وسوسه
این بود…
نسرین
پرواز
تقدیم به پدر
عزیزم که طی
هشت سالی که
در زندان طی
کردم همیشه
پشت و پناهم
بود و مانع از
اعدامم شد؛ پدری که
اعتقاد به
برابری زن و
مرد را میشد
در لحظه لحظه
زندگیاش و اینکه
بین دختران و
پسرانش تبعیض
قائل نمیشد و در
آشپزی و کارهای
خانه پیشقدم
بود دید! پدری
که توقع مرا
از زندگی با یک
مرد از توقع
رایج
بالاتر
برد؛ پدری که
عاشقانه
مادرم را دوست
داشت و این
عشق اولین عشقی
بود که از او
آموختم.
تقدیم
به پدرم که در
آخرین روزها
کنارش نبودم تا
بهسهم
خود-
رفتناش را کمی
راحتتر کنم!
او در حالی میرفت
که در حسرت دیدار
فرزندانش بود.
و رفت...
رفت
و مبارزه با
سختیها را در
من باقی
گذاشت. رفت و
من در حسرت دیدار
و بوسهای دیگر
ماندم. ...
بخشی
از او با من
است. او
برای من زنده
است. بر خاطرهاش
بوسه میزنم.