کم‌کم خبر مى‌رسید که اين زندانى يا آن زندانى-کسی یا کسانی را لو داده و زندانيان با او حرف نمى‌زنند.

مهرماه، جوانى به بند آمد که زندانيان می‌گفتند: «وضعش خرابه.» نوزده‌ساله بود. خودش براى زندانيان تعريف می‌کرد: «در اعدام شرکت کردم. به ما گفتن بايد در اعدام شرکت کنين. پاسدار با اسلحه بهطرف اعدامى نشونه می گرفت و ما ماشه رو مى‌چکونديم. اسلحه دستمون نمى‌دادن. لاجوردى براى روحيه دادن به پاسدارها، خودش تو اعدامها شرکت مى‌کرد. بعد، براى تحقير اعدامى، وقتى مى‌خواستن اونو بندازن تو کاميون، به‌جاى اونکه دست و پاشو بگيرن، دست مى‌کردن توى سوراخ گلوله و از اونجا بلندش مى‌کردن مى‌انداختنش تو کاميون...»

 

بعد از هشتم شهريور، وقتى مى‌پرسيدند: «چى هستى؟» زندانيان آن بند مى‌گفتند: «مسلمان.»

روز دهم مهر ٦٠، انتخابات رياست جمهورى بود که خامنه‌اى انتخاب شد. در بند را باز کردند، ليست کانديداها را زدند به ديوار و گفتند: «انتخابات آزاده. هرکس مى‌خواد بياد رأى بده

همه بهصف شدند که رأى بدهند. از کل بند که صد و پنجاه نفر بودند، فرزاد و یک نفر دیگر از چپ‌ها رأى ندادند. هرکس يک کاغذ سفيد می‌انداخت تو صندوق.

بعد از ماه مهر که ديگر ترورهاى مجاهدين فروکش کرد، توابيّت هم در زندان رشد کرد. یک عدّه می‌گفتند: «رژيم سرنگون نشد؛ ما شکست خورديم و بايد به‌وسيله‌ی همکارى با رژيم، خودمونو نجات بديم.»

اکثر آنها دانش‌آموزان کلاسهاى اول تا سوم دبيرستان بودند که نشريه‌ی مجاهد فروخته بودند و آگاهى سياسى‌شان هم در سطح همان نشريه بود. از آن به بعد، شعار «اين ماه، ماه خونه! خمينى سرنگونه از زبان مجاهدين افتاد.

اعتصاب کارگران ايران‌ناسيونال در آبان و آذر سال٦٠، به زندانيان چپ روحيه داد. آنها فکر می‌کردند وضع رژيم چندان هم خوب نيست. حرکت کارگران بعد از دو هفته سرکوب شد و تعدادى دستگير شدند.

رژيم با شايعه‌ی آزادی پنجهزار زندانی، به‌مناسبت ٢٢ بهمن، توابيّت را دامن مى‌زد. توابین به‌خاطر اينکه اسمشان در آن ليست پنجهزارنفره قرار بگیرد، سعى مى‌کردند توابتر باشند و هرکارى بکنند تا جزو آزادى‌ها باشند.

از آن به بعد، «٢٢ بهمن»‌ها آمدند و رفتند و کسى آزاد نشد. بعد گفتند براى عيد يا بهمناسبت‌های ديگر قرار است تعدادى را آزاد کنند. توابها دل خوش مى‌کردند و بيشتر سعى مى‌کردند که توابيّتشان را ثابت کنند.

بعد از آن، فرزاد به بند يک واحد يک قزل‌حصار منتقل شد. هشتصد زندانى در آن بند بودند. بین اين جمعيت، هشتاد نفر تواب وجود داشتند که حدود چهل نفرشان شکنجه‌گر و بقيه پادو بودند. بقيه‌ی زندانيان را «سرِِموضعى» مى‌ناميدند؛ با اينکه از مارکسيسم دفاع نمى‌کردند، ولى چون نماز نمى‌خواندند و در روضه‌خوانى‌هاى رژيم شرکت نمى‌کردند، هدف هرروزه‌ی رژيم براى شکنجه بودند. اين زندانيان مصاحبه نمى‌کردند و پاى مصاحبه‌ی زندانيان نمى‌نشستند. فشار روانى زيادى روى آنها بود. شبها، صداى شکنجه مى‌آمد و آنها با صداى فریاد شکنجه‌شدگان، می‌خوابیدند و با آن بيدار مى‌شدند. تعدادى نتوانستند آن شرايط را تحمل کنند و با قبول مصاحبه، سعى کردند از آن وضعیت خلاص شوند. در آن دوران، اگر زندانيان در جمع بيش از دو نفر گفت‌وگو داشتند، جُرم محسوب مى‌شد.

 آن دوران هم با بهآخر رسيدن دوره حاج داوود، بهسر رسيد. زندان نيز مثل همه‌ی ارکان قدرت مى‌بايست بين دو جناح رژيم دست به دست مى‌شد. جناحى که با منتظرى بود، قدرت بيشترى در زندانها پيدا کرد و لاجوردى قبل از اينکه مسؤليتهايش را واگذار کند، تعدادى از توابهايى را که با او همکارى مى‌کردند و اطلاعاتى از کارهاى او و جناحش داشتند، اعدام کرد. آن توابها اگر زنده مى‌ماندند، جناح ديگر مى‌توانست با وعده‌ی آزادى، اطلاعات آنان را به‌دست آورد و از آن استفاده کند.

فرزاد روز رفتن حاج داوود را فراموش نمى‌کند. روزى که او به بند آمد و نطق غرائى کرد. حاج داوود هميشه خودش را نماينده‌ی حزب‌الله معرفى مى‌کرد ولی آن روز گفت: «مى‌دمتون دست حزب‌الله که پوست از کله‌تون بکنن.» تهديد می‌کرد ولى زندانيان برخلاف هميشه، شروع کردند به يکديگر نگاه کردن و با برق چشمانشان، به يکديگر گفتند که پروژه‌ی توابسازى رژيم و حاج داوود را بالاخره شکست دادند.

 

چند روزى بيشتر طول نکشيد که دوباره زندگى در بند به جريان افتاد. کلاسهاى سوادآموزى براى بيسوادان، کلاسهاى زبان و تيمهاى ورزشى دوباره شکل گرفتند. انگار نه انگار که اين زندانيان تا چند روز پيش، زير شکنجه بودند و حق نداشتند با يکديگر حرف بزنند. شايد مسؤلان زندان هم نمى‌دانستند که تأثيرات شکنجه در همان دوران شکنجه، مانع از حرکت زندانى مى‌شود و با برداشته شدن شکنجه، زندانى دوباره فعال مى‌شود. دوران خوبى بود، ولى نگذاشتند دوام پيدا کند.

با آوردن زندانيان عادى به بند، و همچنین کسانى که در رابطه با کودتاى نوژه[4] دستگير شده بودند، سعى کردند در بند درگيرى به‌وجود بياورند. مدتى زندانيان از درگیری دوری کردند ولى بعد از مدتى، درگیری اجتناب‌ناپذير شد؛ نمى‌شد به تنه‌زدنهاى عمدى بى‌توجه بود.

بالاخره يک روز زندانيان از کوره دررفتند و بند هشتصدنفرى بههم ريخت. زندانيان، پانزده نفری را که رژيم براى درگيرى و آزار زندانيان فرستاده بود، زدند...

 بعد از آن اتفاق، شرايط بند براى هميشه تغيير کرد: درها را بستند، نزديک صد نفر را از بند بردند و بهشدت شکنجه کردند. تعدادى از آنها کارشان به بيمارستان کشيد. بزودی، زندانيان آن بند را به زندانهاى ديگر منتقل کردند...